آژانس خبری یهود – دو هفته پیش، پادکستی شنیدم که در آن دو زن یهودی به نام های رونا و بورلی جنسیت من را مدام اشتباه می گفتند و داستان من را به مسخره می گرفتند. این اولین باری که به خود گفتم «چرا تصمیم به این کار گرفتم؟»

روشن بگویم، سوال من این نبود که «چرا تصمیم گرفتم یک تراجنسیتی باشم؟» برعکس، از خودم می پرسیدم «چرا تصمیم گرفتم خود را آشکار کنم؟»

اجازه بدهید از اینجا شروع کنم که وقتی آژانس خبری یهودی مقاله ای منتشر کرد در باره زندگی من به عنوان یک پدر تراجنسیتی یهودی که به تازگی زایمان کرده است، هیچ فکر نمی کردم این داستان اینقدر جلب توجه کند. نمی دانستم در صفحه ها و گروه های بیشمار فیس بوک، و در چندین رسانه خبری یهودی بازنشر شود. روزی که مقاله منتشر شد، صبح اولین کاری که کردم این بود که مقاله را خواندم و با خودم فکر کردم، «این اینقدرها هم جالب توجه نیست، البته حتما بعضی ها از خواندنش لذت می برند». به نظر من، یک مساله معمولی بود.

شاید به این خاطر که این زندگی امروز من است – معمولی. می دانم درک این مساله برای مردم سخت است، چون از طریق رسانه ها اینطور القا شده است که زندگی یک تراجنسیتی خیلی پرشور، جسور، و خارق العاده است. روزی که مقاله منتشر شد، همان کارهایی را کردم که هر پدر یا مادر دیگری می کند: لباس شستم، ظرف شستم، به بچه ام غذا دادم و با او بازی کردم، گاه به گاه فیس بوک را چک کردم ببینم چه می گذرد.

از آخرین عکس های رافی دائرتی و دخترش «اتی»

از آخرین عکس های رافی دائرتی و دخترش «اتی»

چرا قبول کردم که داستان زندگی ام در آن مقاله بازگو شود؟ اینها برخی از پیش-زمینه های این تصمیم اند:

وقتی برای اولین بار به عنوان تراجنسیتی آشکارسازی کردم و داشتم برای خودم اسمی انتخاب می کردم که بقیه زندگی ام با آن خطاب شوم، به عوض کردن اسم فامیلم، و تغییر آن به نام خانوادگی زمان دختری مادرم که نامی کاملا یهودی است، هم فکر کردم. فکر کردم اگر بخواهم زندگی سنتی و ارتدکس داشته باشم، شاید با این اسم بهتر در میان مردم بُر بخورم. احتمال داشت مجبور بشوم در مورد دبیرستانی که در آن درس خوانده ام، در اسرائيل کجا تحصیل کرده ام، و دوستانم چه کسانی بوده اند، دروغ بگویم – اما، با خودم فکر کردم، شاید ارزش اش را داشته باشد که بتوانم بین مردم بُر بخورم و مثل یک مرد معمولی زندگی کنم.

اما بعد از این که حواسم جمع شد و به تدریج شروع کردم به ساختن یک زندگی که ریشه در روحانیت و همپیوندی دارد، دیگر نتوانستم خود را هیچ جور دیگری، به جز در پیوند کامل و مطلق با خودم، هویتی که پیش از این داشته ام و هویتی که حالا دارم، و آنچه می خواهم در آینده باشم، تصور کنم. پس، نام خانوادگی غیرمعمول خودم (برای یک یهودی) را حفظ کردم و برای کسانی که من را می شناختند آشکارسازی کردم. در طول کمتر از یک سال از مصرف تستسترون، هیچ کس در خیابان نمی توانست تصور کند که من روزی شبیه به زن ها بوده ام.

وقتی که مقاله منتشر شد، خیلی تلاش کردم که بخش «کامنت ها» را در سایت های خبری، نگاه نکنم. متاسف بودم که نمی توانم کامنت های مهربان و حامی را ببینم، و شنیدم که شمار زیادی از این گونه کامنت ها بوده، اما می دانستم که نخواهم توانست خودداری کنم اگر کامنت هایی که جنسیت من را اشتباه می گویند و یا در بهترین حالت، یا بدترین حالت، ادعا می کنند که تراجنسیتی بودن و بزرگ کردن فرزند، مساوی سوء رفتار با کودک است.

