امروز پس از یک سال مادرم را در آغوش گرفتم و بوسیدم

(Olivier Fitoussi/Flash90)
(Olivier Fitoussi/Flash90)

دقایق طولانی در آغوشم نگه اش داشتم و او را می بوییدم. سالها پیش من کودک او بودم که در آغوشش گم می شد و حالا او مادر پیر کوچکم در آغوشم.

بعد از یک سال.

نوبت دوم واکسن را زده بودم و دوران نقاهت و ملاحظه اش را هم پشت سر. مادر به خاطر سنش پیشتر از من دو نوبت را زده بود. همه چیز چیک چاک سریع و منظم انجام شد. باز دوباره هوشمندی و هوشیاری مردم اینجا. اول حکومت که بدون سوزاندن وقت فایزر را خرید – بخوان قاپید و به مملکت آورد و دوم سیستم هوشمند و منظم پزشکی اینجا که آن را به عینه خود تجربه کردم و سوم می گویند داروی درمان این ویروس مرگ آور هم توسط اسراییلی ها کشف شده. مثل همیشه.

یک سال می شد که درست ندیده بودمش. صدای هم را دائم می شنیدیم. اما به خاطر حفظ وجودش و آنکه مبادا به خطرش بیاندازیم دوری می کردیم ولی صدای او را همیشه داشتیم.
اهل زوم نبود. پس نمی شد اینچنین دور هم جمع شویم و همینطور نوبتهای دیدار را از دست می دادیم. یکسال تمام.

پوریم آمد او را ندیدم. پسخ هم و بعد بدنبالش روز استقلال و بعد شاووعوت، تولدم، روش هشانا، سوکوت، روز تولدش، خنوکا و چند روز پیش هم که ایلانوت بود.

تازه یاد گرفته از واتس آپ استفاده کند و نترسد و حالا دیگر قانع شده و می داند اگر انگشتش به چیزی روی صفحه تلفنش بخورد دنیا به هم نمی ریزد. چند روز پیش اتفاقی به مقاله ای که پیشتر برایش فرستاده بودم توجه کرده و با ضرب انگشتی صفحه ای به رویش باز شده. آخرین مقاله ام در تایمز اسرائیل بود. خواند و بعدی و بعدی و مقاله های دیگرم پشت سر هم. و بعد به خودم زنگ زد.

تمام مقاله ها را از پیش می شناسد. دوست دارم پس از پایان کار و آنکه مطمئنم دیگر تغییری نخواهم داد و پیش از آنکه آن را به سردبیر بفرستم به او زنگ بزنم و مطلب را برایش بخوانم. مادر هم با همان حوصله و آرامش همیشگی اش با دقت گوش می کند. گاهی می خندد و گاهی خیلی و همیشه در میان سیل کلمات همدلی می کند. نوشتن را از او به ارث برده ام!

واکسن آمد و جهان در حال واکسینه شدن است و آن کورسوی دوردست درغارسیاه و ظلمانی کرونا به روشنایی و امید خروج و رهایی مبدل شده.

رویای “به زودی زود” در دلها نشسته و در آینده نه چندان دور چهاردیوارهای قرنطینه ها به هوای آزاد و صورت های باز برگردانده خواهند شد.

یک سال تاریخی گذشت که همه مان در سراسر جهان همه با هم در آن شریک بودیم و هیچکدام مان این دوره تاریخی را که می رود در تاریخ ثبت شود را هرگز فراموش نخواهیم کرد. خوشا به حال آن عاقلان که روز شمار این یک سال را نوشتند.

یک سال تاریخی گذراندیم.

کرونا نه فقط بیماری که عصر و دورانی بود که در آن زندگی جمعی و فردی همه مان را در جهان زیر و زبر کرد و آن را شخم زد.

آراممان کرد

تا آمد و فهمیدیم کرونا چه زهرماری است با آن نیروهای شتابزده عادت شده مان پریدیم تا هر چه را که به دستمان می رسد انبار و ذخیره کنیم. وحشت از دست دادن کنترل و اراده همه جهان را به چه حرکت ها که وا نداشت! بسته های کاغذ توالت تا سقف منازل!! این هم در تاریخ ثبت خواهد گردید.

کرونا که آمد فقط یک بیماری نبود. کرونا عصری بود که فرهنگ، عرف و کردار و و منش دیگری از زندگی را با خود به همراه آورد و جهانی را با همه اهن و تلپش یک سره به فازی دیگر روانه کرد.
عالممان شد چهار دیوار و عادتها و روتین هایمان هم به کل دگر شدند.

