اولین صبح جمعه هر ماه دادستان، وکیل مدافع، دانشمند انستیتو وایزمن، مدیر بانک و استاد دانشگاه برای صبحانه در رستورانی در تل آویو جمع می شوند و با کوکتل اول پیش از صبحانه و گفتن לחיים برای یکدیگر و ماه در پیش رو از اوضاع ایران شروع می کنند که چه خبر و تا اوضاع و احوال خاورمیانه و بعد کار و کمی هم خانه و خانواده و خیلی سینما و کدام فیلم و چه و چه.

تا نیمه های ظهر.

هر پنج تایشان ایرانی تباراند و در سالهای جوانی تک و بدون خانواده به اسراییل کوچانده شده اند. هر پنج تایشان از خانواده های بسیار به نام و مرفه جامعه یهودی ایران اند و هر پنج تایشان از خاکستر نابودی خانواده هایشان برخاسته اند اسراییل را انتخاب کرده اند و نه مکان دیگری. هر پنج تایشان از صفر مطلق شروع کرده اند و شجاعانه و با پشتکار به قضاوت، پژوهش، مدیریت و اقتصاد و تدریس در دانشگاه های اسراییل رسیده اند. هر پنج تایشان مهر محکم خود را بر جامعه و کشور اسراییل زده اند.

آن گلدان خوش خط و نگار شکسته

در خبرها آمد ملکه ایران همان او که ما دختران ایران زمین بسیار کودکی ها هنرها و حضورها را از قبل سر او داریم نشان عضویت آکادمیک هنرهای زیبای فرانسه را به وزیر فرهنگ پیشین فرانسه اهدا کرد. جای تعجب هم نیست که همو او نیز پیشتر در مراسم ترحیم ژاک شیراک رئیس جمهور فرانسه شرکت کرده بود.

بی صدا اما بس واضح و آشکار همو اوست که مردم و کشوری را نماینده گی می کند و نه آن تسبیح به دستان.

جالب آنجاست آن سوی آبها نیز هر از چندی در خبرها می آید و تصویری هم به دنبالش از حاجی خانمی سفت و سخت ملبس در چادر سیاهی که فقط نوک دماغش از چاک آن بیرون زده در رسانه ها غوغا می کند که ایشان متهم به اختلاس و یا ایجاد بازار سیاه دارو در کشور است….خب ایشان هم نوعی نماینده گی می کند.

دردناک است!

دریغا! گلدان بلند بالا خوش تراش و خوش نگار ایرانی بودیم که جماعتی فارغ از خرد چهل و اندی سال پیش آن را محکم بر زمین کوبیدند و شکستندش و به هزار تکه پراکنده تبدلیش ساختند.

شده ایم هزار تکه. از طاغوتی و ضد انقلاب در مقابل انقلابی تا بعدتر ما در مقابل آنها، خودی در مقابل غیر خودی، چپی و اصلاحگرا و صادراتی و دو آستری و پرستو و هزار درد بی درمان دیگر.

دیگر یادمان رفته آنچه پیش از انفجار 79 بودیم. ملتی که هر کس سر به کار و بارو دغدغه خانواده و آینده اهل و تبارش داشت و کشوری هم که داشت می چرخید و جلو می رفت.

شدیم گلدان شکسته ای که نمی دانم کدام بند زن بتواند این تکه ها را با آب طلا به هم وصل کند بچسباند و بند زند.

زمانی تکه واحدی بودیم و بزرگ که در آرامش در کنار یکدیگر می زیستیم. حالا شده ایم دو رهبری و دو جماعت و دو خط موازی که هرگز دیگر به هم نخواهند رسید و هر کدام با جماعت و هوادارانش و خاطره ذهنی از گذشته روبروی یکدیگر قرار گرفته اند. یکی آن رهبری غیر رسمی است و در خارج و جمعیت کثیری که به آن چشم دوخته اند و آن دیگری که در داخل، ملت را بی امان می چاپد و قتل و عام می سازد.

