وقتی همسایه‌ام زنگ زد، زیاد توجهی نکردم. ماه‌ها بود همدیگر را ندیده بودیم، اما رابطه‌ای با هم داریم که می‌توانم راحت گوشی را بردارم و طرز تهیه‌ی خوراک گوشت‌ مخصوص‌اش را بپرسم، یا او ممکن است زنگ بزند بپرسد کفش‌های اسنیکر خوب کجا دارند.

اما آن روز، سرم خیلی شلوغ بود، و یادم رفت به پیغام‌اش جواب بدهم. خودش دوباره زنگ زد. اما تماس‌اش هیچ ربطی به کفش اسنیکر و خوراک گوشت نداشت.

از من پرسید با پسرش چکار کند؛ پسرش در مدت زمان کوتاهی از سیگار به علف و از علف به هروئین رسیده بود و تا به اینجا، از خط قرمز سازمان‌های مددکاری اجتماعی و مدارس‌ آلترناتیو، و مراکز توانبخشی گذشته بود. من در ریتورنو کار می‌کنم، یک مرکز توانبخشی در اسرائیل، و می‌توانستم او را به آدم‌های درستی معرفی کنم. اما سوال‌ بعدی‌اش سخت‌تر از اولی بود.

پرسید «چطور نفهمیدم کار به اینجاها می‌کشد؟»

واقعا، چطور؟

در گذشته، معمولا پدرومادرها می‌پرسیدند «از کجا بفهمم بچه‌های من مواد مصرف می‌کنند یا نه»، و جواب این بود که «به چشم‌هاشان نگاه کنید ببینید قرمز است یا نه». اما بچه‌ها با خنده به شما خواهند گفت همه‌ی داروخانه‌ها قطره‌هایی می‌فروشند که قرمزی چشم را می‌برد.

امروزه، جواب این است که اگر دلیلی دارید که شک کنید بچه‌تان مواد مصرف می‌کند، به احتمال زیاد حتما مصرف می‌کند. اگر می‌خواهید بدانید آیا بچه‌ی شما مصرف می‌کند، تنها راه مؤثر برای گرفتن یک جواب صریح آن است که سوال را به صراحت از او بپرسید.

ساده به نظر می‌آید، نه؟

نه، ساده نیست. چون اگر ما با بچه‌هامان رابطه‌ای صمیمانه نداشته باشیم که به صداقت می‌انجامد، و بیش از آن به صراحت، چرا باید بچه‌های ما با ما صادق باشند؟

من کارشناس تربیت کودک نیستم، اما با شغلی که دارم، که کار دشوار مشاور اعتیاد است، و کار دشوارترم که مراقبت از هشت فرزند است، یک چیزهایی در این مورد یاد گرفته‌ام.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که آموخته‌ام این است که بچه‌ی من هر چیزی که بخواهد به من بگوید، فرقی نمی‌کند، من باید گوش بدهم. باید با دو گوش و دو چشم و یک ذهن باز و یک دل گشاده و یک آغوش گشاده گوش بدهم. ژن مادری که باعث می‌شود اگر چیزی شنیدیم که ما را شوکه می‌کند، به ما توهین شود، ما را بترساند، جیغی از دل‌مان کنده شود، باید آن موقع تحت کنترل باشد. زمان آموزش، راهنمایی، یا بیان عقیده هم خواهد رسید. الان، وقت این کارها نیست.

یک عکس‌العمل آرام به من امکان می‌دهد با بچه‌هایم در یک فضای متوازن و معقول برخورد کنم. اگر بچه‌های من احساس کنند که پیش از آن که با من در میان بگذارند، باید خودشان با مشکل روبرو شوند، انرژی زیادی از آنها صرف مخفی کردن مشکل از ترس عکس‌العمل من خواهد شد. در این صورت، من آخرین کسی خواهم بود که بدانم، و آن موقع برای ممانعت از سقوط آنها در چاهی که ته ندارد، خیلی دیر است. بهترین کاری که من می‌توانم بکنم این است که بگردم ابزارهای نجات را بیابم و آنها را از آن چاه ویل بیرون بکشم.

امروز، بیش از همیشه، لازم است که انگشتم را روی نبض بچه‌هایم نگه دارم و مادری باشم که «در دسترس» و «قادر» است. در همین حال، امیدوارم هنگامی که دست من به آن ها می‌خورد، بچه‌هایم احساس نکنند بازرسی بالینی است، بلکه حس کنند تماس عاشقانه‌ی دست مادری عاشق است.