دست دادن ها بوسیدن ها و بغل گرفتن ها تمام شدند و فاصله ها به جایش آمدند.

به چهار دیوار اطراف عادت کردیم و هزار متر دورتر از آن در هوای آزاد فضای مجازمان بود و آن هم با پارچه ای که نصف صورت و دیدمان را سانسور می کرد.

باورم نمی شد روزی در شبکه ای اجتماعی این را بنویسم “امروز دوبار به سوپر رفتم. خیلی خوش گذشت. حالا می فهمم چرا بعضی ها روزی چند بار می رند سوپر.”

روزهای اول قرنطینه به شوخی برگزار کردیم و آن را تعطیلات برای استراحت خواندیم اما با تماشای کاروان مرگ در اروپا نفسهایمان در سینه ها حبس شد و دیگر دانستیم که شوخی نیست و باید سازگاری پیشه کرد.

ماه های اول مثل تازه اول غروب در طویله ها و آغل ها می ماند. همچنان پر سر و صدا بودیم. در بالکن ها ایستادیم و کف زدیم، برای پرسنل پزشکی اسراییل هورا کشیدیم و در شب پسخ همگی باهم در بالکن ها הגדה של פסח را با آواز خواندیم و یا شب استقلال با تمام قوا התקווה را.

پلیسها را گول زدیم و هزار بهانه آوردیم. اما کم کم آرام گرفتیم و به قرنطینه و سکوت خو گرفتیم.

زوم به زندگی مان آمد

زوم آمد و رفتیم توی زوم. آموزش جهان به هم ریخت و از نو ورقها بر خورد و اذهان تنبلی که پیشتر نخواسته بودند بپذیرند سیستم های آموزشی حاکم پاسخگوی بچه های تیز و زبل دیجیتالی نسل امروز نیستند از نو به کار افتادند و بعد دوباره به خواب رفتند. بچه ها هم تا توانستند سر معلم هایشان کلاه گذاشتند. دیر از خواب بلند شده دست و صورت نشسته جلوی کامپیوتر با دوربین خاموش می نشستند و هزار بهانه که دوربین کار نمی کند و هزار بهانه قطع و وصل می شدند تا اینکه دیگر اصلا وصل نمی شدند.

دانشجوهایم طفلکها که می بایست جوانی می کردند اما محروم از دوران دانشجویی میهمانی ها و جشنها برو و بیاهای کوی دانشگاه می گفتند دلشان برای کلاس و نشستن در کلاس و فضای دانشگاه تنگ شده و لحظه شماری برای بازگشتش رامی کنند. در مکعب مکعب های زوم نشستیم و نگذاشتم پژمرده شویم. شادی ها کردیم خندیدیم – حتی اگر می دانستم که کارشان را از دست داده اند مجبورشان می کردم پا به پایم بیایند. شوخی بکنند و حتی برقصند. به مناسبت هر شب عید هر کدام گیلاس مشروبی به دست لخیم گفتیم ، شادی کردیم و جشن گرفتیم. در همان مکعبهای کوچک زوم.

ساده شدیم و ساده زیست

کرونا ظاهر و پوشش هایمان را نیز تغییر داد. زوم که الزام های گذشته پوشش را نداشت همه را فی الفور به سوی این عادت جدید هر چه ساده تر و راحت تر و حتی لطیف تر بهتر سوق داد. آنچه هم که هوشمندانه به بازار آمد و به فروش نیز رفت جامپر ها و گرم کن ها بودند و کفش های ورزشی. نه دلمان می خواست و نه دیگر میل مان می کشید. حتی نخواستیم که رنگها دیگران را بیازار اند. کم کم رنگها نیز باختند و کم رنگ شدند و یا تند و سیاه.

ورزشکار شدیم

کرونا ما را از کلاسهای ورزش و استخرها و روتین های ورزشی مان محروم ساخت. اما از نو روتین های جدید ورزش و حرکت ساختیم. اوائل پله های خیابانها پر بود از آدمهایی که با مربی کنار پله ها دمبل می زدند و از پله ها بالا می رفتند و پایین می آمدند. پله های خیابانها قرق بودند و حالا؟ پارکها پراند از تک نفره های نشسته بر زیراندازی که زیر نور آفتاب به یوگا مشغولند و یا فقط نشسته اند و آسمان و آفتاب را تماشا می کنند.

