اورشلیم (تلگرام یهودی) – نام من مونیم هارون است، پناهجویی از سودان. من در دهکده‌ای کوچکی به دنیا آمده‌ام که یک‌طرف‌اش کوه‌ بود و یک طرف جنگل، جایی که ما همه مانند یک خانواده‌ی واحد پر جمعیت زندگی می‌کردیم. هنوز خیلی کوچک بودم که با حمله‌ی شبه‌نظامی‌ها به روستای ما، از خانواده‌ام و مردمی که عاشق‌شان بودم، جدا شدم. آنها راه افتادند توی روستا و هر چه مرد و پسر می‌دیدند، می‌کشتند، اما معجزه‌ای شد و من زنده ماندم. مادرم می‌خواست من در جای امن‌تری زندگی کنم و امکان تحصیل داشته باشم، و در ۲۰۰۱، وقتی که ۱۲ ساله بودم، من را به آن‌سوی دیگر کشور روانه کرد، به منطقه‌ی بلو نیل در جمهوری سودان.

وقتی روستا را ترک کردم حالی داشتم تلخ، و شیرین – مادر و خواهرانم را به جا می‌گذاشتم و مردمی که عاشق‌شان بودم. اما می‌دانستم که با این کار، می‌توانم مهارت‌های تازه بیاموزم که در بازگشت، به بازسازی خانوارمان در روستا کمک خواهد کرد. در منطقه‌ی بلو نیل، دبستان و دبیرستان را به پایان رساندم و در دانشگاه بلو نیل پذیرفته شدم. سه سال آنجا به تحصیل مشغول بودم و مدرک مهندسی الکترونیک گرفتم – دوره‌ای پنج ساله. در این سال‌ها به سازمان‌های دانشجویی پیوستم که علیه قوانین اسلام افراطی در سودان مبارزه می‌کنند و خواهان سامانه‌ی دولتی دموکراتیک، سکولار، و لیبرال‌اند. مشارکت من در زمینه‌های اجتماعی سیاسی من را در معرض خطر بسیار بزرگی قرار داد، و از آن بدتر این بود که من متعلق به قوم فور هستم که دولت سودان سال‌ها است به نسل‌کشی این قوم اقدام کرده است.

در ۲۰۱۱، دیکتاتوری سودان تصمیم به حمله به منطقه‌ای گرفت که من آنجا تحصیل می‌کردم. هنگامی‌که مأموران امنیتی به دنبال من گشتند تا بازداشت‌ام کنند، ناچار از منطقه‌ی بلو نیل فرار کردم. پس از آن که بارها سعی کردم بازگردم و تحصیل‌ام را تمام کنم، بالاخره در ۲۰۱۲ دریافتم که دیگر امکان ماندن در کشور را ندارم. مأموران امنیتی همچنان به دنبال من می‌گشتند و چند تایی از دوستان‌ام را دستگیر کرده بودند و یکی از آنها را سه سال گروگان نگه داشتند و در نهایت در ۲۰۱۴ آزاد کردند. من به مصر گریختم اما به دلیل وجود اخوان المسلمین که آن‌زمان در قدرت بودند، و روابط بسیار نزدیکی با دولت اسلامی سودان داشتند، قادر نبودم آنجا بمانم.

به سمت اسرائیل رفتم و در ژوئن ۲۰۱۲ به این کشور وارد شدم. هنگام ورود، برای سه سال به زندان فرستاده شدم و سپس، اگرچه درخواست پناهندگی کرده بودم و اعلام کرده بودم اگر اخراج شوم جان‌ام در خطر خواهد بود، به من گفته شد من را به کشوری که از آن فرار کرده بودم، باز پس می‌فرستند. یک‌سال و نیم در زندان سحارونیم زندانی بودم و پس از آن در بازداشتگاه هولوت نگهداری شدم تا ژانویه‌ی ۲۰۱۵.

طرح فعلی اخراج اسرائیل، آخرین مرحله‌ی تثبیت سیاست فشار بر ما پناهجویان آفریقایی است، تا کشور را ترک کنیم. اسرائیل بخشی از پولی که ما از کار در پست‌ترین مشاغل درمی‌آوریم را (پناهجویان می‌بایست ۲۰ درصد از حقوق خود را تا هنگام خروج از اسرائیل کنار بگذارند) با امتناع از پذیرش درخواست پناهندگی ما و زندانی کردن بسیاری از ما به مدت نامحدود در ساحارونیم، از ما گرفته است.

همه‌ی این سیاست‌ها، و بسیاری دیگر، از رویکرد دولت نسبت به ما به عنوان «ورودی غیرقانونی» و نه پناهنده، ناشی می‌شود. مجازات‌های مالی که علیه ما اعمال می‌شود زندگی ما را به شدت دشوار کرده است اما به طور قطع بزرگ‌ترین درد ما این نیست، و حتی دشواری‌هایی که در رأس تقلای ما به عنوان پناهجو قرار گرفته نیز نیست. بزرگ‌ترین درد ما این است که دیده شویم، و با ما مثل انسان رفتار شود.

آنچه به شدت من را می‌ترساند این است که چگونه دولت اسرائیل موفق شده پیوند خود را با تاریخ و ارزش‌های یهودیت قطع کند.

چگونه ممکن است مردم یهود معنای «پناهندگی» را از یاد برده باشند؟

چگونه ممکن است مردمی که بارها و بارها وادار شدند از خانه‌های خود فرار کنند اکنون تصمیم گرفته‌اند به کسانی که امروز از خانه‌های خود گریخته‌اند، اجازه‌ی اقامت موقت ندهند؟

برای من بسیار روشن است که بسیاری از مردم اسرائیل نمی‌دانند چرا سودانی‌ها و اریتره‌ای‌ها به اسرائیل می‌آیند. آنها ما را به چشم «پناهنده» نمی‌بینند.

و این پرسش پیش می‌آید: تعریف پناهنده از نگاه شما چیست؟

آیا مردی که در کشور خود وادار به کار اجباری شده، مورد خشونت، تجاوز، شکنجه قرار گرفته، پناهنده نیست؟ آیا زنی که تنها به خاطر مذهب، و یا پیشینه‌ی قومی خود مورد آزار و تعقیب قرار گرفته، پناهنده نیست؟

کسی که به خاطر رنگ پوست خود از وطن خود گریخته، پناهنده نیست؟

کسی که روستای‌اش را سوزانده و اعضای خانواده‌اش را جلو چشمان‌اش کشته‌اند، پناهنده نیست؟