سالیان سال است که تدریس می‌کنم. سالهاست که نسلهای اسرائیلی را با فرهنگ ایران و ادبیات و زبان این سرزمین آشنا و عاشق این سرزمین کرده‌ام.

دو مطلب سالهاست هنگام تدریس چه بخواهم و چه نخواهم اشک به چشمان من می‌آورند و چهره سخت و جدی من را به لرزه در می‌آورند. یکی آن زمان است که افسانه آرش کمانگیر را برای دانشجویانم می‌گویم و دیگری نطق ماندگار در تاریخ آن بزرگمرد فقید که خود با جلال و جبروتش مقابل مزار کورش ایستاد و وعده آرامش و ثبات داد و پشتش هم روایت جمعی پلشتی پس از انقلاب را برایشان می‌گویم که در صدد تخریب مزار کورش برآمده بودند.

اینجا قطرات اشک از چشمان من می ریزند.

می‌گویند هفت آبان مصادف است با ورود سپاه کورش به بابِل که با آزادسازی اقوام مختلف در بند و برجسته‌ترین آن‌ها یهودیان بوده و از این بابت نوشتم برجسته‌ترین که به یمن و ادای وفا به این آزادی، یهودیان به کرات در کتب مقدسشان از کورش یاد کرده اند و این بیشتر یهودیان بودند که نام و یاد کورش را با قرائت و ذکر هرساله کتاب‌های مقدسشان در تاریخ زنده نگاه داشتند.

هفت آبان آمد و رفت و فراون هم گفتند و نوشتند پیرامون این روز و فراخوانی که داده شده بود و آنچه در پاسارگاد رخ داد.

جای خالی توضیح چند نکته در این روز تاریخی را سخت محسوس دیدم که طبق معمول ما فارسی زبانان در شناخت تاریخ خودمان بدجور لنگ می‌زنیم.

پروفسور آمنون نتصر، پژوهشگر تاریخ یهودیان ایران پیرامون این اقدام رهایی بخش کورش که خود داستانهایی را به دنبال داشته روایتی از یاری استراتژیکی یهودیان بابِل به کورش و ارتش وی برای تسخیر بابِل می‌آورد که آمنون نتصر این روایت را مقرون به حقیقت می‌داند و می‌نویسد: “… این اقدام رهایی بخش کورش بعدها در دوره جانشینان وی داریوش بزرگ و دیگران در فتح مصر و حفظ مستعمرات ایران در آن سرزمین با کمک نیروی دفاعی یهود اثر گذاشته است…” (رجوع کنید به پادیاوند، جلد اول، به اهتمام آمنون نتصر، ص 11)

آمنون نتصر در جای دیگر می‌نویسد: “… کورش آن‌ها را آزاد ساخت تا به سرزمین اجدادی خود بازگردند و معبد ویران شده را از نو بسازند. او به پاس چنین بزرگواری که در قبال ملت یهود از خود نشان داد به لقب مسیح خدا نامیده شد …”

“… علاقه یهودیان به کورش آنقدر شدید بود که نام او را به عبری כורש – ک ر ش نوشته می‌شود- می‌دانستند که برگردانی از بایستگی و شایستگی که همانا کاشر است – در عبری כשר ک ش ر می‌دانستند.” (رجوع کنید به آمنون نتصر، پادیاوند، جلد اول، ص 11)

آمنون نتصر با استناد به میشنا – بخش اول تلمود -روایتی را از همین کتاب می آورد: “… بیت المقدس پنج دروازه داشت دروازه شرقی به نقش شوش مزین بود و روزی بین ربی حسیدا و ربی ایتسخاک مشاجره ای در گرفت که چرا شوش را بر دروازه بیت المقدس نقش کرده‌اند و یکی از آن‌ها پاسخ می‌دهد برای آنکه یهودیان بدانند از کجا آمده‌اند …”

نتصر در این مورد می افزاید بدون تردید یهودیان دروازه مذکور را با تصویر شهر شوش تزیین نمودند تا خاطرات خوش زندگی در ایران باستان خصوصا شوش را که در آن زمان یکی از زیباترین شهرها بود را از یاد نبرند. بدون ترید این پدیده نشانگر علاقه یهودیان به سرزمین ایران و سپاس آن‌ها به شاهانی چون کورش و داریوش است که رفتاری دوستانه با یهودیان داشتند.” (آمنون نتصر، پادیاوند، جلد اول، ص 13)

