این هزاران هزار انقلابی یهودی کجا بودند که ما خبر نداشتیم؟

نه قصد تبلیغ کتاب کسی را دارم و نه قصد تبلیغ روزنامه ای. مطلقا!! انتشار مقاله ای در بخش آخرهفته روزنامه هاآرتص، تاریخ 21 اوت با عنوان The Iranian Jews who joined The Islamic Revolution و تیتر بس زننده تر این مقاله به عبری “به زودی آیت الله ها به قدرت خواهند رسید، انشالله” و تیتر دوم همان مقاله “هزاران یهودی با رهبری خاخام هایشان از کنیساهای تهران به خیابانها ریختند تا تظاهرات کنند.” صدای اعتراض من و بسیاری دیگر از یهودیان ایرانی تبار مقیم اسرائیل و آمریکا را بلند کرد.

مقاله مصاحبه ای طولانی است با لیئور شترنفلد در مورد کتاب او Between Iran and Zion که ترجمه عبری آن هم به بازار آمده. کتاب در اصل تز دکترایش است که آن را به کتاب تبدیل کرده اما با بی اعتنایی مطلق یهودیان ایران در خارج مواجهه شده و مصاحبه وی با هاآرتص عکس العمل های شدید و بسیاری از یهودیان فارسی زبان و شاهدان عینی دوران انقلاب 1979 در ایران را در شبکه های اجتماعی و یا حتی فوروم های بسته تر به همراه داشته است. همگی اعتبار و درستی این پژوهش شترنفلد را به شدت به زیر سئوال برده و آن را سطحی، ناشیانه و حتی حقه بازی دانسته و مولف را نا آگاه از جزئیات وقایع آن روزها خصوصا از جامعه بسته کلیمیان ایران معرفی کرده اند. در مجموع همه می پرسیدند این تعمیم کل جامعه کلیمیان ایران در حضور و همکاری با انقلابیون در انقلاب 1979 آنطور که شترنفلد ادعا می کند از کجا می آید و این “دیگران” که حاضر شده اند با او مصاحبه کنند و اطلاعات را در اختیار او قرار داده اند چه کسانی و چند نفر بوده اند که شترنفلد در پژوهش خود کل جامعه یهودیان ایران را شریک در انقلاب اسلامی سال 1979 دانسته و یا این ادعای دیگر شترنفلد که جامعه یهودیان ایران خواهان براندازی حکومت شاه بوده و با رفاقتی که با آیت الله ها به هم زده بودند خواستار برقراری دموکراسی و آزادی در ایران شده بوده اند از کجا آمده؟!! و من می پرسم این ادعاها که رنگ و بوی از نوع روایت حکومت اسلامی ایران را دارد آیا شترنفلد که هرگز ایران نبوده و فارسی زبان هم نیست که بتواند پیچیدگی و لایه های چند وجهی زبان و این فرهنگ و حتی سنت نگهداری اسرار و خودسانسوری این جامعه را بفهمد تا حدیکه نفهمیده اسامی که مردان یهودی در سالهای سی و چهل بر خود داشتند اسامی نه اسلامی بلکه اسامی بازاری و مناسب با حرفه ای که می رفتند در آینده داشته باشند به آنها داده می شده که این هم بر حسب زمان و تجدد آن روزها در حال تغییر بود و همین حبیب الله ها و رحمت الله ها و امثالهم فرزاندانشان در دهه های بعد نامهای مدرن تر ایرانی به خود می گرفتند یا آنکه نفهمیده یهودیان ایران حتی اگر به زیارت اورشلیم هم نائل می شدند حاجی لقب نمی گرفتند و استناد غلط شترنفلد به لقبی که حبیب القانیان به عنوان حاجی داشت یکی از بی شمار مثالهای نفهمیده های اوست که ساده تر از ساده را نفهمید. کارگران مسلمان کارخانه القانیان و مردم جنوب شهر که به کرات از کمکهای خیره او بهره می بردند آنقدر او را دوست داشتند که او را حاجی القانیان می خواندند. لقب حاجی را آنها به او داده بودند.

