امروز، بیست و هفت سال پیش، در 15 ماه مه 1989، به کشور اسرائیل مهاجرت کردم به همراه دو فرزند کوچک! آن زمان بعد از انقلاب خمینی (ببخشید انقلاب کارتر و ملکه الیزابت) اوج فرار مغزها از کشور بود. تازه به دوران رسیده های مذهبی و حکومت داران آتششان خیلی تد بود. دریافت پاسپورت برای اقلیت های مذهبی بخصوص یهودیان وعلی الخصوص یهودیان جوان کار آسانی نبود. افرادی بودند که چندین سال در انتظار دریافت گذرنامه بودند.

همسرم که در سال آخر و اتمام تخصص پزشکی خود را در یکی از بزرگترین بیمارستانهای تهران میگذراند واز در آمد بالا و موقعیت اجتماعی عالی برخوردار بود، و بعد از پایان این دوره میتوانست در تهران یا هر نقطه دیگری از کشور مطب افتتاح بکند و به قول معروف شروع به چاپ اسکناس بکند. ولی با تمام این احوالات تصمیم گرفت بعد از اتمام این دوره به اسرائیل مهاجرت کنیم.

یکی از دلایلی که نقش مهمی در تصمیم او داشت دوری او از خانواده که همگی در خارج از کشور بس می بردند. در این موقعیت، قطعٲ تصمیم گیری آسان نبود ولی یکی از خصوصیات برجسته همسرم قدرت تصمیم گیری در لحظات مشکل و برای آینده است.

اینجا با تصمیم قطعی اقدام به تقاضای گذرنامه کردیم، دریافت گذرنامه در آن دوران کار آسانی نبود و احتیاج به صبر وممارست در عمل داشت. بنابراین به وزارت کشور مراجعه کردیم و برای تمام اهل خانواده تقاضای گذرنامه کردیم. در همان اوایل برای ما روشن بود که برای همسرم گذرنامه صادر نخواهد شد. به دلیل سن جوانش، به دلیل شغلش، ومهمتر از همه به دلیل یهودی بودنش. تا بالاخره بعد از یکسال روز موعود فرا رسید و گذرنامه ها را دریافت کردیم، برای من و دو فرزندم. همینطور خواهرم که آن روز دختر جوان، زیبا و 18 ساله ای بود.

بعد از دریافت گذرنامه نوبت خرید بلیط به سوی کشوری که از آنجا بتوانیم به تل آویو پرواز کنیم. استانبول را انتخاب کردیم و چمدانها را بستیم. شب قبل از پرواز عده ای از دوستان و فامیل برای خداحافظی به خانه ما آمدند.

باید تذکر بدهم که دریافت پاسپورت و خرید بلیط هواپیما نمیتوانستند هیچ ضمانتی برای این باشند که قطعٲ مسافر از کشور خارج میشود. و من هم خارج از این قاعده نبودم.

به عبارتی هر شخصی که تاریخ پرواز داشت تا لحظه ای که هواپیما از باند فرودگاه بلند نشده مطمئن نبود که شب چه می زاید، و چه تصمیمی در موردش گرفته خواهد شد از طرف مٲموری که پاسپورتها را کنترل و مهر خروج میزند.

صبح فردا در ساعت مشخص شده به فرودگاه رسیدیم، همسرم، مادرم و خواهر کوچکمان که بنظرم اگر اشتباه نکنم بیشتر از 15 سال نداشت و خواهرم که او هم قرار بود در آن روز با من از کشور خارج شود.

با چشمهای پر از اشک، که پدر و مادرم، خواهرم و همسر عزیزم که دو کودکمان فوق العاده به او وابسته بودند و هر شب روی سینه او به خواب می رفتند را باید پشت سر بگذارم و در آن لحظه فقط خدا میداند کی و کجا دیدارها تازه شوند.