در جای دیگر پادیاوند آمنون نتصر از نقل و انتقال یهودیان به اقصی نقاط ایران زمین و پراکندگی این ملت در نقاط مختلف ایران زمین سخن می‌گوید: “…اصولاً این نقل و انتقال یهودیان در دوران هخامنشی به دو علت صورت می پذیرفته است. یکی آنکه دولتهای وقت به وفاداری یهودیان به حکومت مرکزی اطمینان داشتند و در این صورت وجود یهودیان در چنین نواحی به نفع ثبات داخلی دولتهای وقت بود. دوم آنکه یهودیان مردمی با استعداد، فعال و تحصیلکرده شناخته شده بودند و دولت می‌توانست از وجود آن‌ها در توسعه و عمران و ترقی امور بازرگانی و اقتصادی نواحی دور افتاده و عقب‌مانده استفاده کنند. علاوه بر هیرکان یهودیان در شهرهای شوش و اکباتان و به طور کلی در نواحی بین ارمنستان و خلیج فارس و در نواحی جنوب بحر خزر به صورت پراکنده زندگی می‌کردند.” (آمنون نتصر، پادیاوند، جلد اول، ص 14)

این‌ها چکیده نکته‌ها و روایتهایی است که ما یهودیان یا با آن‌ها در خانه هامان نسل به نسل آشنا هستیم و برایمان گفته شده و یا در کتاب‌های مذهبی مان خوانده ایم.

اما آنچه در خاطره نزدیکتر من لانه کرده نشانه های دیگری است که چه در آن سالهای دور پیش از انقلاب یهودیان ایران دوست داشتند نام پسرانشان را کورش و داریوش بگذارند و همچنان هم می‌بینم که ادامه می‌دهند و از طرف دیگر هم آنچه در طی سالها در اسرائیل شاهدش بودم آن بود که به هر شهر بزرگ در اسرائیل وارد می شوی خیابانی به نام کورش می یابی. یادش در تمام شهرهای اسرائیل زنده مانده. یا که به نامش تمبر زده‌اند و یا حتی سکه طلا.

یاد و نام او همیشه با ماست و همیشه هم گرامی، که یهودیان هرگز به چاهی که از آن آب نوشیده اند تف نمی اندازند.

گردهمایی باشکوه مردم در پاسارگاد را تماشا کردم، شعارها را هم شنیدم و در این میان هم نام آن مرحوم رفته که خاطره اش در فضا موج می‌زد.

یاد همگان بود که همان مرحوم که خود نقش والایی در پیشبرد و ترقی ایران و هویت ایرانی و آشنایی ایران و ایرانیان به جهان را داشت و خود بزرگمرد تاریخ بود، مقابل مزار کورش ایستاد و آن نطق ماندگارش در تاریخ را خطاب به گوش همگان در عالم و هر فارسی زبان در ایران و خاطره تاریخ ادا کرد.

همان نطق تاریخی که سالها بعد به هرکس که سرش به تنش می ارزید برخورد کردم با ذوق از آن مراسم و آن روزها تعریف کرد که یا در آنجا بود و یا از تلویزیون منزلش در گوشه‌ای از دنیا آن را دنبال کرده بوده و این در خاطره اش حک گردیده.

همان آن مرحوم رفته که خود و پدرش تاریخ و هویت ایرانی را به ایرانی تعلیمش دادند، یادش دادند هویتش چیست و کدام است و نشانه هایش چیست و حتی نشانی اش کجاست و الگویی گذاشت و رهنمایی برای ایرانی که نگهبانی از میراث گذشته‌ وسرزمینش یعنی چه.
این هفت آبان هزارها هزار جمع شدند و شعارها دادند برای کورش و برای گذشته و برای آن فقید رفته.

از منشور آزادی کورش در رسانه‌های دنیا بسیار گفته شد و یادآوری از اولین مانیفست آزادی بشر، از هوش و فراست و سیاستمداری بی‌نظیر مانند کورش و چه‌چه و حتی مورخین غیر ایرانی هم روبروی دوربین ها نشستند و از اهمیت این منشور در نزد سیاستگزاران آمریکا گفتند که در نوشتن قانون اساسی آمریکا و وحدت اقوام مختلف در آن سرزمین از منبع الهام بوده.

چه خوش !

فیلمهای روز هفت آبان در پاسارگاد را تماشا کردم، شعارها را هم شنیدم، تصاویر بی شماری را هم نگاه کردم مخصوصاً آن‌ها که در شبکه‌های اجتماعی پر جمعیت و پر طرفدار منتشر شده بودند.