پرسیدم و پرسیدیم پس این چگونه است که روایتهای یهودیان ایرانی تبار مقیم در اسرائیل و یا آمریکا که انقلاب 1979 را شاهد بوده اند بدون آنکه از حضور یکدیگر باخبر باشند همه روایتی یکسان از تجربه و دیده های آن روزها، اما متفاوت با روایت شترنفلد را بدست می دهند. بیش از دو هفته است که لاینقطع و بی شمار با شاهدان یهودی آن دوره که اکنون مقیم در اسرائیل و آمریکا هستند مصاحبه کرده ام و تل صفحات مصاحبه ها میز کارم و کف اتاق را پر کرده. خودم هم یکی از این شاهدان هستم.

سکوت یهودیان ایران و خلا تولید شده از این سکوت ضرر بسیار به جامعه یهودیان ایران و آنچه در دوران انقلاب و بعد از آن بر این جامعه رفته، زده است. خلایی که به واسطه مهاجرت یهودیان ایران به اسرائیل و یا آمریکا و تلاش آنها برای ریشه گرفتن در مملکتی جدید آن هم بعد از ترامایی چنان سهمگین و آنکه platform دعوت کننده ای هم برای بازگویی ترامایشان را نداشته اند وسه دیگر به خاطر حفظ جان آن یهودیانی که هنوز در ایران مانده اند آنها را وادار به سکوت و یا خود سانسوری کرده و بدین طریق فضا برای روایتهای ناپخته و نادرست جا باز کرده و اگر سکوت کنیم و روایتمان را خودمان به گوش جهان نرسانیم همینها مشروعیت تاریخی خواهند یافت و مستمسک دست شیادانی که در جستجوی شریک جرم در آن فضاحت تاریخی در کمین نشسته اند بدل خواهد شد. در این مختصر فعلا به چند نکته بسنده خواهم کرد.

نگاه یهودیان ایران به خاندان پهلوی و اهمیت حکومت پهلوی برای جامعه یهودی ایران

از یهودیان ایران چه در اسرائیل و چه در آمریکا بپرسی به تو پاسخ خواهند داد سالهای حکومت پهلوی سالهای آرامش آسایش و تساوی کامل برایشان بوده. به تو می گویند امنیت کامل و آزادی داشتند و رشد و شکوفایی در تمامی زمینه های اجتماعی فرهنگی سیاسی و اقتصادی کشور برایشان میسر و فراهم بوده و به همین خاطر در همان دوران پهلوی به جامعه بسیار موفقی در ایران و خاورمیانه تبدیل و شناخته شده بودند. جامعه یهودیان ایران با وجود 2500 سال سابقه حضور تاریخی در ایران فقط در دوران حکومت پهلوی بود که نه به عنوان اهل ذمه بلکه به عنوان شهروند برای اولین بار آزادی و حق انتخاب تحصیلات، نوع اشتغال، و محل زندگی و پیشرفت در هر زمینه ای که آرزویش را داشتند تجربه می کردند و این اولین بار بود که قانون کشور آنها را مانند دیگران مساوی و به رسمیت دانسته و از آنها حمایت می کرد.

شاهدان عینی در این چند روز مصاحبه همه متفق القول یک امر را تکرار می کردند دلیلی نداشت جامعه کلیمیان پشت پا به حکومتی بزند و دنبال انقلابی برود که رهبران و نمودهای آن انقلاب از آخوندها تا کمونیستهایش هر کدام پیشینه ضدیت و خصومت با یهودیان ایران و اسرائیل را در رزومه تاریخی خود داشتند و این خصومت ها همواره در پس زمینه خاطره جمعی جامعه یهودیان نبض خود را می زده است. خطبه ها و فتواهای آیت الله ها و معمم ها در طول تاریخ و حتی نه تاریخی دور که مردم را برضد یهودیان می شوراندند تا با حمله به محله یهودیان آنها را تاراج کرده یا به زور مسلمانشان کنند و یا به قتلشان برسانند و یا خاطره جمعی جامعه کلیمیان از فعالیتهای!! چپی های رنگارنگ آن دوران که با چندین عملیات تروریستی از جمله بمب گذاری در مدارس کودکان یهودی در ایران – یکی اش مدرسه اتفاق که من خودم در کودکی شاهدش بودم – و مانیفست خصومت آمیز بر علیه یهودیان که برایشان مشتی سرمایه دار صیونیست بودند همه اینها در مقابل چشمان همیشه هوشیار جامعه یهودی ایران زنگ خطر بودند.

