ساعت یازده و ربع روز پنجشنبه پیامکی از دانشگاه حیفا گرفتم. به خاطر آتش سوزی دستور تخلیه دانشگاه به تمام کارکنان صادر شده بود. به دپارتمان خاورمیانه زنگ زدم. هیچکس پاسخ نداد. معلوم بود در حال خروج هستند و حتما بلوایی به پاست. رفتم روی سایتهای خبری. حیفا داشت می سوخت. باورم نمی شد دایره وسعت این آتش سوزی را.

دیدم دوستی شب هنگام بر روی صفحه فیس بوکش نوشته “امسال Black Friday مفهوم و قیاس دیگری در اسراییل پیدا کرده”. راست می گفت که واقعا آخر هفته سیاهی داشتیم. در عجبم هر بار هم که این نوع آتش سوزی های وسیع که یک بار و دوبار هم نبودند همه یا پنجشنبه اتفاق افتاده اند و یا جمعه. به هر صورت آخر هفته را پر سوزاندند.

یادم می آید 8 آوریل سال 2005، جمعه بود و هنگام ظهر. مراسم تشییع جنازه پاپ ژان پل دوم از طریق تمام رسانه ها به طور مستقیم پخش می شد. رهبران از سراسر جهان برای شرکت در این مراسم به ایتالیا سرازیر شده بودند. دوربینهای جهان هم از جمله زوم کرده بودند به هنگام ورود خاتمی و بعد استقبال جمعی سران جوامع یهودی با کیپاهای (عرقچین کلیمیان) سیاه بر سرشان، خاتمی را دوره کرده بودند و سلام علیکهای بسیار دوستانه و دست دادنهای بسیارگرم که بین اینها و خاتمی رد وبدل می شد. تصویری دلگرم کننده و به یاد ماندنی بود که چنین روزهایی آدمها را به هم نزدیک می سازد. بعد ورود رئیس جمهور اسراییل مشه کتساو و حاشیه های آن که آیا این دو با هم دست دادند یا خیر. در حین تماشای این مراسم گوشم تیز شد به صدای هواپیما در آسمان که در اطراف برج مسکونی محل اقامت من در حال رفت و آمد بود و صدای موتورش تمامی نداشت.

اگر در تل آویو باشی و صدای ثابت هلیکوپترها در آسمان را بشنوی مطمئنی عملیات تروریستی انجام شده و از بالا و از آسمان بدنبال دستگیری تروریست ها هستند. اگر صدای ثابت هواپیما در آسمان حیفا بشنوی باید بدانی که آتش سوزی رخ داده و جنگلهای اطراف آتش گرفته اند و هواپیما سعی در خاموش کردنشان دارد. پریدم به طرف پنجره های آشپزخانه. تمام جنگل و مناظر سبز جلوی چشمم آتش گرفته بود و هواپیما با پاشیدن مواد که آن را هم می دیدم سعی در خاموش کردن حریق داشت. بلافاصله به کانال خبری حیفا و بعد سراسری زدم. اعلام می کردند حیفا، اطراف من آتش گرفته.

حیفا را از قصه های مادر در دوران کودکی در تهران به یاد دارم. با آنکه پیش از انقلاب هر سال تابستان به اسرائیل و مسلما به حیفا هم می آمدیم اما این شهر در ذهن کودکی من فقط از همان حکایتها و تصاویری که مادر از این شهر خلق می کرد شکل می گرفت و همینطور بود که عاشق این شهر شدم. یادم هست می گقت حیفا شهری است که خانه هایش در کوه های سبز و پر از جنگل بنا شده. پنجره های خانه های این شهر از یک طرف به سوی جنگل باز می شوند و از طرف دیگر به سوی دریا.

چنین بود که سالها بعد منزلم در نوک کوه کرمل در میان جنگل و بیشه های انبوه همیشه سبز قرار گرفت و پنجره های سراسر قدی خانه مثل قصه های مادر هم به روی دریا چهره داشتند و هم به سوی جنگل. از همین پنجره ها بود که رفت و آمدهای فصلها را یکی یکی پشت هم می دیدم. از همین پنجره ها هم بود که جنگ لبنان را تجربه کردم و می دیدم چطور شهر را دائم با موشک می زنند. شهری است در دل کوه. کوچه پس کوچه ها و خیابانهایش مثل داستان شاه پریان است. رانندگی در این شهر اوائل آسان نیست که باید به بعد سوم یعنی ارتفاع در خیابانها و پیچیدن در دل کوه ها از طبقه ای به طبقه دیگر آن هم با سرعتی که حیفایی ها میروند عادت کنی. شبها در دل شب که می رانی باید بدانی در یکی از همین پیچها که همه اطرافش شب است و اگر ماه تابان از آسمان لاجوردی سیاه برایت بتابد و در دل کوه با ماشینت تنوره کشان بالا می روی و یا می پیچی باید بدانی در یکی از همین پیچها و یا درراسته جاده ای جوجه تیغی عظیمی یواش یواش در حالیکه زیر چشمی تو را می پاید در حال عبور است و باید با صبر توقف کنی و چراغ ماشین را خاموش که نور چراغت چشمش را نزند و می بینیش در حالیکه یواش در حال عبور است یک نگاه های زیر چشمی هم به تو می اندازد. گاهی شانست بزند آهو یا غزالی است وسط جاده و یا اگر نه گرازی و یا شغالی و یا که گرگی. همه جور هست.

