در میان متونی که سالهاست تدریس می کنم متنی هم در میان فهرست خواندنی ها جای خودش را خوش پیدا کرده. متن مشاهدات و خاطرات دوران کودکی کسی است که از انقلاب می گوید. نمی دانی آن شخص کیست و از کجاست، مرد است یا زن. اما درد دل آدمی است و آنچه در کودکی دیده.

دانشجویانم عاشق این متن اند که روایتی است ساده و روان، صادقانه و معصومانه و حتی دردناک از نگاه کسی به گذشته 57 ایران.

نمی دانند این متنی است از کودکی من و روزهایی که برگ بزرگی از دفتر زندگی من مانند هزاران هزار کودک دیگر برای همیشه کنده شد. چهل سالی که ما بچه های انقلاب از کنار و گوشه شاهدش بودیم و با آن به این سو و یا آن سو کشیده شدیم.

بچه های انقلاب ما بودیم و نه آن نسلهای بعدی که بدنیا آمدند و به اشتباه نسل انقلاب نام گرفتند. نسل ما که کودک بودیم و نقش و دستی در شکل گیری انقلاب نداشتیم اما یک پایمان در آن رژیم و فرهنگ گذشته بود و پرداخته آن بودیم و پای دگر که ناخواسته آن را در رژیم و فرهنگ جدید فقهی -ولایتی یافتیم. نه در آن رژیم گذشته بزرگسال و بالغ بودیم و نه در این رژیم جدید و مرتجع دارای صدا و حق انتخاب. چوبش را خوردیم و ضربه های روحی مرگ عزیزانمان در همان روزها و ماههای اول که پای دیوار اعدام ایستانده می شدند را تجربه کردیم. ضربه های بعدی هشت سال جنگ و پشت سرش هم استرس های مهاجرت و تبعید ناخواسته یکی یکی بر روحمان زخمه زدند. یا آنان که در داخل ماندند و زخمه ها به نوع دیگر بر روحشان نشست.

ما همان نسلی بودیم که در یک هفته پس از اتمام انقلاب تاریخ کشور را برایمان عوض کردند و حافظه تاریخی مان در عرض یک هفته از این رو به آن رو شد. می بایست با خودکارهای آبی بیک مان خط می کشیدیم بر 2500 سال آموختن و دانستن تاریخ این مملکت و هیچ می شدند تا سال بعد و تاریخ جدید که به خوردمان داده شود. حافظ شد زندیق و فردوسی هم خود فروخته دربار شاهان. موسیقی مشکوک شد و حرام و آدمها هم حذف می شدند و آشنایان هم. روز به روز می شدیم “دگر” و غریبه و با هزار انگ جدید انقلابی.

جامعه اسلامی شد و سیاه و حلقه قوانین سیاه هم هر روز عرصه را بر زندگی و حق حیاتمان تنگ و تنگ تر می کرد.

در مدرسه به جای آنکه رهبریت، نوآوری، خلاقیت، ابتکار در علم و میل به جسارت به نوآوری و نترسیدن از شکست و بازهم آزمودن، تحرک و جاه طلبی و شور زندگی و خواستن و آرزو کردن و برایش بشدت تلاش کردن را به ما بیاموزند، در مقابل خروار خروار فرهنگ شهادت loser بودن و جهان سومی ماندن و در آن غوطه زدن، فرهنگ قربانی بودن و ماندن در آن را به خوردمان دادند و نه پیشرفت و پشتکار و تلاش برای تبدیل شدن به جهان اول را، و به جای آنکه به قول کلیمی ها سر ماهی و پادشاه بودن را یادت بدهند، ُدم ماهی ات می کردند.

چهل سال گذشت و در سرزمینی دیگر از جهان اول که از ابتدایش بنا را برای اول بودن گذارده به درسها و کلاسهای فرزندان خانواده ام نگاه می کنم از زنگ رهبری و مدیریت دارند تا ابتکار و نوآوری علمی، بازاریابی و اقتصاد و بازرگانی و مراحل و شیوه های مذاکرات تا کلاس روابط بین الملل. اشتباه نشود اینها رئوس مطالب مقطع راهنمایی مدارس کشور است و نه دانشگاه.