یهودیان ایران پیش از انقلاب غالبا در کسب و کار آزاد و تجارت بودند و غالبا صاحب سرمایه و نه روشنفکر سیاسی. یا کارخانه داشتند یا تولیدی یا شرکتی و طبیعی است آنچه این جامعه می خواست ثبات و آرامش اقتصادی و امنیت سرمایه و جانش بود. طبیعی است که این جماعت نخواهد پشت پا به ثبات خودش بزند و امنیت خود را به هم بریزد. از طرف دیگر محمد رضا شاه فقید بسیار علاقمند به جامعه یهودیان ایران بود و شمار بزرگی از همین یهودیان ایران در ارتباط و کار با دربار ایران بودند و حتی شمار وسیعی از آنها به دلیل سابقه زندگی، سربازی و یا تحصیل در اسرائیل و بعد بازگشت به ایران به پلهای ارتباط سیاسی فرهنگی و تجاری میان ایران و اسرائیل تبدیل شده بودند.

هویت یهودیان ایران

یکی دیگر از خطاها در میان نفهمیده های شترنفلد درک ناقص وی از نگاه یهودیان ایران به خود بوده است. شترنفلد نفهمیده هویت یهودیان ایران با تغییر جغرافیای مکان زندگی شان واژه گانش نیز دستخوش تغییرشده. این امر هم در آمریکا و هم در اسرائیل برای آنها اتفاق افتاده. یهودیان ایران آن هنگام که در ایران بودند یهودی شناخته می شدند و نه ایرانی. حتی یهودیان ایران خود را یهودی معرفی می کردند چون اینطور معرفی و شناخته می شدند و اینها هم چنین عادت کرده بودند. در رسانه های ایران اگر لطف می کردند که گاهی اوقات خیر، اسنادش موجود است از آنان به عنوان یهودیان جامعه یهودی ایران یاد می شده. مهاجرت اجباری و ناخواسته اینان را در کشوری دیگر به ایرانی تبدیل کرده و آنها هم با داشتن آنهمه تاریخ و خاطره از زادگاه خود بس واضح است که بخواهند در غربت خود را ایرانی معرفی کنند.

از طرف دیگر، بله یهودیان ایران در دوران پهلوی، بسیار به ایرانی بودن خود مفتخر بودند. هنوز هم. اما بفهمیم، موفقیت های اجتماعی و اقتصادی شان در جامعه ایران از یک طرف و موفقیت و جایگاه حکومت پهلوی در منطقه از طرف دیگر و برپایی کشور اسرائیل و موفقیت های پی در پی این کشور جوان در علم و صنعت و غیره غرور بزرگی برای یهودیان ایران فراهم آورده بود که باید هر کدام از اینها را در بررسی هویت جامعه یهودی ایران در دوران پهلوی ریز به ریز و باهم بررسی کرد. اینها در هویت یهودی ایرانی از هم جدا نیستند. باهم اند.اگر هر کدام از اینها را از هم جدا کنیم پس کلاه بوقی بزرگ نفهمی را به سرمان گذاشته ایم که می شود بلاهت تاریخی.

