دوران کودکی‌ام را در محله‌ی یهودی خانواده‌محوری در نیویورک گذارندم. به همین خاطر، همیشه با یهودیان دوست بودم، و طرفدار آیین‌های فرهنگی آن‌ها بودم. گرچه به مدارس دولتی رفتم، اما اکثریت قاطع آموزگاران ما هم در راهنمایی و هم در پیش‌دبیرستانْ یهودی بودند. در آن روزها می‌پنداشتم که فقط یهودیان مجاز هستند که آموزگار باشند، چون همه‌ی آموزگارهای من یهودی بودند. و خیلی هم خوب بود. آن‌ها ارزش‌های عاطفی خود را به‌طور زیبایی به دانش‌آموزانی که از نظر نژادی مختلط بودند، معرفی می‌کردند. به جز گردهمآیی‌هایی خانوادگی، مسجد تنها جایی بود که یهودی دور و برم نبود.

تصور من از تعطیلات یهودی

من از همسایگان و دوستان و آموزگاران و آشنایان یهودی‌ام، چیزهای زیادی درباره‌ی تعطیلات یهودیان یاد گرفتم. این تعطیلات به خاطر داستان‌ها و آیین‌های نمادین و سرودها و صد البته جشن‌های‌اش، به نظرم جذاب می‌آمدند. خانواده‌ی من فقط دو عید را جشن می‌گرفت، و این جشن‌ها هم فرق چندانی با گردهمآیی‌های مرسوم خانوادگی نداشت. با این‌که شنیده‌ام که این دو عید در کشورهای مسلمان اهمیت ویژه‌ای دارند، اما نمی‌توانم بگویم کدام از این دو عید برای‌ام ویژه بود.

به هر روی، من اهمیت تعطیلات یهودی را با همبسته‌کردن تک‌تک آن‌ها با یک واژه، از بر کردم. پوریم = لباس؛ پسح = نان فطیر؛ سوکوت = سوکا.

یوم کیپور، روز «طلب آمرزش» است. آن موقع‌ها «آمرزش» برای من واژه‌ی بسیار پیچیده‌ای بود. به هر روی، خیلی سریع یاد گرفتم که یهودیان در این روز به سبک و سیاق خاص خودشان از من (و یک‌دیگر) طلب بخشش می‌کنند. این آیین کمک می‌کند تا دوستی‌ها تقویت شوند و تجدید شوند و حتی شکل بگیرند.

آیا من به یوم کیپور نیاز داشتم؟

هیچ‌وقت نشد که یوم کیپور را جشن بگیرم، منظورم آن است که هرگز مجبور نبودم تا از کسی طلب بخشش کنم. واقعا احساس نیاز نمی‌کردم، چون همیشه مبادی آداب بودم. حس می‌کردم اگر زخم زبانی به کسی زده‌ام، کاملا حق‌اش بوده، چون در گذشته توهین‌های دیگری از طرف آن فرد دیده بودم اما زیرچشمی ازشان گذشته بودم.

گرچه به این روز مذهبی احترام می‌گذاشتم، اما فکر می‌کردم به یوم کیپور نیازی ندارم. اما یک روز که نادانسته قلب یک زن یهودی معصوم را شکستم، همه‌چیز تغییر کرد. نام آن زن را «شوشانا» می‌‌گذارم.

درباره‌ی شوشانا

شوشانا در مدرسه راهنمایی ما درس می‌داد. وی راست‌کیش بود. تمام حرکات و صدا و نحوه‌ی حرف‌زدن‌اش کاملا شبیه شاهدخت‌های فیلم‌های دیزنی بود. گرچه آموزگار من نبود، اما سریع با هم دوست شدیم و زنگ‌های تفریح و موقع ناهار درباره‌ی زندگی حرف می‌زدیم. من هر روز مشتاق این دیدارهای صمیمی بودم.

ورق برگشت

یک روز جمعه، (احتمالا ۹ساله بودم) پدرم مرا بعد از مدرسه به مسجد برد. البته در نظر داشته باشید که این مسجد، مسجد بزرگی بود و به مردم نفرت‌ورزی یاد نمی‌داد. به هر روی، بعد از مراسم نماز، و درست جلوی مسجد داشتم با چندتا از رفقای‌ام گپ می‌زدم. داشتم درباره‌ی دوستان یهودی‌ام برای‌شان تعریف می‌کردم. یکهو صدای مردی را از پشت سر شنیدم که چیز بسیار عجیبی را گفت.

