در خبرها خواندم که علیرضا خجسته جودوکار ایرانی به دلایل خانوادگی و مسایل شخصی از شرکت در بازیهای المپیک انصراف داده و در خانه مانده، اما دلنوشته خودسانسورشده اش در اینستگرام گواه دیگری می دهد که این طفلک بعضی ها را حواله عدالت خدا کرده. خواندن این خبر سخت بود. دلیلش را همه در قرار گرفتن علیرضا در یک گروه مسابقه تشخیص دادند که ورزشکار اسراییلی هم در آن قرار داشت و احتمال به مصاف رفتن این دو نیز پیش بینی می شد.

مورد آشناست و تکرار شده است اما این بار با سناریویی کمی متفاوت. در سالهای گذشته ورزشکار ایرانی در چنین شرایطی انصراف می داد و بازنده اعلام می شد. به همین سادگی. و بعد در کشور هم برایش تقدیر و جایزه و مدال تهیه می دیدند. یادم هست در گذشته ای که حالا برای خودش بس تاریخ شده ورزشکاران اسراییلی به مصاف ورزشکاران ایرانی می رفتند. خاطره بازیهای آسیایی در تهران و شرکت اسراییلی ها در این بازیها خوش و مثبت در اذهان وزنه برداران اسراییلی به یاد مانده و هنوز با چه احترامی از نصیری یاد می کنند. هر چند این تاریخچه بس کوتاه و مختصر است اما با یادش بخیر از ایرانیها یاد می کنند و علیرغم خصومتها و کینه ورزی های کلامی که از سوی نهادهای جمهوری اسلامی می شنوند، اسراییلی ها همچنان با آن بزرگ منشی شان، اینجا و آنجا می شنوم، درود برای ورزشکاران ایرانی این سوی آب می فرستند.

همین جریان خاطره خیلی دوری را به یادم آورد. خاطرم هست کلاس درس تاریخ سوم دبیرستان در تهران بود و چند سالی از نضج گیری جمهوری اسلامی می گذشت و بحبوحه جنگ بود. خانم دبیر تاریخ هم علیرغم مانتو و روسری تحمیلی که چند سالی هم ازش نمی گذشت خانمی سکولار و مدرن نما می نمود و ظاهر و گفتار و ادبیات ذهنی اش تداعی از تشابه فرهنگی، فکری و طبقاتی با ما بچه های کلاس را داشت که تمام اینها حاکی از این تصور ساده و ابتدایی می شد که عالم و تجربیات این خانم و دیده ها و تجربه ها و خورده ها و کرده های اش نباید اندک و محدود باشند. یادم هست که در حین پریدن از این تاریخ به آن تاریخ، ایشان یکدفعه از بازی فینال فوتبال اسراییل و ایران در بازیهای آسیایی که در سال 1974 در تهران برگزار شد یاد کرد و یادم هست که یکدفعه ایشان، همان حضرت خانم دبیر منظورم هست، با نگاه شماتت باری به سوی من – پنداری فهمیده بود که کلیمی ام – و لحن شماتت بار و بس شاکی پرسید که چرا در آن مسابقه فوتبال بین ایران و اسراییل، یهودیان ایران تمام بلیتهای آن مسابقه را خریدند و استادیوم پر شده بود از یهودیان که برای تشویق تیم اسراییل و استادیوم را روی سرشان گذاشته بودند و با شور و داد و هوار اسراییل را تشویق می کردند؟ حضرت خانم دبیر شاکی بود از وفاداری ملی ما کلیمی های ایران!!!! و من هاج و واج البته از ایشان!!! حضرت خانم دبیر خبر نداشت بنده و تمام خانواده هم در همین مسابقه حضور معظمه در استادیوم داشتیم و جزو جمعیت هواری ها بودیم. یادم هست خانم حضرت دبیر را فقط خیره خیره نگاهش کردم و از آنجا که صغیر بودم و بر اساس مکتب آموزشی ایران و طبق روال متداوله آنجا به عنوان هم دانش آموز و هم کلیمی بایست سکوت اختیار می کردم.

