زندگی ما در منطقه «گوش اتزیون»، و در بسیاری جاهای دیگر سرتاسر اسرائیل، بسیار متنوع تر از آنچیزی است که مردم دیگر جاها بتوانند تصور کنند. امروز صبح، وقتی که از دفترم در خانه، داشتم کار می کردم، همسایه ام در زد. «موشه» در کار ساخت و ساز عمارت است و مجتمع های عظیم آپارتمانی و پروژه های بزرگ دیگر در اسرائیل و گاش را سرپرستی می کند.

پرسید، می توانی در یک مورد زبان انگلیسی به من کمک کنی؟

هر دو نشستیم، و او توضیح داد که با این تفنگ بزرگی که با خودش حمل می کند مشکل دارد. او با تیمی از کارگران عرب کار می کند، و می خواهد تفنگی که حمل می کند را مخفی کند. دو دلیل دارد. یکی این که فکر می کند تفنگش به سهولت دزدیده می شود و علیه خودش بکار می رود. دیگر این که نمی خواهد به نظر بیاید خطری برای کارگرانش در طول یک روز کاری به شمار می آید.

از من می خواست کمکش کنم تا سفارش خرید یک اسلحه دیگر را بدهد که قابلیت پوشش بیشتری داشته باشد. روی تارنمای «آمازون» کمک لازم داشت که کل بخش مربوط به سفارش خریدش به انگلیسی است. در مورد تفنگ هامان و کیف تفنگ هامان صحبت کردیم، که من هم دارم می خرم، و در مورد رنگی که سفارش می دهیم.

به این فکر افتادم که چقدر عجیب است که در دنیایی زندگی می کنیم که دو همسایه می نشینند و در حالی که قطره های باران به شیشه پنجره می زند، در مورد انتخاب تفنگ و کیف تفنگ گپ می زنند.

اما گفتگوی ما چرخش عجیب تری هم به خود گرفت. او از ماجرایی تعریف کرد که دیروزش اتفاق افتاده بود. در ساعت ۸ صبح دیروز، یک حمله صورت گرفته بود، یک حمله دیگر، در این منطقه «گوش اتزیون». یک عرب به گروهی سرباز نزدیک شده است با چاقو، و آنها موفق شدند در حالی که او سعی به ضربه زدن با چاقو می کرده، به او شلیک کنند.

کمی بعد از آن حادثه، موشه در خانه بوده و مشغول کار در باغچه خانه اش، با یک کارگر عرب به نام «جهاد» (بله، «جهاد»). او و «جهاد»، سعی داشته اند که یک جعبه را در باغچه باز کنند اما سر جعبه باز نمی شده. موشه به داخل خانه می رود و با یک چاقوی بزرگ که مطمئن بوده مناسب منظورش است، بیرون می آید. چاقو را به جهاد می دهد و می گوید «با این بازش کن.»

جهاد مکث می کند، با چاقوی در دست، و به موشه نگاه می کند. و می گوید «می دانی که دوباره یک عرب در «زومات» چاقوزنی کرده؟»

موشه می گوید «می دانم.». «می دانم. آن موقع در ترافیک گیر کرده بودم و داشتم دخترم را به مدرسه می بردم.»
جهاد می گوید «من هم همانجا گیر کرده بودم.»

جهاد به چاقو نگاه کرده بود. به موشه نگاه کرده بود… و آهی کشیده بود. چاقو را نگاه کرده بود و در جعبه را باز کرده بود و چاقو را به موشه داده بود.

زندگی ما به طرز غریبی بغرنج است. در هم پیچیده است. و همیشه درهم پیچیده خواهد ماند، خوب، یا بد، که بعدا معلوم خواهد شد، همچنان که ما با هم به زندگی در تپه های «گوش اتزیون» ادامه می دهیم.