اما بالاخره چند کامنت نامناسب را دیدم و با خودم فکر کردم «چرای مردم اینقدر از انعطاف-پذیری یا ادغام دوتایی جنسیتی وحشتی دارند؟». من خود را به عنوان یک تراجنسیتی تعریف نمی کنم که به نظر می آید کسی است که خود را نه مرد می داند و نه زن، و نه هردو، و یا کسی که حس می کند «بیناجنسی» است. من واقعا تا بن استخوان احساس می کنم که یک مرد تراجنسیتی هستم. تغییر جنسی برای من آرامش و یکپارچگی را به همراه آورد که هیچ وقت تصور نمی کردم ممکن باشد.

سوالی که بارها و بارها مطرح شد، حتی از سوی مردم مهربان و خیراندیش، این بود: چطور ممکن است که کسی احساس می کند مرد است، بخواهد کودکی به دنیا بیاورد؟ آیا این به آن معنا نیست که یک زن است؟ و پاسخ به آن، به شکل یک قصه گفته می شود.

پیش از این، زمانی که به عنوان یک «لزبین» دوجنسه زندگی می کردم که در نهان آرزوی رابطه با مردها را داشت، عضو جامعه جوانان کوئیر یهود (ج کیو وای) بودم که یک گروه حمایتی مستقر در نیویورک برای نوجوانان و جوانان دگرباش جنسی است که از خانواده های ارتدکس تا یهودیان سنتی را پوشش می دهد. یک شب در یکی از برنامه های گروه بودم و حالم خوش بود که دوستان مرد من، ایگرگ.، آمد توی آشپزخانه پیش من.

به من گفت:‌ آر.، (اسم سابق من) «خیلی به تو حسودی ام می شود!»

حیرت کردم. من زندگی ای که کسی به آن حسودی بکند ندارم.

گفتم: چرا؟ برای چی؟

گفت: «چون تو اگر بخواهی، می توانی بچه دار شوی».

گیج شده بودم. پرسیدم: «اگر تو هم می توانستی، دوست داشتی بچه دار شوی؟»

گفت: «صددرصد». جواب من همین بود. ایگرگ.، که کاملا شبیه به مردهای سیسجندر است، مردی که با جنسی که با آن بدنیا آمده همخوانی دارد، به من گفت که اگر زهدان می داشت، به طور قطع آن را برای به دنیا آوردن کودکش بکار می انداخت.

در آن لحظه بود که من دریافتم آرزوی حامله شدن و زایمان حسی نیست که ریشه در جنسیت فرد داشته باشد، بلکه ریشه در جنس دارد. قابلیت زایمان صد در صد به جنس بستگی دارد. کسانی که اعضای لازم را ندارند نمی توانند انسانی را به دنیا بیاورند، مهم نیست هویت جنسیتی شان چه باشد. من زن های زیادی را دیده ام که هیچ علاقه ای به حاملگی و زایمان نداشته اند، هیچ از زنانه بودنشان کاسته نشده بود. آن شب من مردی را دیدم که اگر می توانست قطعا حامله می شد و زایمان می کرد. آیا مردانگی او به این دلیل،‌ کاسته می شد؟

«اتی» خوشحال و سالم، در پنج ماهگی

«اتی» خوشحال و سالم، در پنج ماهگی

از دیگر مردان سیسجندر (مردانی که هویت جنسیتی شان با جنس هنگام تولدشان همخوانی دارد) هم سوال کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم اینهمه مرد، وقتی به این سوال فکر کنند، جواب مثبت بدهند؛ بعضی ها هرگز به این موضوع فکر نکرده بودند.

پس از آن، دیگر نمی توانستم به عقب برگردم. من می توانستم خواهان حاملگی و زایمان باشم و همچنان یک مرد باشم. مگر نه این که ایگرگ.، همچنان یک مرد بود؟ تغییر جنسی من به مرد، اندکی پس از آن شروع شد.