یکی چنان اعتبار جهانی دارد و نشان افتخار به جامعه آکادمیک فرانسه اعطا می کند و آن دیگری که رسمی است اجازه ندارد پایش را از محدوده متراژ تعیین شده برایش در سازمان ملل فراتر بگذارد.
یکی فرهیخته است و هنرمند و کارنامه سالیان ساز و کار را پشت سرش داشته و همچنان نیز مادرانه شکسته ها را جمع می کند و آن دیگری که دزد سرگردنه است و در پستوی چادرش فورت و فورت یا می چاپد و یا پرستوی خریده شده ای……. بماند برای بعد!!

چاپلوسی نکنیم/ تاریخ را انگولک نکنیم

چند وقتی است که به کرات می بینم باوری بس غلط ورد زبانها افتاده که اگر بازبینی نگردد و متوقف نیز بی شک نشانی غلط دیگری خواهد بود که جمعی را به اشتباه به ناکجا آباد دیگری خواهد سرانید.
در یکی از سایتهای خودمان هم این اشتباه را دیدم که بازگشت خمینی به ایران را به گروگان گرفته شدن ایران و ایرانیان از آن هنگام لقب داده بود.

پرهیز کنیم و زنهار از این اصطلاحات و شعارهای پوپولیستی و پوچی که ماهیتی جز توهم ندارند که اگر به حقیقت هوشیار نباشیم، توهم نابجا سقوط و شکست دیگری را بدنبال خواهد داشت. تاریخ را انگولک نکنیم. آنهایی که در آن سالها هنوز در این دنیا و ایران نبودند و آن دوران را تجربه نکرده اند و روز به روزش را و حالا پشت دستگاه کامپیوتری نشسته و کنترل سایتی را بدست گرفته و هزاران خواننده احتمالا جوان و آنها هم غافل از روزشمار آن سالها، نگذاریم تصویری غلط از تاریخ در اذهان اینان بنشیند.

ملتی انتخاب خودش را در سال 79 داشته. اشتباه بس بزرگی مرتکب شده و گلدان خوش خط و خال سرزمینش را ندانسته و گمراه شده و دروغ باور کرده بر زمین کوبیده و آن را شکسته و منطقه ای را نیز چهل و اندی سال به آشوب و ناامنی مبدل ساخته. خود کرده را تدبیر نیست اما درس عبرت برای نسل آینده از واجبات است.

ملتی که بخواهد صداقت بازخوانی تاریخ خود و قضاوت خود کرده اش را با حاشا و خودانکاری و بلوف تاریخی و شعارهای پوچ پوپولیستی قاطی کند به همان ماشین فکسنی مونتاژ شده تبدیل خواهد شد که درونش فقط پدال گازی برای شتابزدگی از این افراط به آن دیگری کار گذاشته اند و از عمد پدال ترمزش را دزدیده تا از نو به ورطه دیگری سقوط کند.

حماسه سیاهکل!!! یادمان هست؟ می پرسم کدام حماسه؟ که مشتی جوان ابله و نادان به پاسگاه پلیسی در گیلان هجوم بردند تا جمعی پاسبان بی گناه را به قتل برسانند؟ به این توحش دهه ها و همچنان هم حماسه لقب داده اند. می پرسم این چه حماسه ای است؟

دروغ های جلال آل احمدی ها یادمان هست که با جعل و دروغ مردم را می شوراندند؟

پرهیز کنیم. هوشیار باشیم و به دور از آویزانی به شعارهای پوچ. تاریخ را انگولک نکنیم بگذاریم صاف و ساده بماند برای عبرت نسل های بعدی و زنهار گفتن هایشان.

