اوایل امروز، با یک فنجان قهوه بد، نجات یافتیم. خیلی بد. قهوه، که من دوست دارم غلیظ باشد، رقیق بود. شیری بود و بی مزه به نظر می آمد و خاصیت قهوه بودن نداشت. مهمتر از همه این که بی عشق درست شده بود. مزه عدم عشق اش را می توانستم بچشم. با وجود این، همین قهوه را ما را از صحنه ضالمانه چاقوزنی بدور نگه داشت.

دیروز برای تعطیلات به اسرائیل رسیدیم. تصمیم گرفته بودیم هشیار باشیم اما هول نکنیم. تصمیم گرفتیم بچه هامان از موقعیت موجود آگاه باشند اما نگذاریم این شرایط تاثیر عمیقی بر سفر ما بگذارد. دیروز، موفق شدیم؛ امروز، نه.

یک صبح بسیار زیبا در مامیلا گذراندیم. صبحانه ای عالی در هوای آزاد زمستان باشکوه اورشلیم که پایتخت یهودیان جهان است، صرف کردیم. از یک حراجی یکی بخر دوتا بخر خرید کردیم که من هیچ وقت از قانونش سر در نمی آورم و همیشه بیشتر از معمول باید پول بدهم.

و بعد، وقتی که بچه ها خسته شدند، تصمیم گرفتیم از ورودی محله یهودی ها به شهر قدیم اورشلیم وارد شویم و به سمت دیوار ندبه برویم. به عنوان یک پدر و مادر، تصمیم ما عاقلانه نبود. بچه ها به شدت خسته بودند. یک نمونه دیگر از تفوق خوش بینی به تجربه. حتما از درد پا شکایت می کردند ولی فکر کردیم می توانستیم مدیریت کنیم.

داشتیم به طرف ته مرکز خرید پیش می رفتیم که به سوی «دروازه یافو» می رود و من یادم آمد که دلم قهوه می خواهد. آخرین قهوه خانه مرکز خرید به نظر می رسید خوب باشد و همسرم به داخل قهوه خانه دوید تا سفارش بدهد و من با بقیه خانواده بیرون ایستادم. بیرون آمد و از سرویس بد آنجا شکایت کرد که دقیقا به اندازه قهوه ای که به ما دادند بد بود. به سرعت قهوه را خوردیم و به راهمان ادامه دادیم.

داشتیم خارج می شدیم که صدای گلوله ها را شنیدیم. نزدیک بودند و صدا بلند بود و من شکی نداشتم که چه اتفاقی افتاده. به همسرم نگاهی کردم و در سکوت سعی کردیم راهی برای مدیریت موقعیت مان پیدا کنیم. چند دقیقه ای همه جا ساکت بود و بعد شلوغ شد. بلافاصله صدای آژیر را شنیدیم و مردم شروع به دویدن کردند. نه برای دور شدن از محل حادثه، بلکه به سوی محل.

مغازه داران تبدیل شدند به سرباز. همه بلافاصله مسلح شدند و مرکز خرید یکپارچه دست به عمل زد. هیچ کس فرار نکرد و همه به طرف صحنه دویدند. این تاثیرگذارترین صحنه ای بود که در خاطرم ماند. در یک لحظه هر کس نقشی به عهده داشت و هیچ کس زمان را تلف نکرد. یک زن تنها که در حال گریه بود و معلوم بود که حالش خوب نیست بلافاصله به بیرون برده شد و غریبه ها دورش جمع شدند و دلداری اش دادند. می لرزید و متاثر بود اما تنها نبود.

ما هم همان کار را کردیم. پسر ۱۴ ساله مان همراه ما بود. گفتم «جودا، بیا!» و ۵۰ قدم به طرف صحنه محل حادثه رفتیم. احساس می کردم می بایست بخشی از جمع باشیم. مثل یکی از بی نهایت، عضوی از «مینیان»، که اساس و بنیان جامعه است. و می خواستم پسرم همراه من باشد.

صحنه یک آشوب واقعی بود. بی اندازه خون ریخته بود و بیشمار مردم «مسلح» در اطرافم بودند. مرد مهاجم معلوم بود که مرده است و دیگری را داشتند دستبند می زدند. یکی از قربانیان را مداوا می کردند و سپس روی برانکارد گذاشته شد. پایوت اش روی زمین کشیده شد و جایگاه او را مشخص کرد. این لحظه ای بود که به جودا ثابت کرد ترور استثنا نمی شناسد.

ترافیک متوقف شده بود و مردم با صدای بلند مسیرها را داد می زدند. پلیس مخفی با صورت پوشیده در محل نگهبانی داد تا این که عابران وحشت زده قربانی را شناسایی کنند. اگر همچنان خطری وجود داشت ما متوجه نبودیم اما به شدت تحت تاثیر واقعیت لخت قرار داشتیم. چگونه خطر از بیخ گوشمان گذشت و چگونه یک فنجان قهوه بد مانع حضور ما در نقطه و لحظه خطر شد. «اگر» هایی که ما را به شدت منقلب می کنند و نمی دانم آیا قادرم به آن فکر کنم یا نه.

سعی کردم با عکس گرفتن از صحنه با گوشی، میان خودم و ماجرا فاصله بگذارم. دیدم که دیگران هم همین کار را می کنند. فایده نداشت. دوستی زنگ زد ببیند من خوب ام یا نه. خواست ببیند آیا می خواهم از اورشلیم خارج شوم و از تشنج ها دور بمانم یا نه. گفتم حالم خوب نیست اما نمی خواهم از اینجا بروم. برعکس،‌ می خواهم دقیقا همینجا بمانم.

کمی بعد از مرکز خرید بیرون آمدیم. کیسه های خریدمان را که حالا بی معنی و خالی به نظر می رسیدند جمع کردیم. هیچ کس در راه برگشت به خانه شکایتی نکرد اما به تمام عابران در طول مسیر با شک و تردید نگاه می کردیم.

البته چند ساعت دیگر،‌ امروز، به دیوار ندبه خواهیم رفت و من خدا را برای بدترین و بهترین قهوه عمرم شکر خواهم کرد.