امروز ترسناک ترین روز زندگی من بود. قصد داشتند من، شوهرم، و بچه هایم را بکشند. جور دیگری نمی شود توضیح داد. به کابوس می ماند. زیاد اتفاق می افتد. اما امروز برای من اتفاق افتاد.

از خانه پدر و مادرم در عفرات برمی گشتیم. با هم، در هوای آزاد، توی «سوکای» آنها، صبحانه-نهار خورده بودیم؛ بیگل و پنیرکره ای و شیر کاکائو. بچه نوزادم خوابید.

بعد سوار ماشین شدیم که برگردیم به «تکئوآ»، ده دقیقه رانندگی. بخشی از راه از میان روستاهای فلسطینی رد می شود، و ما دهها بچه فلسطینی را تماشا کردیم که با روپوش و کوله پشتی از مدرسه برمی گشتند. به شوهرم اشاره کردم که با دقت رانندگی کند که خدای نکرده به کسی نزنیم. همه داشتند از کنار جاده رد می شدند و گاهی به وسط جاده می آمدند. شوهرم سرعت را کمتر کرد.

بعد یک دفعه صدای بلندی به گوش رسید. بعد یکی دیگر، و یکی دیگر. هیچ چیز نمی دیدم. صدای بچه هایم را شنیدم که جیغ می زدند و بچه نوزادم گریه می کرد. از شیشه ماشین نگاه کردم. بچه های فلسطینی را دیدم و یک سرباز اسرائیلی. دنبال تلفنم گشتم که روندی که را به ما آموخته بودند اما هیچ وقت لازم نشده بود را به کار ببرم.

درخواست کمک کردم. صدای خودم را شنیدم که می لرزید. سعی کردم توضیح بدهم کجا هستیم. و چه اتفاقی افتاده. و همینطور که حرف می زدم چشمم به شیشه جلو ماشین افتاد. خرد شده بود. دست ها و پاهایم از خرده شیشه پوشیده بود. زانویم با تکه ای شیشه بریده بود و می سوخت. تلفن را انداختم و برگشتم طرف بچه هایم. ای وای بچه های من، بچه نوزادم! چرخیدم تا از صندلی ام، عقب ماشین را نگاه کنم، و شوهرم با سرعت رانندگی می کرد تا از محل دور شویم. بچه های من جیغ می زدند. بچه سه ساله من با وحشت گریه می کرد، و بچه شش ساله ام داد می زد “چی شد، مامی، چی شد؟”. و بچه نوزادم که هیچ وقت گریه نمی کند گریه می کرد. ناگهان دیدم که یه عالمه خرده شیشه روی بچه نوزادم ریخته. تمام شیشه عقب خرد شده بود و خرده شیشه همه جا ریخته بود، روی بچه ها، روی بچه نوزادم، توی موها و روی صورتش. سعی کردم آهسته شیشه ها را از رویش کنار بزنم و دستم می لرزید، رو به شوهرم دادم می زدم “تندتر برو، تندتر برو، تندتر برو، باید بچه رو چک کنیم،”. شوهرم کنترل ماشین را وسط حمله از دست داده بود. چند دقیقه بود اما به نظر یک عمر می آمد. به دروازه «تکئوا» رسیده بودیم و نگهبان ها دور ما را گرفتند. بچه هایم را از ماشین بیرون کشیدم و نوزاد را روی دست گرفتم و خرده شیشه ها را از رویش پاک کردم، صورتش را چک کردم، همه چیز خوب بود. پسرم فریاد می زد ازت خون میاد. نگاه کردم دیدم از زانویم خون جاری است.

توی خبرها همیشه هست. سنگ اندازی. به نظر بی اهمیت می آید. اما سنگ نبود. سنگریزه نبود. تکه های بزرگ سنگ بود. تکه های مستطیل شکلی که با آن دیوار می سازند. می تواند آدم را بکشد. سنگ، قلوه سنگ، تفنگ، چه فرقی می کند. همه اسلحه اند. همه ایجاد خشونت می کنند. ابزار قتل اند.

ممکن بود کشته شویم. ممکن بود امروز ما را کشته باشند. من، شوهرم، سه تا بچه های خوشگلم، بچه های معصوم من که نمی دانستند چرا این بچه هایی که از مدرسه برمی گردند قصد آزار ما را داشتند. همین ها یک پدر و مادر دیگر را امروز کشتند. چهار بچه دیگر را یتیم کردند. و هیچ چیزی به دست نیاوردند. هیچ فایده ای نداشت. فرهنگ تنفر، آموزه خشونت، بچه هایی که قصد قتل بچه های دیگر را دارند، دیوانگی است. باید متوقف شود.

معجزه بود که جان سالم به در بردیم. و شاید فقط یک معجزه بتواند این جنگ دیوانه وار را پایان بدهد.