و ما بچه های انقلاب بینوایانی بودیم که قاشق قاشق به زور به حلقومش می ریختند و ما آن را تف می کردیم.

از میان انبوه خاطرات، چندی از انقلاب نگذشته بود که فرستاده ای انقلابی و سخت محجبه را از طرف وزارت آموزش و پرورش به مدرسه ما که مدرسه ای کلیمی بین المللی بود و سه چهار زبان همزمان در آن تدریس می شد فرستاده بودند تا حالیمان کنند به چه دلیل نباید وقت و بودجه برای یادگیری زبانی امپریالیستی به هدر برود. من و دو نفر دیگر از نماینده های کلاسها، سه نو نهال در تلاشی بی اثر خودمان را کشتیم تا اگر بلکه به او بفهمانیم هر زبانی جهانی است و حامل فرهنگ و ضروری و حیاتی و هرچه بیشتر زبان بدانیم به این وسیله ارتباطمان با دنیا قطع نخواهد شد که حتی پویا هم خواهد گردید و هزار چه و چه دیگر.

سال بعد مدرسه ما را منحل کردند و همه ما بچه ها آواره مدارس بی زبان شدیم.

در مقابل، چهل سال گذشت از آن دوره و انفسایی که واژه های ناآشنا و بیگانه با آوای زبان فارسی توسط مشتی آخوند از غربت و حجره هاشان بیرون جهیدند و ما بهت زده و حیران می بایست به فهم و استفاده از این واژه گان و این فرهنگ غریب خو می کردیم. تازه می بایست یاد می گرفتیم معنی شان چیست و بعد هم چگونه غلط تلفظ شان نمود. از مفسد فی الارض آمد تا طاغوتی و مستکبر و مستضعف و بگیر… داغ دل تازه نکنم چهل سال گذشت. می بینی زبان رسمی کشور تبدیل شده به مجموعه الفاظ لات و لوتها که فرهنگ لغتش را هم در آورده اند و به آن هم افتخار می کنند و هر جا هم که اقتضا کند به مسئله ای “ورود می کنند”.

انقلاب تمام شد و Happening چند ماهه هم تمام. فکر کردند تمام شد و می روند به خانه هاشان و با این خیال خام که اگر حکومت جدید بنا به میلمان نباشد دوباره انقلاب می کنیم. زهی خیال باطل. نفهمیدند که هرگز نسلی دوبار انقلاب نمی کند. این اصل اول هر انقلابی است. نخواستند بدانند این رهبرانی را که کورکورانه دنبالشان رفته اند چگونه می اندیشند و کارنامه بیان و کلام و نوشته هاشان چیست.

ما فرزندان سرزمین آفتاب بودیم اما تبدیل مان کردند به فرزندان انقلاب و بعد شدیم جوانان مهاجر به تبعیدی ناخواسته. خیلی هامان از نوجوانی و سالهای نخست از آغوش گرم خانه و خانواده ناخواسته و ناگهانی جدا شدیم و سقف بالای سرمان را از دست دادیم و می بایست به چشم برهم زدنی در سرزمینی و فرهنگی و زبانی دیگر به یکباره مانند بزرگسالی تصمیم های خطیر زندگی را بگیریم و تازه تاوان هویت پیشین مان را هم می دادیم.

نسلی بودیم که بدنبال پاسخ چرا و چه شد، ذره بین بدست سالها نشستیم تا تاریخ کشورمان را بدون سفسطه و انکار و اغراق و بدون حذف و کتمان صفحه ای و سلسله ای و دوره ای در کشوری دیگر، به زبانی دیگر و اساتیدی با فرهنگی دیگر بیاموزیم. یاد گرفتیم نشسته بر روی نرده و مهار شده از شور و احساسات دست و پاگیر بخوانیم و بخوانیم و تا آنکه شاید بفهمیم چطور می شود ملتی یک سره عقلش را به سطل زباله بیاندازد و چنین خام و نفهمیده شتابزده و با لاابالیگری چنان خطایی کند که نه فقط روزگار خودش، محله اش، شهرش و کشورش را سیاه کند که منطقه ای را چهل سال به آشوب و تنش و جنگ و خصم و عداوت با این آن درگیر سازد.

