این متن برای دوستان من در آمریکا نوشته شده که باور ندارند مسلمانان اصلاح گر و مسلمانان میانه رو وجود دارند. این گروه نیاز به حمایت دارند و در میان دو گروه راست افراطی که آنها را به شکل بنیانگرای اسلامیست می بینند، و چپ افراطی که از شناسایی ترور اسلامی و رنجی که ایجاد کرده خودداری می کند، گیر کرده اند. من به شما می گویم بزرگ شوید و به قصه های پریان باور کنید. هیولاها واقعا وجود دارند. و قهرمان ها واقعا وجود دارند. اینها، بعضی از آن قهرمان ها هستند.

من بیماران مسلمانی دارم که تجربه فاجعه دارند، یا از سوی مسلمانان افراطی کشور خود و خشونت سیاسی که اعمال می کنند، یا خشونت خانگی و خشونت جنسی، که شمار بالاتری دارد، و در محیط فرهنگی که از آن می آیند بسیار شدید است. به کشورهای آنها سفر می کنم و به معالجه می پردازم. در لس آنجلس هم به مداوای این بیماران می پردازم. دوستان زیادی دارم که مسلمانند، عاشق بعضی هاشان هستم و بعضی دیگر را تحسین می کنم. می توانم شهادت بدهم به شرفم قسم مسلمانان میانه و اصلاح گر وجود دارند.

بله، شمارشان زیاد نیست – همانطور که در آمار ترسناک دیده می شود. بله، بسیاری شان به خاطر خطری که از سوی خانواده، دوستان، و یا کشورشان تهدیدشان می کند می ترسند خود را ابراز کنند. اما وجود دارند. و بعد از کشتار «سان برناردینو» (در کالیفرنیا) بسیاری از این مسلمانان در کشور ما می ترسند که همان مسلمانان افراطی که از ترس آنها از کشور خود فرار کرده اند، حالا به این کشور بیایند. شروع کرده اند به حرف زدن و ابراز نظر کردن. شروع کرده اند که منسجم بشوند و متشکل بشوند. به حمایت ما نیاز دارند.

آنها خطر اسلام بنیانگرا را بیش از شما درک می کنند. آنها شاهدان این خطر هستند. آنها جان به در برده های این خشونتند. تلاش کرده اند که مردم صدایشان را بشنوند، اما همچنان که برای بسیاری از قربانیان خشونت اتفاق می افتد، بسیاری از مردم نمی خواهند گوش کنند. شنیدن این داستان ها ما را ناراحت می کند. ما را می ترساند. و این جان به در برده های خشونت، یک مشکل دیگر هم دارند: گروه های سیاسی که از سوی افراطی های تامین مالی می شوند جنایاتی که در حق آن ها شده است را تایید می کنند. اعضای آن گروه ها کت و شلوار می پوشند و لبخند می زنند و در CNN ظاهر می شوند و این خطر را کم اهمیت می نمایانند، و یا می گویند که خطر، ماییم. ما پناهگاه امن آنها شده ایم. و آنها می توانند امنیت ما را از این امن تر کنند.

برای آن که قادر باشیم از غنای آنها بهره ببریم، از ایمان آن ها بهره ببریم، از زیبایی ای که ریشه در تجربه های هولناک آنها دارد بهره ببریم، می بایست اراده کنیم و وحشتی که تجربه کرده اند را ببینیم. می بایست این مسلمانان را (یزیدی ها، یهودی ها، مسیحی ها) را به عنوان قربانیان شاهد، ببینیم، و نه به عنوان خاطی و مجرم. می بایست نام وحشتی که تجربه کرده اند به زبان بیاوریم: اسلام بنیانگرا. چه بوکوحرام باشد چه داعش و چه النصره، حماس، جهاد اسلامی، حزب الله، چه از عربستان سعودی بیاید، چه از آفریقای شمالی، ایران، سhن برناردینو، ریشه در اسلام بنیانگرا دارد. به خودمان اجازه بدهیم که از چشم آنها به این منظره نگاه کنیم، و از این ذره بین به تهدیدی که جهان با آن روبروست، پیشاپیش نگاه کنیم.

اینها بهترین همراهان و متحدان ما هستند. آنها سید رضوان فاروق را بهتر از شما می شناسند. آنقدر به او نزدیک بوده اند که نفسش به صورتشان بخورد، و خس خس مرگ عزیزانشان را بشنوند. آنها خشمگین اند، نه تنها از جانی هایی که به آنها خشونت روا داشته اند، بلکه از شما نیز خشمگین اند. از شما خشمگین اند زیر شما در پاسخ به قصه زندگی آنها، آغوشتان را به روی جانیان آنها باز کردید و بوسه و لبخند و رنگین کمان برایشان فرستادید. ذهنیت خود – که دردهای جهان با بوسه حل خواهد شد – را به خون آنها ترجیح دادید.