دیدم پایین بسیاری از تصاویر نوشته‌اند آریایی اصیل زرتشتی ایرانی و یا گفتگوهای پی در پی پایین هر تصویر آن هم با غلظتهای وصف ناشدنی. و وای اگر کسی کمی آنورتر از خط چیزی جیک می زد چه ها که حواله اش نمی کردند. نمی دانستم فرهنگ فحش و ناسزا در فارسی تا این حد غنی و پر و پیمانه است.

با خودم فکر کردم چقدر از این جمعیت جمع شده درآن محل می‌توانند آریایی باشند پس آن‌هایی که در این جمع و گردهمایی ترک بودند یا بلوچ یا ترکمن و یا خوزی عرب و یاهای دیگر در این توصیف جا نمی‌گیرند. از خودم پرسیدم چقدر از این جمعیت جمع شده در پاسارگاد زرتشتی بودند و یا مفهوم اصیل یعنی چه؟ نمی‌فهمم این دیگر چیست؟

در دالانهای شبکه‌های اجتماعی مردم فراوان پرسه زدم. چقدر به جملات و اظهارات بر ضد این و آن و صد البته بر ضد یهودیان برخورد کردم، بماند.

خانمی که از صفحه اش و نوشته اش به عنوان نمونه مشتی از خروار و به عنوان سندی عکس گرفتم نوشته بود هفت آبان را ما چه کار که مشتی یهودی دون و پست آزاد شدند؟ آخر مگر برای این مردم دون و پست هم جمع می شوند؟

این گونه نوشته ها و آن شعارها و آن پانوشتهای اصیل آریایی و زرتشتی آن نبود که در منشور کورش وعده و سر لوح قرار داده شد بود.

این آن منشور آزادی کورش نبود که اقوام و مذاهب دیگر را حرمت می داشت و به رسمیت می شناخت و آزاد می گذارد.

این آن نیست. این شور و تب و شتابزدگی های خون به مغز رسیده را که دیدم هر بار به عبری گفتم אלוהים ישמור (خدا رحم کند).

من را به یاد سی و هفت هشت سال پیش می‌اندازد که یک میلیون نفر در خیابانها ریختند، حسین حسین می‌کردند و حسین را می‌خواستند و نه کورش را.

یادشان نیست آن همه هیجان و شتابزدگی آن سالها را.

درست است این جمعیت هفت آبان آن جمعیت سه دهه و اندی پیش نیست که یا رمق راه رفتنش را نداشتند و یا مهاجرت کرده اند و یا به هردلیلی دیگر نیستند.

انکار نمی‌کنم دل آدم به شوق می‌آمد از دیدن تصاویر هفت آبان و ای کاش ای کاش ها بود که از دل بر می‌آمد و بارقه امید هم.

اما از طرف دیگر هم صدای هشدار در پس ذهن بود که هشدار می‌داد و برحذرها از این شورمستی که هوی بیدار باش و حواست جمع از آن اشتباهات که دوباره مرتکب نشوی که آن گذشته به تک گویی شیعه مذکر و فاشیسم اسلامی در مملکت منجر شد و این یکی اگر حواسشان نباشد آن هم به خاطر انرژی انباشته منفی در جامعه از یک طرف و بی تفاوتی مردم به سرگذشت دیگری از طرفی بالفور به سراشیب تند نژاد پرستی در می غلطد.

چه بسا که در آن سراشیبی هم افتاده.

یادم می‌آید چندی پیش طی نامه نگاری با روزنامه‌نگار معتبری ایرانی وی در ستایش مرا شیرزن آریایی خطاب کرد و فوری در پاسخ به او گفتم هرگز هرگز من را با این نام خطاب نکن که آن دکان آریایی را شصت و اندی سال پیش با فضاحتی که بالا آورده بود بستند و تخطئه کردند. همه از این دکان فاشیستی گذر کرده‌اند شما هنوز آنجایید؟ در ذهنش نداشت و به آن فکر نکرده بود.

بعد از آن هم احساس ناامنی من در مقابل آن دوست که باید ذکر می‌کردم من آریایی نیستم و در این گروه قرار نمی‌گیرم ساکت و بی صدا در دل شروع شد که خب اگر حالا که من گفتم و او هم می‌داند من آریایی نیستم در آینده چه خواهد شد؟ هان؟ چه خواهد شد؟

پس کورش شاه شاهان جان جانان،

اینبار خطا به یکی از نواده گان یکی از آن آزاد شده گان است که تو را خطاب می‌کند.