عامل ترس – روز مبادا- و سیاست مصلحت

بر خلاف ادعای شترنفلد در “شور و استقبال یهودیان ایران از انقلاب” و آنکه این شور را به کل جامعه تعمیم داده بود جامعه یهودیان ایران با ترس و لرز و شوک وقایع انقلاب را دنبال می کرده است.
نگرانی از روز مبادا و اغتشاش در یهودیان ایران نهادینه شده و مانند اعیاد و سنتهای یهودی نسل به نسل انتقال داده می شده و حتی بخشی از هویت او بوده. ترس از آنکه آخوندی خشم بگیرد و مردم بریزند و به قتلشان برسانند در خاطرات مکتوب شخصیتهای فرهنگی مذهبی و سیاسی جامعه یهودیان ایران از این فجایع و حتی جغرافیاهای آن در ایران به کرات یاد شده. حتی می توان این حس نا امنی را در عملکرد یهودیان موفق ایران در دوران شاه به عینه مشاهده کرد که در همان سالهای امنیت و آرامش، یهودیان ایرانی به اسرائیل می آمدند خانه ای و یا زمینی را برای روز مبادا می خریدند و می گذاشتند بماند.

سیاست سران جامعه یهودی ایران به واسطه همین ترس نیز همیشه با حکمت “مصلحت جامعه” همراه بوده. حکمت یک گروه اقلیت در جامعه ای بسیار مذهبی که تا خرخره در عمق باورهای غلط سنتی اش دست و پا می زد.

علیرغم آنچه شترنفلد عملکرد سران جامعه یهود را دوستی با و شتافتن به خیل معمم ها برای شرکت در انقلاب فرض کرده اما خاخام یدیدیا شوفط یکی از رهبران مذهبی جامعه یهودیان ایران در زمان شاه و همان دوران انقلاب 1979 در خاطراتش چنین می گوید “اگر می شنیدیم آخوندی بر سر منبری و یا هنگام موعظه سخنانی ضد یهودی سر داده، بلافاصله چند نفر جمع می شدیم و از سر مصلحت به دیدار آن آخوند می رفتیم تا با ایجاد نوعی دوستی و صحبت و دیدار مانع از تحریک و ایجاد شر و تهییج مذهبی ها در حمله به یهودیان ایران بشویم.” به این تاکتیک باستانی یهودی مصلحت و یا مصلحت جامعه یهودی می گفتند که هر بار از سر مصلحت و ترس از آشوبگران به سراغشان می رفتند تا آرام نگه شان دارند.

خاخام یدیدیا شوفط در خاطرات خود به اهتمام منوچهر کوهن که هم مکتوب به فارسی آن و هم مکالمات ضبط شده اش در آرشیو دانشگاه اورشلیم نگهداری می شود می گوید “جدا از تلاش حکومت پهلوی در حفظ جان یهودیان با قانون و شهربانی، ما هم از روی احتیاط که مبادا فردا روز در آینده بهانه به دست بهانه جویان بیفتد که چرا با مردم همدردی نکرده ایم جمع می شدیم و می رفتیم به مسجد به دیدار این آیت الله و یا آن ایت الله.”

هر چند بودند از دیگر سران جامعه یهودی که با این سنت مصلحت بشدت مخالفت می ورزیدند و آن را دون شان جامعه می دانستند و سیاست سکوت را به جای آن ترجیح می دادند.

در بحبوحه روزهای انقلاب کنیساها مرکز اتخاذ تصمیمات و اعلان آن به جامعه تبدیل می شود و یهودیان جامعه نیز همانجا در جریان گفته ها و تصمیمات سران قرار می گرفتند. یا در کنیساها می شنیدند و یا بلافاصله دهان به دهان در جامعه می گشت و همه می دانستند چه اتفاق افتاده و تصمیمات جامعه کدام بوده.

خاخام یدیدیا شوفط از آن روزها می گوید که در آخرین ملاقات با شاه فقید و بدنبال عزیمتش از ایران فهمیدند تمام است و با آمدن خمینی دیگر برایشان محرز می شود. به ناچار او به همراه چند نفر دیگر به دیدار خمینی می روند. در دیدار دوم با آیت الله خمینی در منزل او، خمینی خطاب به خاخام یدیدیا شوفط و همراهانش واضح و آشکار می گوید در صورتیکه همگام با انقلاب ما و موافق خواسته ما عمل کنید من هم از شما حمایت خواهم کرد در غیر این صورت چیز دیگری خواهید دید. در همان دیدار نیز آیت الله شیرازی درمنزل خمینی با تشر و کلمات زشت به آنها می گوید در صورتیکه آنچه ما بخواهیم انجام بدهید در امان هستید در غیر این صورت چنین و چنان تان خواهیم کرد.