اما پاسخ؟ آن هم در مرز پنجاه سالگی و آن هم در آزادی برای همه مخصوصا برای حضرت خانم دبیر. خانم جان!! بستگی داره تا ما کجا باشیم. خانم جان!! ما در خارج برای تیم ایران هوار می کشیم و پا می کوبیم و عربده می کشیم و با جمعیت آواز برای ایران می خوانیم تا چند روز هم صدایمان در نمی آید. نمونه اش همین بازی بچه های ایران در جام جهانی فوتبال گذشته در برزیل بود.

ما دو فرهنگ داریم خانم جان!! خانم جان، ما کلیمیان دنیا به هویت کلیمی مان بسیار بسیار بسیار افتخار می کنیم. حالا هرجا که باشیم. اگر ورزشکار کلیمی آمریکایی ببینیم برایش هوار می کشیم و هلهله می کنیم، اگر ورزشکار کلیمی چینی هم باشد بازهم همان آش است و قاشق زنی. به حضور و پیروزی هم کیش خود بسیار افتخار می کنیم. حالا چه برسد به اینکه ورزشکار از اسراییل هم باشد. واویلا!! جای خودش را دارد. برایش هوار می کشیم و پا می کوبیم و صد البته هم پرچم اسراییل را هوا می کنیم. با افتخار. چه اشکالی دارد؟ هم کیش من است و هم فرهنگ و هم زبان پدری من. برای چه نباید طرفداری اش را بکنم؟ کی گفته نه؟ کی تعیین کرده؟ چه کسی این حق را به خودش داده تعیین کند من طرفدار کدام باشم و برایم درجه تب حال و اطمینان وفاداری ملی پرستی بگذارد؟ مگر آن چند سال پیش در دوران خاتمی که برای خودش هم تاریخ بس دوری شده، تیم ایران و آمریکا در زمین فوتبال به مصاف هم رفتند و در اسراییل تمام مفسران ورزشی و تمام مردم اسراییل طرفدار تیم ایران بودند و نه آمریکا کسی به اینها گفت چرا؟ و یا بالای چشمتان ابروست و یا درجه تب وفاداری برایشان گذاشتند؟

نکته دوم: این کناره گیری تحمیل شده از سوی جمهوری اسلامی بر ورزشکاران ایرانی یکبار و دوبار نبوده و جالب هم اینجاست که این انصرافها را برایشان جشن هم گرفته بودند و حالا که قوانین بازیهای المپیک تغییر کرده و انصراف در چنین مواردی موجب حذف کامل کاروان ورزشی کشوری می شود، رژیم اسلامی ایران هم ورزشکارانش را به خاطر مسائل خانوادگی و شخصی در خانه نگه می دارد و قوانین را به حساب خودش با رندی می خواهد دور بزند. و من در عجبم که تا کجا این رژیم با حساب و کتابها و تخمین ها و یارگیری های بس غلط و نادرستش تبدیل به Loser ی بس ممتد شده که باختهایش را جشن می گیرد و نه بردی را.

که اگر حسابهایش درست می بود همین الان اسراییل به فریاد بی آبی و خشکسالی و گسترش بیابانهای ایران می رسید، و چه اگر حساب و کتابهایش درست می بود اسراییل دست ایران را در صنعت کشاورزی و آبیاری پیشرفته می گرفت، و چه اگر حسابهایش درست می بود حامی درد پزشکی و بیماران ایران می شد و چه اگر حسابهایش درست می بود اسراییل در بالا آمدن تکنولوژی High Tech یاورش می شد. و چه اگر کرکری هایی هم برای هم می خواندند در همان خطه استادیوم فوتبال و تخته نرد باقی می ماند که هر دو در این اولی افتضاح و در دومی قهارند.