آشپز شدیم و بدنبالش پهناور

کرونا آشپزمان کرد. رستوران گردی ها و در کافی شاپ نشستن ها که ممنوع شدند اوائل آنچه در خیابانها در حال تردد می دیدی پیک های غذا بودند که لاینقطع می آمدند و می رفتند. اما کرونای سرسخت و لجوج همه را تغییر داد. همه مان در سراسر جهان آشپز شدیم. یاد گرفتیم یاد دادیم سوزاندیم و هزار بار آشپزخانه را به گند کشیدیم و چه و چه. از نو غذا خوردن، مرتب و سالم خوردن و آرام خوردن را کشف کردیم. غذای مادر را دوباره خلق کردیم و به موازا هم پهناورشدیم و گسترده وهمه مان چند Xدر سایزهایمان جایزه گرفتیم!

دوستی برای دل داری می گفت “غصه نخور! جهان چاق شده. نگران هم نباش، همه جهان هم همزمان با هم لاغر خواهد شد.”

قدردان شدیم

کرونا وادارمان کرد.

یاد گرفتیم ارزش و قدرهمه چیز و همه کس در اطرافمان را بدانیم. یاد گرفتیم ارزش هر دمی که بدنبالش بازدمی است چقدر بالا است.

کرونا ما را به پایه ترین اصول زندگی و آدمیت بازگرداند. به خاک برگشتیم و پایه. با قرنطینه ها ضرباهنگ همه مان پایین آمد و کند تر شدیم و آرامتر. بیشتر خوابیدیم. بیشتر کتاب خواندیم و یاد گرفتیم بیشتر سکوت کنیم و بیشتر گوش فرا دهیم . ماسک اجباری دیدمان را نصف کرد و حرف زدنمان را پوشاند. یاد گرفتیم بخشی از حرف هایمان را حالا که لبهایمان پوشیده است با چشمان گویا انجام دهیم. محبت بیشتر به چشمانمان بازگشت و لبخند ها را با چشمانمان زدیم. فاصله ها رعایت و همدلی بیشتر با دیگران را آورد و چون ماسک سرعت دید و هوشیاری مان را پایین می آورد محتاط تر شدیم و پر طمانینه تر.

نور آفتاب، هوای تازه، طبیعت سبزو تماشای ریزه به ریزه خلقتش، بوی دریا و نسیم دریا وچهره ای آزاد رو به آسمان و آفتاب که نسیم دریا را به ریه ها می کشد. همه اینها را از نو قدرشان را آموختیم.

روزی از همین روزها به خود آمدم ودیدم قدم زدن را بلد نیستم. فقط دویدن را می شناسم. همیشه دویده ام تا به قطار برسم و بعد دویده ام تا به سر کلاس و یا به ملاقاتی و یا به حال دو برای دو سه دقیقه ناهار و یا سریع وبه دو به قطار بازگشت. همه اش در حال دویدن بوده ام و این بار بایست به خود نهیب می زدم دویدنی در کار نیست. همه چیز به حال ایست و قرنطینه است. آرام بگیر و فقط قدم بزن.

حال را آموختیم

کرونا حالمان را جا آورد و یاد گرفتیم حال را جشن بگیریم و آن را زندگی کنیم. عبرتی بود تا بفهمیم نه گذشته وجود دارد و نه آینده. که اولی مرده است و آن دومی هم تا “حال” را زندگی نکنی زاده نخواهد شد.

حال را دریافتیم.

کرونا آزمون و امتحانی بود که همه ما مردم جهان به گذراندنش هل داده شدیم. امتحانی بود و بازخوانی دوباره برای همه مان. همه چیز را بایست از نو زیر و زبر می کردیم وخود نیز لایه لایه پوست می انداختیم.

امتحانی بود برای نگاهی دوباره به خودمان اطرافمان کردارمان و اندیشه هایمان و آن عالمی را که در اطراف خود با باورهایمان خلق کرده بودیم. بعضی ها را از دست دادیم و بعضی ها را هم بدست آوردیم.

نمی دانم چه در راه است. آنچه می دانم آن است که בראשית – آفرینش یا تو بخوان عالم تازه و یا فرصتی دیگر- آغاز شده. آنان که معنای تحول و راز بقایش را می درکند به آن سوی دیگر که نرمال جدید می نامندش خواهند پرید و پا خواهند گذاشت. زمین شخم خورده است اما این بار نه با گاو و دهقان که با دیجیتال وانرژی نور. چه در نرمال جدید خواهد شد، ندانم. دلیلی هم نمی بینم که برایش نگران باشم. آنچه برایم مهم است مادرکم را دوباره محکم در آغوش گرفتم و همین برایم کافی است.

له-خئیم

عن الكاتب
شیلا موسایی متولد تهران و ساکن تل آویو، مدرس دانشگاه بن گوریون و حیفا، مترجم و کارشناس خاورمیانه است.
تعليقات