چهار نفر کشته شدند.

پانزده نفر زخمی شدند.

این شمار، بیشتر خواهد شد.

چند تا؟

و فکر می‌کنید سر و کله‌ی چند تا سیاستمدار پیدا شود؟ به نسبت چند تا دوربین؟

چند سرتیتر، حقیقت را فدای یک تیتر خون‌ریز سکسی‌تر خواهند کرد؟

چند کودک در مدرسه گروگان خواهند ماند؟

چند پدر و مادر با شنیدن خبر بچه‌هاشان که با لباس فرم برای شرکت در یکی از مراسم فرهنگی پایتخت می‌رفتند و هدف تهاجم دیگری از تروریست‌ها قرار گرفتند، از هوش خواهند رفت؟

چند بار دیگر از من به عنوان ساکن «آرمون هاناتزیو»، از شهرک‌نشین‌های اورشلیم شرقی اشغالی، نام برده خواهد شد تا نشان دهد جان ما از ارزش کم‌تری برخوردار است؟

چند بار دیگر صدای من کمی ویرایش خواهد شد، تا واقعیتی که گفته‌ام به گوش نرسد، تا صاحبان عقیده و نفرت راضی بمانند؟

و هنگامی که حال دوست عرب‌ام در دهکده‌ی پهلویی را می‌پرسم، و هر دو می‌دانیم که تروریستی که توی کامیون بود و سربازها را زیر گرفت هم اهل همان دهکده است… چه شماره‌ای به من می‌دهد؟

به او می‌گویم، اجازه نده از او قهرمان بسازند. می‌گوید، «او قهرمان نیست، صفر است، صفر».

تروریست مرده است. جسدش را روی زمین دیدم، می‌دانم.

کامیون را دیدم. رانده بود میان علفزار زیبا که مشرف به منظره‌ی بی‌نظیر شهر قدیم بود.

جسدها را دیدم که زیر کامیون گیر کرده بودند.

آنها را زیر گرفته بود. و آنطور که شاهدان عینی می‌گویند، یک‌بار هم عقب‌عقب رفته بود و زیرشان گرفته بود. با دلی از سنگ، آنها را کشته بود.

یادم آمد که آسمان چقدر آبی بود آن‌روز صبح که پای پیاده آن‌جا به گل‌گشت رفتم. و تلفنی با دوستی شوخی کردم و گفتم «از کنار یکی رد شدم که به نظرم مشکوک می‌آمد، اما چاقو نداشت». دوست‌ام آمریکایی است، برای همین خنده‌اش نگرفت. اما خودم خندیدم، تا اشک‌هایم را بپوشانم. این زندگی من است. چون چند ماه پیش، در همین گلگشت، به زن‌های مسن حمله می‌کردند. و یک سال پیش، همین حوالی صدای تیر شنیدم و معلوم شد تروریست‌ها مسافران بیگناه یک اتوبوس را با چاقو و گلوله مجروح کرده‌اند،‌ و محل چند دقیقه با مدرسه‌ی بچه‌های من فاصله داشت.

امروز از همین مسیر گذشتم. فردا هم همینجا پیاده‌روی خواهم کرد. بفرمایید این هم یک عدد دیگر. بی‌نهایت. شمار دفعاتی که من زندگی‌ام را می‌کنم.

بله،‌ دوست‌ام راست می‌گوید. او، یک صفر است. او به جای زندگی، مرگ را انتخاب کرد. من یک ابدیت مقابل خود دارم. من زندگی را به جای مرگ انتخاب می‌کنم.

تروریست، برای آزادی مبارزه نمی‌کند. او آزادی دارد. برای همین است که توانست ماشین خود را تا اینجا براند. مانعی سر راه‌اش نبود. حصاری دورش نبود. چیزی مانع زندگی کردن او نبود.

پشت فرمان یک کامیون ساختمانی نشسته بود. یعنی شاغل بود. حقوق می‌گرفت. شاید، برای تأمین معاش یک خانواده.

دوست من در دهکده‌ای که تروریست هم اهل همان‌جا بود، امشب صداهای جشن را می‌شنود. من هم خواهم شنید. اما به این جشن نخواهیم پیوست. ما علیه آنها با هم متحد خواهیم شد. چند نفر به ما خواهند پیوست؟