ماجرای من به عنوان یک مرد تراجنسیتی یهودی همیشه آسان نبوده، اما این شانس را داشته ام که دورم را مردمی بی نظیر و مهربان گرفته اند که قادرند حقیقت های چندگانه را باور داشته باشند، و می توانند من را یک مرد ببینند و کسی که اعضای جنسی لازم برای حاملگی و زایمان که معمولا در بدن زنان یافت می شود، را داراست. کامنت های منفی که من در پاسخ به آن مقاله دیدم، بیشتر از سوی کسانی بود که (هنوز) ظرفیت این را ندارند زیبایی را در عرصه های ناآشنا و دور از ذهن خود ببینند.

سال گذشته، هنگامی که در «کمپ راماه» کار می کردم، چندین مرد سیسجندر (مردانی که جنس هنگام تولد ایشان با هویت جنسیتی شان همخوانی دارد) به من نزدیک شدند و به من گفتند که به من، که می توانم تجربه حاملگی و زایمان داشته باشم، در حالی که آنها نمی توانند، حسادت می کنند. یکی از همکاران من گفت اگر می توانست بچه دار شود، خودش و زن اش بچه هایی بیشتر از این که الان دارند، می داشتند. این مردها فضایی یافته اند که «اذعان» کنند در نقشی که جامعه برایشان اختراع کرده، که مردها هرگز دلشان نمی خواهد حامله بشوند و زایمان کنند، جا نمی افتند.

و حالا، امیدوارم روشن شده باشد که چرا من مشکلی ندارم که به عنوان یک مرد تراجنسیتی، کودکم را به دنیا آورده ام. اما چرا این را برای تمام جهان آشکار کردم؟ می خواستم دیگران نیز به چنین واقعیتی بیندیشند. می خواستم دیگران هم به درکی از جنسیت برسند و بدانند جنسیت آنقدرها قطعیت ندارد تا بتوان یک فرد را به خاطر ناهمگونی با هنجارها منزوی کرد و از جامعه راند. می خواستم زندگی زیبا و معمولی خودم را با دیگران سهیم شوم تا بدانند تراجنسیتی ها هم می توانند به راحتی معمولی باشند. من آدم خوش شانسی هستم.

به عنوان یک مرد سفید تراجنسیتی که با بخش اعظم توقعات جامعه از ظاهر یک «مرد» همخوانی دارد، می دانم بسیار خوش شانس ام. می خواهم با استفاده از داستان خود، به دیگران کمک کنم از سوی خانواده و محیط دوستان، و در خیابان، پذیرفته شوند. آمار خودکشی در میان تراجنسیتی ها ۴۱ درصد است. آمار اقدام به خودکشی در ایالات متحده ۴.۶ درصد است. این آمار نشان می دهد که ما راه درازی تا پذیرفته شدن کامل در جامعه، و حمایت از تراجنسیتی ها از سوی جامعه داریم.

تراجنسیتی ها (بخصوص تراجنسیتی زن رنگین پوست) بیشترین نرخ بیکاری، هرگونه تبعیض،‌ بیخانمانی، فقر، و مرگ های خشونت بار را دارند. اگر داستان من، صورت و صدای من بتواند قدمی باشد که پذیرش و رواداری بیشتری در جامعه برای برادرها و خواهرهای تراجنسیتی من منجر شود، ارزش همه کامنت های بیفکر و زشت را دارد. اگر داستان من بر شما تاثیر گذاشته است، از شما می خواهم ببینید چگونه می توانید به مردم تراجنسیتی در جامعه خود کمک کنید. یک منبع خوب اطلاعاتی «کشت» است، سازمانی که برای برابری و شمول دگرباشان جنسی یهودی در زندگی و جامعه یهودی تلاش می کند.

چون می دانم مردم کنجکاوند در مورد بچه من بدانند، اتی رز، سرحال است و رشد خوبی دارد. تازه در یک مهدکودک مونتسری شرکت می کند و دل همه را، حتی آنهایی که می گوید از بچه خوششان نمی آید، را می برد.

در پنج ماهگی هنوز خیلی کوچکتر از آن است که بداند خانواده ما، متفاوت است. هر روز با عشق به من لبخند می زند و من را غرق نشاط و شادی می کند. خیلی هیجان دارم که همه چیز را، وقتی بزرگتر شد، برایش تعریف کنم. (بهترین کتاب برای آموزش بچه های کوچک، این کتاب است بچه ها از کجا می آیند، تمام اطلاعات این کتاب بی جنسیت است). همچنان که بزرگ می شود داستان زندگی خود را می داند و می داند که با یک دنیا عشق و انگیزه بوجود آمده است.