بعد از انقلاب و تسلط انقلابیون بر کشور تلفن های مشهور حکومت اسلامی به جامعه کلیمیان ایران نیز شهرت خود را در جامعه کلیمیان پیدا کرد. تلفن می زدند این می خواستند و یا آن، پس بایست به آن عمل می شد. اگر تخطی می کردند مورد تهدید قرار می گرفتند. کافی بود انگ صیونیزم به یکی از یهودیان زده شود که بنا به روایت خاخام یدیدیا شوفط در آن روزها به کرات دیده می شد. آنوقت دیگر تمام بود.

تشویق به خروج از ایران – آغاز فرار جامعه یهودیان ایران در روزها انقلاب

برخلاف ادعای بسیار نادرست شترنفلد که هزاران هزار از یهودیان ایران در انقلاب شرکت داشتند، یهودیان ایران یا مانند خانواده من محبوس در خانه وقایع انقلاب را با ترس و واهمه دنبال می کردند یا در فرودگاه تهران برای فرار از ایران تجمع کرده بودند.

با اوج گرفتن تظاهرات و اغتشاشات رنگ و بوی ضدیت با یهودیان نیز شدت گرفت و حتی واژه گان و باورهای خود را در انقلاب پیدا کرد و اینها را ما می شنیدیم. واقعه 17 شهریور که به درگیری نیروهای شاه با تظاهرکننده گان منجر شد بلافاصله شایعه ای را در ایران پراکنده کرد. شایعه شد این سربازان اسرائیلی بودند که آتش به روی تظاهر کننده گان گشوده بودند. در روزها و ماه های بعدتر نیز این ضدیت شدت و غلظت بیشتری یافت و در شعارها شاه را صهیونیست اعلام می کردند و طرفدار اسرائیل و طرفدار یهودیان- روایت بسیاری از شاهدان مقیم محلات مرکزی تهران که به چشم خود دیده بودند- و آنکه باید او را براندازند و یا آنکه مسلمان که مسلمان را نمی کشد، آنهایی که آتش به روی مردم در خیابانها گشوده اند همه سربازان اسرائیلی هستند که از اسرائیل آورده شده اند. و همین شعارهای انقلاب و باورهای در خیابان همراه با عزیمت شاه و نشانه های سقوط حکومت، یهودیان ایران را بسیار هراسان ساخته بود.

کنیساهای ایران در همین روزهای اغتشاش به مرکز تجمع جامعه و کسب اطلاعات یهودیان ایران که چه بکنند مبدل شده بود. نادیا لویان اسرائیلی ایرانی تبار که شاهد وقایع انقلاب در آن روزها بوده و از جمله کسانی است که در این چند روز شهادت داده اند می گوید “هر روز کنیساهای تهران غلغله و پر از جمعیت می شد. می آمدند کسب تکلیف کنند که چه باید کرد. در کنیساها سران جامعه یهود به کرات و به فریاد می گفتند از ایران خارج شوید. جانتان در خطر است اول بچه ها و جوانان را از ایران خارج کنید. صاحبان سرمایه! در ایران نمانید. بروید! جانتان در خطر است.” خاخام یدیدیا شوفط که خود نیز خانه و اموالش پس از انقلاب تاراج انقلابیون شد در خاطراتش به کرات ذکر می کند چقدر فریاد می زده جامعه یهودیان ایران معطل نشود و از ایران برود.