تاسف دوبل و سوبل تر اینجا که جمهوری اسلامی آنقدر کاسه داغتر از آش منطقه و حمایت از مستضعفین شده که خود جا مانده و نفهمیده تیم فوتبال فلسطین چندی پیش در خود اسراییل بازی داشته و همانطور هم که از دوستان عرب زبانم شنیدم کلی هم لذت برده اند. نفهمیده که در زمان مسابقات فوتبال باشگاه های اسراییل همین حماسی ها و غیر حماسی ها به تماشای این مسابقات می نشینند و هرکدامشان طرفدار باشگاه و بازیکنی اسراییلی هستند و برایش عربده و هوار می کشند.

حیرانم چقدر این ننه من غریبم در آوردن های جمهوری اسلامی به ضرر ملت و شهروندانش که می خواهند زندگی کنند و پتانسیلها و نیروها و توانایی های فردی خود را برای پیشرفت و بالا رفتن از نردبان اجتماع و دنیا به کار بگیرند به هرز می برد و آن هم به خاطر جهالت و ایده ئولوژی نخ پاره از اعتبار در رفته رژیم اسلامی ایران. افسوس اما تا کی و آخر چقدر؟

چرا باید جوانی که این همه توان، وقت، انرژی و دیسیپلین و تمرکز فکری و روحی و مالی خود را چندین سال شب و روز بکار گرفته و متعهد شده و با یک دنیا همت و پشتکار می خواهد خود را به آزمون ببرد و با موفقیتش غرور و افتخاری برای ملت و کشورش به ارمغان بیاورد چنین مفت و به خاطر مشتی عقب مانده فرهنگی محصور مانده در حساب و کتابهای غلط و ضرربار تاوان بدهد و به خاطر مشکلات خانوادگی و بیماری رژیم جمهوری اسلامی در خانه بماند؟ چرا؟

چه چیز را می خواهند ثابت کنند؟ چه چیزی تا حالا بدست آورده اند؟ هیچ. فقط باختند. از هر طرف که نگاهش کنی و نه فقط در میدان رقابت المپیک.

این جوان می بایست اجازه می یافت مانند هر ورزشکار دیگری در جهان و مانند رقیب اسراییلی اش، استعدادهایش را به محک بگذارد، یا می برد و مدالی می گرفت و افتخار و شادی برای خودش و کشورش به ارمغان می آورد یا اگر هم نه، تجربه ای می شد تا فن و کارش را برای باری دیگر بهتر سازد و مدل تقلیدی می شد و ادامه راه برای به میدان آمدن و نترسیدن و به مصاف رفتن نسل آینده و دختران و پسران جوان آینده ایران که نترسند و به میدان بیایند. یا می برند و یا می بازند، اما یاد می گیرند استعدادها و توانایی های درونی شان را در میدان رقابت بدون مهار شدن به کار بگیرند.
همینطور بود که اسراییل هم اسراییل شد.

یک کلام هم برای علیرضا خجسته

علیرضا جان برایت درود می فرستیم. فرصت نشد برایت هوار و هورا بکشیم. افسوس که مانعت شدند تا روح و منش ورزشکاری ات را در گلو خفه سازی که این نه رفتار و سلوک رستم بود و نه عبدالرزاق اصفهانی و نه پوریای ولی و نه جهان پهلوان تختی و صد البته نه سلوک تو پهلوان!

اگر خودت بودی و حق انتخابهای خودت را داشتی مطمئنم در پایان بازیها حالا نتایج هرچه هم می بودند با حریفانت آبجو می خوردید، گپ می زدید و دیالوگ ملتها راه می انداختید و زندگی و جوانی ات را جشن می گرفتی که بخشی از المپیک هم بهانه ای است برای همین ها.

علیرضا جان برای ما این سوی آبی ها برنده ای اما نه از نوع جمهوری اسلامی. برایت درود می فرستیم از این سوی آب.

والسلام