راستی ایرانیان 57 می فهمیدند در کجای نقشه جهانی قرار دارند؟ کیستند و کجایند و چطور به آنها می نگرند؟

طی سالها نشستن در گوشه ای از کتابخانه و تورق زیر نور چراغی، ملتی و نسلی را می یافتی که نوایش نه شرقی و نه غربی بود و رهبری امامی را می خواست و دلتنگ “بازگشت به خود” بود آن هم با روسری و چادر و نمادی مرتجع. تمام این سالها به کرات از خود پرسیدم این بازگشت به خود چه بود که فیلشان یاد آن دوران و دیار را کرده بود؟ کدام دوره را می خواستند؟ قاجار یا پیشتر از آن؟ که کچل بودند و کور و بی سواد و یا جده هایمان که در کفن سیاه می لولیدند و اگر صدایی هم ازشان شنیده می شد انگشت در دهان بود. این بازگشت به خود چه صیغه ای بود که برایش ضعف می رفتند؟ اصلا چرا همیشه نگاه ها به عقب است برای این دوره و یا آن دوره؟ چرا نگاه ها هرگز به جلو و آینده و انگیزه و برنامه برای آینده نبوده و نیست؟ این گذشته چیست که آنقدر آن هم ندانسته و خام به آن آویخته ایم؟ که هربار هم اگر جزئیات آن تاریخ گذشته را مورخی به گوشمان می رساند می شوریم و هزار دشنام و کلام رکیک بارش می کنیم؟

در این سالها بازی گردون سرنوشت را هم دیدیم که همان انقلابیون و حامیان بازگشت به خود و طالبان مرگ بر این و آن از همان مملکت بازگشت به خود فرار می کردند و هنوز هم، تا پناهندگی کشوری اجنبی را التماس کنند. مسیحی می شوند تا بلکه ویزای کشوری جان مرگ شده را طلب کنند.

روشنفکران و قلم بدستان آن دوره را هم که نگاه می انداختی هیهاتت بلند می شد از سوادهای نیم بند و نابلد و نا آزموده، زحمت نکشیده و پژوهش نکرده اما خروار خروار ادعا. غالبشان ناآشنا با فرهنگ دیگر سرزمینها و نامسلط به زبان دیگرکشورها و اکثرا نمی توانستند بلاواسطه به آن زبان مطالعه و تحقیق کرده باشند و در این میان هم اختلاطی با مردم آن سرزمین. اما اسفا که نسخه های ضدیت و خصومت از این و آن فرهنگ و مردمانش آن هم به نوع جلال آل احمدی را خوب بلد بودند بپیچند و تف و لعن راه بیاندازند. امروز هم به همین درد مبتلاییم. می بینی طرف نه عبری می داند و نه دسترسی به آرشیوهای اسراییل و عبری زبان داشته و نه به دیگر کتب نوشته در این زمینه که خب در ایران نشسته اما دکترا درباره صیونیسم و تشکیل اسراییل می نویسد. هیهات! همین است. همیشه.

نه صادق زیبا کلام را نمی گویم اشتباه نشود.

روزنامه نگاران آن دوران؟ شلغمهای همان آش بودند.

ماهها لاینقطع نشسته در آرشیو مطبوعات دانشگاه مرور می کردی و می دیدیشان در صفحات آن روزگار و آه ات بلند می شد. می رفتند زیارت “آقا ” – به او لقب آقا و سروری هم داده بودند– تا از او کسب تکلیف کنند که از اعتصاب مطبوعات درآیند یا خیر و با خضوع و خشوع شرم و خجالت هم نیمچه سئوالکی از آن معمم از آب نمک درآمده بپرسند.

تبارک الله در زبان فارسی عبارت غلطی در زبان فارسی ریشه دوانده که نافهمیده عادت است بگویند “طرف ایرادهای بنی اسراییلی می گیرد” ، که اگر کمی فکر می کردند می فهمیدند برعکس در اصل حکایت از مردمی است که چشم و گوش بسته دنبال هیچکس راه نمی افتند و هزار سین و جیم و بازپرسی می کنند و به چالش می کشند و جواب می خواهند. نشان و گواه اش هم همان پدری بود که از موسی در آوردند که اگر می خواهی رهبری ات را بپذیریم در هر مرحله بایست پاسخ دهی برای چه و چرا.