شاهدی دیگر که نامش محفوظ است می گوید “چند روز پیش از تظاهرات بزرگ عاشورا تاسوعا که گفته می شد قرار است با شرکت چند میلیون تظاهر کننده صورت بگیرد، شایعه ای به گوش جامعه یهودیان ایران رسید که برنامه ای برای قتل عام یهودیان ایران ریخته شده است و قرار است در این دو روز عاشورا تاسوعا وبلبشوی حاکم، یهودیان ایران را قتل و عام کنند.

نادیا لویان نیز در این باره می گوید موج هزاران نفر از یهودیان ایران بود که به فرودگاه مهرآباد ریخته بودند تا با اولین پرواز از ایران بروند. ما فقط توانستیم برای خواهرم بلیت بخریم. به محض ورود به فرودگاه دیدیم قیامتی است از جمعیت با یک چمدان در دست و یا قالی لوله شده همه می خواستند سوار هواپیما بشوند. ترمینال قیامت شده بود. شوهر خاله ام خواهرم را روی یک دست گرفت و چمدان را در دستی دیگر و جمعیت را هل می داد تا به آخر ترمینال برسد. پروازهای ال عال مانند اتوبوس یکی پشت دیگری می رسیدند و مردم را با بلیت و یا بدون آن و تا آنجا که می شد سوار می کردند. یک هواپیمای ال عال که بلند می شد بلافاصله بعدی می آمد تا جمعیت را سوار کنند.
یرمی کیدار Yeremy Keidar خلبان بازنشسته ال عال که یکی از آخرین پروازهای ال عال از تهران را انجام داد در مصاحبه تلفنی چنین گفت: “ترمینال پر از یهودیان ایران بود که می خواستند سوار هواپیما شوند و ایران را ترک کنند. عاجز بودیم و بسیار ناراحت که نمی توانیم همه را نجات دهیم و من که پدر و مادرم از بازمانده گان کمپهای مرگ بودند تجربه چنین صحنه ای برایم بسیار دردناک بود و همه اینها من را به یاد خاطرات پدر و مادرم در آن دوران جنگ جهانی می انداخت.”

بله شترنفلد درست می گوید هر حکایت دردناکی را نباید با جنایت هیتلر مقایسه کرد. موافقم و حتی بشدت برعلیه آن دسته نفهمانی که مثل آجیل از هولوکاست استفاده می کنند می شورم اما هر ترامای جمعی هم نیازمند وکالت هیتلر نیست که تاریخ و پیشینه خود را دارد و اینکه چرا. یهودیان ایران می دانستند زندگی شان در خطر است. روزنامه هاآرتص در آن روزها نیزدر صفحه اول خود از نشست اضطراری نیمه شب کابینه دولت اسرائیل خبر داد که دولت اسرائیل نگران از وضعیت یهودیان ایران نشستی اضطراری در نیمه شب برگزار کرده بوده است.

می پرسم و همه پرسیدیم پس این جامعه یهودیان شرکت کننده در انقلاب و آنطور که شترنفلد در مصاحبه ادعا کرده هزار هزار می خواستند رژیم شاه را بیاندازند و جامعه دموکراسی و آزادی برپا کنند کجا بودند. اصلا این هزار هزارها کدام بودند؟

یکی از انبوه خاطرات من از آن روزهای پر از وحشت و ترس خاطره شرکت پدر و مادرم همراه با منوچهر کوهن – از فعالان جامعه یهودیان ایران- و همسرش در تظاهرات معروف امجدیه بود که گروهی اندک به نفع سلطنت و شاه در استادیوم امجدیه جمع شدند و آنطور که مادرم تعریف می کرد “پس از آنکه جمع ما از استادیوم بیرون آمدیم موجی از اوباش ولات در حالیکه چاقو و زنجیر در دست داشتند جلوی دروازه استادیوم منتظر ما طرفداران سلطنت بودند تا با بیرون آمدنمان به ما حمله کنند و اگر صف ماشینهای پلیس در آنجا نبود این اوباشها خون همه ما را همانجا ریخته بودند.”