حیفا شهری است از مجموعه فرهنگها، زبانها، اقوام و مذاهب که همه با دوستی و همزیستی و احترام به یکدیگر و در جوار یکدیگر زندگی می کنند. از یهودی بگیر تا عرب مسیحی و مسلمان و دروزی ها، بهایی ها و حتی بودیستها. اعیاد خنوکا، کریسمس و حتی عید فطر هم اگر بیفتد همه را با هم قاطی پاتی در شهر جشن می گیرند.

خاطرم هست آن روز جمعه بعد از دیدن هواپیما در هوا به طرف دیگر پنجره های خانه رفتم. آتش از پشت دانشگاه حیفا و جنگلهای اطرافش که یک طبقه با من فاصله داشت زبانه کشیده بود و شعله ها را می دیدم. خوابگاه دانشجویان طعمه حریق شده بود. نمی دانم این حرکت انسانی بود یا عملی غریزی و سراسر اشتباه. در اینجور مواقع چطور باید عمل کرد؟ نمی دانم اما چند بطری آب برداشتم و سوئیچ ماشین و پریدم پایین به سوی ماشین تا به طرف خوابگاه دانشگاه بروم تا شاید بشود کمکی کرد. همه جا را دود گرفته بود ولی هنوز می شد راه را ولو بسختی دید. ماشین را انداختم در مسیر جاده. جنگلهای سمت چپ جاده می سوختند ولی به نظر آرام و بی آزار می رسیدند. بالا رسیدم به کنار دروازه دانشگاه. نیروهای آتش نشانی جلویم را گرفتند. “خانم برگرد و جانت را نجات بده. از دروازه دیگر تلاش می کنند دانشجویان را نجات دهند.” اجازه ندادند و چاره ای نبود باید بر می گشتم. اما این بار جاده نبود.

شده بود تونل آتش از هر طرف. الو گرفته بود و دیگر جنگل نبود. چاره نداشتم. بازهم غریزه. پا را روی پدال گاز گذاشتم. باید ازآن گذر می کردم و اگرنه می مردم. تونل آتش از بالای ماشین و اطراف می خروشید و همه جا شعله بود. یادم هست صدای فریادم که از سر وحشت داد می کشیدم. پا بر پدال و بدون هیچ محابا و حتی فرصتی برای دیدن. هیچ چیز قابل دیدن نبود. نمی دانستم کجا می رفتم و چطور می رفتم. قشر غلیط دود من و ماشین را با هم بلعیده بود. در صحنه ای از فیلم هیچکاک گیر کرده بودم که این بار من قربانی اش بودم فقط آتش بود و دود.

پنداری ماشین راهش را بلد بود. به پارکینگ رو باز که آن هم رو به جنگل بود آمد و ایستاد. نگاه کردم همه جنگل روبرو در حال سوختن بود. پیاده شدم. نمی توانستم ساختمان و چه برسد در ورودی را پیدا کنم. داشتم از شدت غلظت دود خفه می شدم. صدای آتش بود. چرا آتش صدا دارد و صدای زوزه حیوانات داخل جنگل که فضا را پر کرده بود. طعمه حریق شده بودند و زوزه می کشیدند. به سختی کورمال کورمال در ساختمان را پیدا کردم و بالا رفتم. با اینکه پنجره ها همه بسته بودند دود تمام خانه ها را گرفته بود. داشتم خفه می شدم. گیر افتاده بودم. چاره برای فرار نبود. صدا از هیچ خانه ای هم نمی آمد. پنداری همه رفته بودند یا چپیده بودند در جایی. وسط سالن به انتظار پایان از هر نوعی نشستم و دلم را خوش کردم به نقش و نگار گلهای فرش و شروع کردم به شمردنشان و منتظر پایان از هر نوعی. نشستم تا تمام شود.