هر مرحله به چالشش می کشیدند این حضرت موسی را. و خب روزنامه نگاران و قلم بدستان و فرهیختگان آن دوره مان در ایران زمین به جای آنکه به چالش بکشند و سین و جیم بکنند آن آخوند مرتجع را، به جای آنکه زحمت بکشند کتب و نوشته های این آدم را بجویند و بخوانند و بدانند این بابا از راه رسیده کیست، و در باب جامعه، جوانان، اقتصاد و زنان و احزاب دقیق چه گفته و چگونه می اندیشد و در هر مصاحبه به سیخش بکشند و جواب بخواهند. اما همه شان دچار حجب و حیا و شرم ایرانی شدند و خجالت کشیدند و حتی متلکها و درشت گویی های آن مرتجع را بلعیدند و همچنان به حال خلوص دو زانو نشسته ماندند.

هیهات! هیهات!

هزاربار بدتر که چشم و دهان به آن دگر دوختند که آن دگر چه می گوید و چطور توصیفشان می کند پس هرآنچه گفت معتبر است و اعتبار عملکرد و راه از آن دگر می گرفتند. چشم انداختند به دهان و تایید فوکوهایی که نه آنقدر از ایران می دانستند و می فهمیدند و نه آنچه هم در آینده بر سر ایران و ایرانی می آمد برایشان اهمیتی داشت، بلکه Happening پر شور و قیل و مقالی بود براشان که هم فال بود و هم تماشا و هم می شد روح خمیده را به جنبش و اکشن درآورد و هم اسم گرد و خاک خورده شان را روفت و روب کرد و از نو رونق و برق انداخت با چند مقاله ای و گزارشی مطبوعاتی و مردم هم چشم دوختند به این غربی یا آن غربی که هر آنچه او گفت پس استحقاق و اعتبار بیشتری یافته این خودکشی جماعتی که چشم بسته داشت رقص کنان و شیون زنان خود را به ته دره پرت می کرد.

چهل سال گذشت از آن زمان که رهبری پریشان احوال و پرت از روال و ارکان زمامداری و سیاست در یکی از افاضات پنجشنبه شبش فرمود اگر هرکس سطل آبی بیاورد و در اسراییل بریزد این کشور را آب خواهد برد.

خب چهل سال گذشت و نه اسراییل را آب برد و نه باد که حتی اسراییل با اقتصاد محکم و بس موفق اش از میان اختراعات و ابداعات و خلاقیتهایش آب شیرین کن را به جهانیان آموخت و برعکس این ایران زمین بود که دچار تشنگی و خشکسالی و بی آبی گردید. نمی دانم این چه طلسمی بود که هر آنچه را که این معمم پریشان احوال دست زد خشک شد و بیابان و ویرانه.

سالها با این همه عداوت خصومت و یارگیری های نادرست و ابلهانه، سالها شانس اختلاط بحث و تشریک مساعی و پیشرفت ایرانیان با دانشمندان اسراییلی را از ایرانیان گرفت. چقدر تشریک مساعی ها، پروژه ها و برنامه های مشترک می توانست نه فقط در ایران زمین که حتی در منطقه و پیشرفت آن به وقوع بپیوندد که هیچکدام نشد، جز باختهای تحمیلی که به جوانان ایرانی تحمیل میگردید. فقط ببازند.

ساختمانی قدیمی در میان ساختمانهای نو نوار و همیشه جدید تاسیسات نیروی هوایی اسراییل به نام خاصی میان کارمندان این تاسیسات شهرت دارد. از آن به نام “ساختمان شاه خدا بیامرز ایران” یاد می کنند. با آنکه ساختمانهای این تاسیسات همواره به روز می شوند و نو نوار اما تا آنجا که بشود این ساختمان قدیمی را حفظ خواهند کرد و قائم و سرپا نگهش خواهند داشت. می گویند این ساختمان اهدایی مرحوم شاه ایران است. کلام مرحوم هرگز از این روایت پاک نمی شود. خوب به خاطر دارند. گرامی اش هم می دارند.