برگشتم و نتوانستم بفهمم که چه کسی آن عبارت را گفته بود، اما حرف‌اش بر من تأثیر گذاشت و مرا ترساند.

تمام تعطیلات آخر هفته ترسیده بودم. ذهن‌ام همه‌جا رفت. یهودیان زمین می‌دزدند؟ من به مدرسه‌ای می‌روم که پر از یهودی است! آیا آن‌ها می‌دانند که پدر من مالک یک خانه است؟ مدرسه نشانی خانه‌ی ما را دارد! آیا آن‌ها خانه‌ی والدین مرا خواهند دزدید؟ شاید باید به والدین‌ام هشدار بدهم! اما نمی‌خواهم بترسانم‌شان…

این راز جانسوز را پیش خودم نگه داشتم، و منتظر شدم که دوشنبه شود. فکر کردم باید در این زمینه با یک یهودی واقعی حرف بزنم، تا بفهمم که اصلا قضیه از چه قرار است.

شوشانا گزینه‌ی بسیار خوبی بود! ما درباره‌ی همه‌چیز حرف می‌زنیم!

دوشنبه‌ی مخوف

شوشانا آمد پیشم، و پرسید تعطیلات آخر هفته چه کارها کرده‌ام. وی آن روز به طرز عجیبی ستودنی به نظر می‌آمد، و احتمالا حتی خودش این را می‌دانست چون درخشش بیش از حد معمول بود. خوب به یاد دارم؛ چشم‌هاش می‌درخشیدند. تصمیم گرفتم داستان را به او بگویم، و ببینم نظرش درباره‌ی گفته‌ی آن مرد چیست.

«کسی گفت من نباید با یهودیان حرف بزنم، چون زمین می‌دزدند».

خشک‌اش زد.

برق نگاه‌اش فورا ناپدید شد.

صورت‌اش قرمز شد، و چشم‌هاش خیس شدند.

گفت «اوه». یک قدم عقب رفت. خیسی چشم‌هاش بیش‌تر شد.

دوباره گفت «اوه». بیش‌تر عقب رفت، بعد برگشت و قدم‌زنان دور شد.

از آن به بعد، هیچ‌وقت به من نگاه نکرد. هیچ‌وقت با من حرف نزد. تمام سعی‌اش را می‌کرد که از من دوری کند، تا من حس خطر نکنم. نفهمیدم چرا.

احساس گناه

تصمیم گرفتم دیگر هرگز درباره‌ی آنچه آن مرد گفته بود با کسی حرف نزنم. کار من، دوست من را آزرده بود. دیگر هرگز این موضوع را پیش کسی دیگر به زبان نمی‌آوردم. تنها وقتی در سال‌های آخر نوجوانی‌ام بودم فهمیدم چرا حرف من او را آزرده بود. بله، من در محیطی بسیار منزوی بزرگ شده‌بودم. بله، و همین نشان می‌دهد که هرگز یاد نگرفته بودم از کسی نفرت داشته باشم.

اما زمانی که با جانب زشت مسائل آشنا شدم، احساس کردم که چه هیولایی هستم. دوباره به همان فکر افتاده بودم. شاید شوشانا تصور کرده که من از تندروها هستم. شاید فکر کرده من یهودی‌ستیز دوآتشه‌ام. شاید خیال کرده باشد که من تروریست‌ام و تحت آموزش. شاید از من ترسیده و از من بدش آمده باشد. شوشانا از من نفرت دارد.

می‌خواستم جبران کنم. شروع کردم پی او گشتن اما نتوانستم پیدای‌اش کنم. گفتم شاید به اسرائیل مهاجرت کرده باشد. بله، شاید همین باشد. حتما باید زنده و سرحال باشد، به خوبی و خوشی در اسرائیل زندگی می‌کند.

هر سال در روزهایی که یوم کیپور نزدیک می‌شود، نیاز به طلب بخشش از شوشانا در من غیرقابل تحمل می‌شود. اما راهی برای دست یافتن به وی را ندارم.

متن کامل را در لینک زیر مشاهده کنید:
http://blogs.timesofisrael.com/why-yom-kippur-is-special-to-me-even-though-im-a-muslim/