همه اش با خودم فکر می کردم اگر می توانستم فرار کنم چه چیزهایی را چنگ می زدم و با خودم می بردم؟ آلبومها را؟ حلقه او و حلقه خودم و ساعت او و ساعت خودم را که همه کنار عینک و پیپش دست در دست و شانه به شانه هم در کشو نشسته اند؟ یا همان مانتو و مقنعه ای که آخرین بار از ایران می آمدم به تنم داشتم و هنوز نگهشان داشتم و هرگز هم نگاهشان نمی کنم؟ در چنین لحظه هایی کدام را باید قاپ زد و نگه داشت که دیگر تکرار و جبران ندارد و تاریخ و عالمی را از خودش دارد؟

یکسال بعد پس از پایان جنگ لبنان حیفا را ترک کردم.

این یکشنبه مثل عادت معمول برای تدریس به حیفا رفتم. شهر بوی دود و سوختگی می داد و سوختگی طبیعت و خانه ها را می دیدی. جمعیتی دیدم خشمگین اما ساکت و با احساسات سخت کنترل شده و خوددار. جنگلهای حیفا و زیبایی های این شهر بهشتی و خانه های مردم و بعد دیگر نقاط کشور آخر هفته جلوی چشمانشان سوختند و خاکستر شدند. نصف کلاس غایب بود. ازشان خبر داشتم. خانه بدوش شده بودند و یکی شان حتی برایم پیشتر نوشته بود: “آنچه حالا در دست داریم یک مسواک است و یک خمیردندان که حالا از داروخانه برای بچه ها خریدیدم. فرصت نکردیم به خانه برویم و خانه سوخت.” همکاران نیز از طبقه پانزده خط کمربند آتش سوزی را نشانم دادند که غیر مطقی کمربند وار در محله های شهر الو گرفته بود.

می گویند کشوری را براساس قلیل افراطی هایش نمی توان سنجید که باید براساس عکس العمل جامعه اش به آن حرکات افراطی نگاهش کرد که چگونه برخورد می کند و آنگاه او را سنجید. نگاه به عکس العمل رسانه های اسرائیلی که به کرات جامعه را به آرامش دعوت می کردند – که البته نیازی هم نبود. به کرات دیدم این ملت در مقابل چیزهایی که می بیند و تحمل می کند بس خودار است – و اینکه باید حقیقت توسط کارشناسان بررسی و اعلام شود و سکوت ملت از طرف دیگر نسبت به این آتش سوزی سراسری که به نظر می رسد ابتدا خشکی هوا دلیلش بوده و بعدتر فرصت طلبی چند جوانک لات و لوت انباشته از هورمون تستسترون و برانگیخته و پر شده از نابخردی های افراطگرایی به نام مبارزه سنگی در چاه انداختند که عاقلان از هر مسلک و مکتبی در بیرون آوردنش عاجز ماندند، اینجاست که بلوغ فکری جامعه ات را بهتر می توانی محک بزنی.

چنین حادثه ای با آنکه تراژدی گذشته را از نو بیدار کرد و آتش سوزی های به عمد گذشته را به خاطره ذهن من و دیگر شهروندان اسرائیلی آورد اما در عین حال این بار نیز لایه های بسیار ظریف واقعیت را که الوان خاکستری ها هستند و نه سیاه و سفید از نو مقابل چشمان من و دیگران باز گستراند.

خاکستری هایی مثل بلوغ فکری ملتی که آرامشش را حفظ می کند و بسیج می شود تا برآن فائق گردد، مشاهده شهروندان یهودی و عرب مسلمان و مسیحی اسرائیلی که درهای خانه هاشان را به روی آسیب دیده گان به روی خوش و با آغوش گرم باز کردند، آنجا که می دیدی چطور در همان آخر هفته خیل جوانان عرب مسلمان اسرائیلی با چه شور و شدتی و خستگی ناپذیر تمام آخر هفته را برای دفاع از وطنشان اسرائیل و هموطنان اسرائیلی شان در رسانه های مجازی در مقابل رسانه های مخاصم عرب زبان بلند شده اند و دفاع می کنند، یا آنجا که می بینی آن ماموران آتش نشانی که از حکومت خودگردان فلسطینی آمدند و دوش به دوش همکاران اسرائیلی شان به اطفا حریق پرداختند و بعد یکی شان در مصاحبه با تلویزیون اسرائیل به عبری و نه به عربی توضیح می داد چه کردند، آنجا که می بینی ملت بسیج شده اند تا کمک کنند آنوقت می فهمی خاکستری ها همیشه زغال و دود و آتش حماقت مشتی قلیل افراطی نیست که برعکس غالبا رنگین کمانی است از آدمهایی بس ساده با دل با آرزوهایی بس ساده تر برای ادامه بقای خود و همسایه هاشان حالا هر کسی که می خواهد باشد!

والسلام