سرنوشت رازآلود وشتی افشا شد: «ما یکدیگر را یافتیم: او، ملکه سوگلی پیشین شاه، اهانت دیده و طرد شده، و من، که اکنون سوگلی شاه بودم».

این نامه پس از مرگ شاه یافت شده و او تا هنگام مرگ آن را در قوطی نقره کوچکی در کنار بستر خواب خود نگاه می داشته است. بارها پیش از آن که به خواب رود، این نامه را زیر نور چراغ لامپا از نو می خوانده است. نه من هرگز از او پرسیدم این چیست، نه او به من گفت. هنگامی که مرد، تاخوردگی های نامه چندان پارگی داشت و رنگ جوهر آن چنان محو شده بود که به دشواری قابل خواندن بود.

(برگرفته از یادداشتی از پیشکار خلوت شاه فقید، که در بایگانی اسناد شاهانه یافت شد)

از استر، شاهبانوی خشایارشاه، که خداوندش بیامرزاد، به پسر خود، شاهنشاه، که خداوندش عمر دراز عطا کناد، در بیستمین سال از شاهنشاهی وی

درود بر تو باد

پسر گرامی من، خدا را شکر می گویم که من را زنده نگاه داشت تا شاهد بیست سال پادشاهی تو باشم، و از خدا می خواهم سایهٔ لطف اش بر سر تو باشد. از خدا می خواهم تا سال های دراز در صلح، افتخار، و سلامتی تاج خود بر سر داشته باشی و سال های پربار سلطنت تو، از دوران سلطنت پدرت، شاه پیشین، درازتر باشد.

از حال من اگر بخواهی، پسرم، میهمانی تازه، که همان بیماری کهولت است، در تن من خانه کرده، و به خوبی می دانم که من نیز به زودی به راه پدر تو و عموی خودم، که تا آخرین نفس خود را در راه آبادانی قلمرو شاهی صرف کرد، به دیار باقی روان خواهم شد. از مرگ نمی ترسم، اگرچه هنگامی که اراده خداوند بر آن قرار گیرد که من را از این زندگی فرا بخواند، در سرم، بیش از هر چیز عزیزی در روی زمین، یاد تو خواهد بود.

اما، پسرم، تا هنوز زنده ام، می خواهم از واقعه ای برایت بگویم که چند سالی پس از آن که من برای زندگی به کاخ آمدم، روی داد. این داستان را در گاهنامه های شاهی نخواهی یافت زیرا تنها سه تن از آن باخبر بودند: هگای، خواجهٔ حرمسرای شاهی، که زمان درازی است که مرده؛ خودم؛ و یکی دیگر، که اگر هنوز زنده باشد، بسیار دور از اینجا روزگار می گذراند.

چنانکه که می دانی، من ملکهٔ دربار و سوگلی پدرت نبودم. پیش از آن که برگزیده شوم، آن مقام متعلق به زنی دیگر بود که تنها یک بار، مدتی دراز پس از آن که از چشم شاه افتاد، دیدمش.

ادامه متن به انگلیسی:
https://blogs.timesofisrael.com/esthers-last-letter/