من هم خشمگین ام. من به جای آنها خشمگین ام. به جای مردمی که دوستشان دارم. می فهمم چه چیزی چشم شما را به روی واقعیت می بندد. منهم کول اید می نوشم. واقعا. من با تیموتی لیری و کن کسی و مری پرانکستر ال اس دی کشیده ام. با ابی هافمن غرق بحث های سنگین شده ام. همه ما فکر می کردیم که همه مثل ما ببینند و حس کنند جهان جای بهتری خواهد شد. البته. همه همین را می گویند. حتی اسلامیست های بنیانگرا.

بعد به گروه های صلح پیوستم. با خونسردی که از منظر گروه های بنیانگرای اسلامی دیدم شوک شدم. شوک شدم وقتی عذرخواهان نفرت آنها را دیدم، و شوک شدم وقتی دیدم که استانداردهای کارکنان صلح برای مسلمانان پایین تر از دیگران است. در بالماسکه ای از اهانت که زیر نقاب مهربانی پنهان شده بود، از مسلمانان خواسته نمی شد در برابر شیوه ای که برای ابراز رنج خود برمی گزینند مسئولیت پذیری کنند. گناه همه چیز به گردن آمریکا، اسرائيل، و غرب، و کافران گذاشته می شد. گروه های صلحی که من دیدم تبدیل به ابزار عمال جنایت شده بودند.
من به گروه های رواشناسی پیوستم که سعی در استفاده از نیروی همدردی برای درمان می کرد. فکر می کردم به عنوان متخصصان رواندرمانگر می توانیم از آموخته های خود در تسکین خشونت های خانگی و دعواهای زناشویی به گروه های در حال جنگ کمک کنیم. اما بیشتر وقت ها در میان جلسه صدای ایدئولوژی بنیانگراهای اسلامی می پیچید و ما می بایست چشم پوشی می کردیم. حتی زمانی که «بکشید کفار را» در اتاق می پیچید، همکاران من میگفتند منظوری ندارد. فقط همدردی کن. اینها رواندرمانگرهای خوب و خوش نیست بودند. باور داشتند که مثل بسیاری دیگر از مردم که اگر با مردم همدردی بشود صلح در جهان پدیدار خواهد شد. این گونه نگاه را هرگز به یک قربانی خشونت خانوادگی نمی کنیم. هرگز به زنی که مورد خشونت از سوی شوهرش قرار گرفته نمی گوییم با شوهرت زورگویت همدردی کن. اما به قربانیان خشونت جمعی و ترور افراطگرایان اسلامی گفته می شد با زورگوی خودت همدردی کن. بخصوص اگر قربانی اسرائيلی بود. در واقع اسرائیلی ها در بیشتر مواقع برای خشونتی که علیه آنها انجام می شد، متهم می شدند. در دراز مدت این کارکنان صلح و رواندرمانگران خوش نیت، مشکل را عمیق تر و بیشتر کردند. کارگران صنعت صلح خود بخشی از مشکل شده بودند.

و حالا، من و قربانیان، هر دو از شما خشمگین هستیم. خشمگین هستیم که چرا صدای آنها را پیش از این نشنیدید. و وقتی که بالاخره شنیدید، خود آنها را متهم کردید. و وقتی که از متهم کردنشان دست کشیدید، برای مقابله با هیولاهای جهان واقعی، رنگین کمان و اسب آبی و کلمات محبت آمیز تحویل دادید.

بزرگ شوید. به قصه های پریان باور کنید. هیولا واقعا وجود دارد. پدران شما این پیام ها را در قصه های کودکان نهادند تا دست به دست و نسل به نسل به شما برسد. اما پدران و مادران هیپی شما این قصه ها را بازنویسی کردند و هیولا را از قصه برداشتند زیرا «خیلی ترسناک» بود. اما هیولاها از بین نرفتند. آنها در چشم مردمی که شما از دیدنشان خودداری می کنید منعکس اند. به چشم هاشان نگاه کنید. مسلمان های میانه رو وجود دارند. مسلمان های اصلاح گر وجود دارند. قهرمان ها وجود دارند. سعی دارند کمک کنند. آنها را ببینید. و به آنها کمک کنید.