اشتباه نشود این احترام از سر نیاز نیست.

اسراییل با درایت و سیاستهای پخته اش خود را در موضعی قرار داده که کارتهای بازی را خود می چیند و قواعد بازی را به اختیار خود تعیین می کند.

ورشو؟ یکی اش.

چهل سال گذشت و عمری هم بدنبالش. نسلی می بینی که می خواهد تکان دهد و تغییر، زیر و رو کند اما مفر و پناه می خواهد تا به یاری اش سامسون وار ستون ها را تکان دهد.

امید بسته ای از دور هربار و در دل می گویی یاالله این بار. یاالله بچه ها این بار.

شوربختی آنجاست که می بینی دکه هایی باز شده اند و دکانهایی هم و هر کس و ناکس با دوربینی و میکروفونی نصب شده در سالن یا اتاق خواب و آشپزخانه و یک پرچم ایران هم کنارش و با دورهمی های خودمانی سکایپی سه چهار نفره و بدنبالش پلاتفورمی چندهزارنفره که دنبالشان می کنند و هربار هاج و واج بهت زده به این جلسه یا آن جلسه و این گروهک و یا آن گروهک خیره می شوند و هیهات که هر کدام هر بار دو سه ساعتی کارشان عداوت ورزی و خصم ورزیدن و تهمت زدن و وارونه کردن تاریخ و خراب کردن این و آن و پراکنده کردن انرژی های اجتماع و تخم فتنه پراکنی در میان ملت و گیج کردن مردم و نسل جوان هربار از نو آن هم همراه با ادبیات و افکار غلیظ افراطی بازگشت به خود از هزار نوع و رنگ دگر هستند. نمی دانی کدامشان واقعی هستند و کدامشان اجیر شده و نفوذی و فرستاده ویژه برای تفرقه و گیج سازی و سر کار گذاشتن ملت تا مدتی که باز نیروی جدیدی از راه رسد و دورهمی جدیدی هم از نو.
نگاه می کنی و می گویی هیهات.

چهل سال گذشته و چند قبایی هم ما در این سالها پاره کردیم. وقت آن رسیده یک نوایی برسانیم که ای نو رسیده در ره انقلاب به جای حماسه های خیالی و آرمانی که برروی آب هم بند نمی شوند، دیپلوماسی نمی شوند و اجتماع را به هیچ کجا نمی رسانند و آنچه در انتهایش است همان ناکجا آباد است و نه بیشتر و آنچه درو می شود نفرت است و خصومت و نه بیشتر فکر نان کن و آینده درخشانت. چهل سال گذشت و عمری نیز و من به عنوان یکی از بچه های انقلاب فدایت شوم از راه دور می گویم پیش از آنکه چهره کسی را در ماهی و یا خورشیدی و یا آسمان یا آن بالا بالاها ببینی از خودت بپرس آیا این بابا ارزش وفاداری من را دارد؟ آیا این بابا تا چه حد ارزش مقام مرا پاس خواهد داشت؟ وفادار به پیشرفت و پیشروی من و تحقق آمال دنیوی من خواهد بود و بدان که رقابت را چه در خانه و چه در خارج با عقل و درایت و سیاست و مماشات برنده می شوند و نه تروریسم و خصم.

یادت بماند ای فرزند انقلاب در راه، که یارگیری هایت و ائتلافهایت از سر عقل باشند و درایت و نه کوبیدن سر به دیوار بتونی که در نهایت سرت شکسته خواهد شد و روانت به هم خواهد ریخت. بدان که اگر آن قهرمان کهن سال وزنه بردار اسراییلی دهه هفتاد، مرحوم نصیری را با چنان احترام و خضوع یاد می کند هر دو رقیب یکدیگر بودند اما قواعد بازی و احترام به یکدیگر را خوب می دانستند که اگر ندانی و رعایت نکنی اول کارت قرمز نشانت می دهند و بعد به کل از بازی ها حذفت می کنند. یادت بماند ای فرزند انقلاب در راه، اسطوره ای بودن نان و آب نیست و هر کشوری را فقط با عقل و درایت و علم می سازند و نه با حماسه های خیالی و آرمانهای آبکی. والسلام