تو را پدر ایران می‌دانند، به حق و باعث افتخار، آن هم به حق.

اما در این فکرم جان جانان،

در همان سرزمینی که اولین منشور آزادی حقوق بشر را دستور دادی تا حک کنند و سرلوحه بشریت،

در همان سرزمینی که هزاران نفر را آزاد ساختی و آزادی چه و چه دادی،

در همین سرزمین چند روز پیش ایرانی بهایی به خاطر مذهبش و اعتقادش به قتل رسید و صدای اعتراضی هم در نیامد.

شاه شاهان جان جانان، در همین سرزمین تو شمار بهایی هایی که به قتل می‌رسند از حساب در رفته.

شمار نو مسیحی‌ها و سنی‌هایی که در زندانهای سرزمین تو اسیرند و هر از چندی می‌شنوم سنی دیگری را به دار آویخته اند آنهم از دست در رفته و کسی را هم حوصله و وقتی و توجهی برایش نیست جز چند نوچ نوچ چه برسد به توقع برای تجمعی چند صد هزار نفری و اعتراض به این تعدی ها.

اسفا.

کورشا، در این سرزمین تو به زرتشتی ها بی احترامی می‌شود.

جان جانان شاه شاهان، به نام یکی از نواده گان همان اسرای آزاد شده و مانده در سرزمینت، نیاکان مرا آزاد ساختی و حرمت آن‌ها را نگاه داشتی.

نیاکان من که خود صاحب کتاب و زبان و خط و فرهنگ و تاریخ بودند. نیاکان من که به حرمت تو ماندند و حرمت و یادت را در تاریخ نگاه داشتند. جان جانا نواده گان همین‌ها تیشه به ریشه های هزاران ساله خود زدند و رفتند. کوچیدند و رفتند که آن نبود که تو وعده دادی و دستور که برایش منشور نوشتند.

همه نوشتند و هزاران بار گفتند که کورش یهودیان را از اسارت آزاد ساخت اما فراموش کردند و ندیدند و سوم نواده گان همانها را که آزاد ساختی پس از هزاران سال زیستن و وفادار ماندن به مرامت تیشه به ریشه هاشان زدند و کوچیدند.

این‌ها به هر سرزمینی که رسیدند هنوز روایت و دلیل رفتن خود را نگفته اند. هنوز دهانها باز نشده. می‌دانی چرا؟ هنوز به حرمت توست، به حرمت تو و آن سرزمین سکوت کرده‌اند.

در این سرزمینت جان جانان حرمت و جان آدمی زیر پا له می‌شود. آن بزرگمرد فقید که مقابل مزارت ایستاد و میراثت را پاس داشت، او نیز در دیار دیگری دفن شده.

و ای جان جانان، برخی نواده گانت اسیر در قضاوت های کوردلانه از جامعه من می‌نویسند و آنقدر در سوراخ‌های تاریک نفهمی شان تنیده اندکه هنوز نفهمیده اند جامعه من هر جا که باشد برای پیشرفت و سربلندی آن جامعه جان خود را می‌گذارد و اگر هم روزی به ناچار بلند شود و برود ننگی است بر پیشانی آن سرزمین و گواه بیماری آن سرزمین که دیگر امن و سالم نمانده.

کورش شاه شاهان جان جانان، بیدار شو که فرمان و منشوری که صدور نمودی تاریخ و اعتبارش بس گذشته. بیدار شو و فرمانی دیگر برای نواده گانت صادر کن که در آن سرزمین بی‌عدالتی و ظلم و شر حاکم شده.

منشور دیگری بتراش و فرمان دیگری از نو صادر که این بار ملت ایران را از دست خودش نجات دهی که آن بساط آریایی معنا و مفهومی در ایران امروز ندارد و حتی پیشتر دکانش را بسته اند.
نه دیگر پارت است و نه ماد که ایران است با اقوام و مذاهب گونه گون.

از ترک و لر و ترکمن و بلوچ و خوزی عرب زبان و قشقایی و بختیاری و زرتشتی و مسلمان و مسیحی و نو مسیحی و یهودی و بهایی در این آب و خاک می زیند که نه آریایی اند و نه همه زرتشتی و نه اصیل.

ایرانی اند.

که هرکدام زبان و فرهنگ و مذهب خود را دارند و فقط ایرانی اند.

والسلام