اشک ریزان بطرف پیشخوانی که روی پاسپورت آخرین مهر خروج را میزدند رفتم، با ظاهر قوی ولی دلشوره ودلواپسی فراوان، بالاخره مهر زده شد و با خوشحالی آغشته به نگرانی فورٱ دستم را با گذرنامه بالا بردم که مشایعت کنندگانم بدانند که جای نگرانی نیست و اجازه خروج است، مهر آخر و مهم هم در گذرنامه زده شد.

چمدانها بوسیله مٲمورانی که هر جزء کوچک و نکته ریزی را بازرسی میکردند تا مبادا شئی ارزشمند و پر قیمتی در چمدان نباشد. چمدانها فرستاده شدند برای پرواز. با در آغوش گرفتن یکدیگر و اشک ریزی فراوان از بدرقه کنندگان جدا شدیم تمام مسافران به طبقه دوم هدایت شدیم. یکایک مسافران از طریق دو مٱمور دوباره کنترل میشدند و به طرف محوطه ای که باند هواپیما بود و به طرف پلکان هواپیما منتهی میشد راهنمایی میشدند.

آن دو مٲمور در کنار در خروجی ایستاده بودند، خواهرم اجازه عبور گرفت و از این پل هم گذشت. نوبت من رسید، با کودک یکساله به بغل و دختر کوچک و زیبایم که با نگرانی به پای من چسبیده بود. یکی از مٲموران از من در خواست بلیط و گذرنامه کرد، نگاهی به من کرد و نگای به بلیط، دوباره و دوباره، بالاخره دو مٲمور رفتند در گوشه ای و بعد از تبادل افکار باز گشتند و با کمال خونسردی گفتند: خانم شما باید بروید خیابان x و یک امضای دیگه بکنند وبرگردید. در این حال گوشهای من هیچ چیزی را نمی شنیدند، فقط لبهای آندو را میدیدم که تکان میخوردند، منظورش را متوجه شدم، او میگفت: خانم شما و فرزندانت اجازه خروج ندارید.

در یک ثانیه کتاب قطوری از مغزم گذشت. و فورٲ به خودم نهی زدم که من نباید به آندو اجازه بدهم من را به عقب برگردانند و نباید تسلیم نظر آنها بشوم و به هرقیمتی باید این مرحله را با موفقیت پشت سر بگذارم.

شروع به راضی کردن آنها نمودم ولی تٲثیری نکرد، و چاره ای نداشتم به جز استفاده از هر گونه وسیله ای که چاره ای برای این مشکل که وقت میگذرد و باید چاره اندیشی کرد و زود، چون می بینم از پشت شیشه های بلند که میتوان هواپیما را دید و تمامی مسافران سوار هواپیما شده اند و فقط من و کودکانم به جا ماندیم.

بنابراین از آخرین اسلحه که به فکرم خطور کرد استفاده کردم، فورٲ داستانی بافتم و با جیغ و داد و فریاد و عصبانیت (که تا آن لحظه نمیدانستم که از توانم بر می آید و بیشتر شبیه غرش شیر بود) برایشان توضیح دادم که جلوگیری و عدم پرواز ما در آن لحظه عواقب بسیار سنگینی برای فرزندم دارد و تمام این توضیحات همراه با ریاد وضجه بود.

بعدٲ از همسرم شنیدم که فریاد و غرش من در تمام نقاط فرودگاه شنیده شده بود و اعضای خانواده با نگرانی این موضوع را دنبال می کردند. دیدم که در ورودی بسته شد و پلکان را از طرف درب ورودی هواپیما دور می کنند و آماده بلند شدن است و همزمان بااین از مٲمور درخواست عاجزانه کردم که با
بی سیم دستور بدهد که سه مسافر هنوز سوار نشدند. بالاخره دل سنگش کمی نرم شد و او دستور باز کردن مجدد درب هواپیما و بر گرداندن پلکان را داد و ما سوار شدیم به طرف استامبول.

تازه از اینجا سختیهای مهاجرت از کشوری به کشور دیگر که قبل از آن هرگز به آن مسافرت نکردم و حتی هیچ آشنایی با زبان آن کشور ندارم و شک دارم که از راست به چپ، یا از چپ به راست نوشته می شود شروع میشود…

ادامه دارد…