دعوا بر سر لحاف ملا است

در روزهای عزاداری پرپرشده گان هواپیما در یادداشت نوشتم پدرسوخته ها باز بحران آفریده اند. دعوا بر سر لحاف ملاست. به جان همدیگر افتاده اند و در خفا دارند یکدیگر را لت و پار می کنند. دعوای خانگی است و سعی بر زدن و محو آن رقیب دیگر بر سر قدرت را دارند. هزار فامیل فاسد حکومت ایران به جان همدیگر افتاده اند و در حال انتقام گیری و حذف دیگری از میدان و بقای خود. دوره ای ملاها با انتشار تصاویر نابهنگام از آنها آماج حمله بودند و حالا مدتی است سپاهیان و بی کفایتی هایشان که به اوج رسیده.

در اوج هیاهو و عزاداری فاجعه هواپیما نوشتم می خواهند مسئله ای را فراموش کنی. از یادت می خواهند ببرند. که سئوال نکنی و جویا نشوی.

هر از چندی تکه خبری و یا تکه فیلمی آشکار می شد. مثل خرده های نان ریخته بر کف دست که پرنده ها از روی دستت نوک بزنند. با نظارت. هر چند روز پته خبری دیگر روی آب می افتاد و هر کدام از رسانه ها که به آن می پرداختند و بدنبالش نیز فوج مصاحبه و تفسیر با این و آن کارشناس که هر کدام به جنجال و هیاهویی تبدیل می شد. یک خبر از پی خبر دیگر و اینچنین هر از چند روز مردم را می پراندند و تمرکزها همه معطوف می شد به انتشار تکه تکه خبرها و فیلمهای آزاد شده. فیلمهایی که غیر منطقی گرفته شده بودند و با فاصله زمانی و ناگهانی فاش می شدند و هرکدام هیاهوی رسانه ای به پا می کردند. گویی در طرح بود و برنامه که سئوالی را نپرسی و جویا نشوی و تکرار نکنی و یادت اصلا نباشد.
اطلاعات خرده خرده برای حذف دیگری ازمیدان واز طریق طرف سومی -شرکت هواپیمایی- که خود نیز غرامتش را می خواهد یواش یواش بالا می آید.

1500 شهروند ایرانی در شهرهای ایران قتل و عام شده اند و هزاران هزار دیگر نمی دانیم چه بر سرشان آمده و کجا هستند. سه ماه گذشته. بس واضح است که این حکومت فاسد نمی خواهد این قتل و عام آبان ماه پیگیری داشته و دادخواهی شود. صحبت 1500 نخود و لوبیا نیست. قتل و عام جمع کثیری است و آنطور که بویش به مشام می رسد گویا برنامه قتل و عام بیشتری از ملت ایران در طرح و دست این فاسدان است. هوشیار باشید. باید صداهای عدالتخواهی را بلند کرد. چرا این همه هیاهو از پی اجسادی که به آب انداخته شدند و یا جلوی در خانه هایشان پرتاب بلند نشد؟

نگذاریم این قتل و عام بزرگ فراموش شود و تحت الشعاع قرار گیرد. به داد و دادخواهی برای آن هزاران اسیر در زندانها که نمی دانیم چه بر سرشان آمده بلند شویم. در تله این لحاف ملا هم نیفتیم!!

مرسی دختر جان

چند شب پیش مریم مهاجر با پیروزی اش در جشنواره سینمای بفتا جشن کوچکی را برایمان مهیا کرد.
مرسی دختر جان. مرسی که با آن چهره زیبای ایرانی ات دوربین را بر روی خودت زوم ساختی و با اعلام نامت و بوسه طولانی و گرمی که از همسرت گرفتی برایمان لحظاتی اسکاری فراهم آوردی و بر روی صحنه دلمان را با “بابا بزرگ عاشق پیشه من” آب کردی و برای همه مان گلدان ایرانی کوچک و خوش تراشی ساختی که هر لحظه اش نشانی و خاطره ای از یک به یک ماست.

مرسی دخترجان. سپاس پنج تایمان از اسراییل که تماشایت کردیم و تحسین ات. مرسی.

همین