واقفم این جمعی که حاضر شد به امجدیه برود و برای شاه و سلطنت فریاد بکشد بسیار اندک بود اما از دیگر شواهد آن دوران که از درون جامعه مان شاهد بودیم و می دانیم مترادف است با آنچه خاخام یدیدیا شوفط رهبر مذهبی یهودیان ایران خود در این باره می گوید: “وقتی فهمیدیم کنترل اوضاع به کل از دست رفته و وقایع از نوع دیگری دارد تحول پیدا می کند آنوقت تصمیم گرفتیم به خاطرحفظ جان جامعه، جمعیتی را جمع کنیم و به تظاهرات برویم.”

س. ل. – نام محفوظ – استاد دانشگاه تهران و حال مقیم لس آنجلس می گوید: “شنیدیم که از کنیسا تصمیم گرفته شده خودی در تظاهرات نشان دهیم. من هم برای آنکه کمک کرده باشم به محل تظاهرات رفتم. بیش از 50 60 نفر نبودیم چند نفر انقلابی- چپی با پلاکاردهای ضد اسرائیل به آنجا آمده بودند که با اعتراض سران جامعه یهودی روبرو شد و بعد شعار “یهودی مسلمان پیوندتان مبارک” را به جای شعارهای ضد اسرائیلی به کار گرفتند. این استاد دانشگاه می گوید یهودیان ایران فعال سیاسی در آن انقلاب نبودند. فعالیت سیاسی در خود حکومت پهلوی داشتند ولی نه ضد شاه و حکومت. بر ضد حکومتی که به نفعشان بود و به تساوی و آزادی رسیده بودند نمی شوریدند. ما دو سازمان فعال دانشگاهی داشتیم. سازمان دانشجویان جامعه یهودی ایران و سازمان فارغ التحصیلان یهودیان ایران ولی اینها فعالیتی بر ضد حکومت نمی کردند. زمانی هم که همکاری مسلمان و فعال در انقلاب به من زنگ زد و گفت شما هم به ما انقلابی ها پیوستید تعجب کردم او از چه می گوید و وقتی نام آن سازمان یهودی انقلابی را گفت من آن را اصلا نمی شناختم. نام یشعیاهو رهبر این سازمان نیز نامی جدید برای من بود که هیچکدام ما تا آن زمان آن را نشنیده بودیم. آن چند نفر فعال آن حزب هم که نامشان مطرح شد را نمی شناختیم. بعد ها دانستیم که این چند نفر فعال سیاسی ضد حکومت شاه بودند که حتی به زندان افتاده بودند. اما اینها چند نفر بودند و نه جامعه چند ده هزار نفری یهودیان ایران.”

پس این چند هزار یهودی ایرانی که شترنفلد ادعا می کند فعال و انقلابی بودند کدام بودند؟

اغراق در حقایق

سئوال بسیاری از ما یهودیان فارسی زبان مقیم اسرائیل و کشورهای دیگر با خواندن مقاله هاآرتص و اظهارات شترنفلد چنین بود آیا این محقق جوان تا چه حد وقایع را تا عمق آن درک کرده و فهمیده و آیا فهمیده به تله غلو و بلوف زنی متداول چپی ها – آن معدود چند نفر از چپی های انقلابی که او با آنها مصاحبه کرده- افتاده که اینچنین برایش تصویری به دور از واقعه تاریخی جامعه ترسیم کرده اند و او نیز به چنین تعمیم مضحک حضور کل جامعه یهودیان در این انقلاب رسیده؟ یا اینکه خود می دانسته اما خود را به نفهمی زده و در خلا سکوت یهودیان ایران و پژوهشی در موردشان جزء را به کل تعمیم داده است؟

از جمله حقایقی که بعد از چهل سال انقلاب و شکست مفتضحانه آن بیرون افتاده اعتراف کمونیستهای انقلابی سال 79 است که بنا به اعترافات خودشان در وقایع انقلاب غلو کرده بوده اند و حقایق را چند برابر بزرگتر انعکاس داده وحتی به دروغ متوسل می شدند تا از این طریق مردم را بیشتر و شدیدتر بر علیه شاه تهییج کنند.

از جمله این اغراق ها که شترنفلد به شدت دچار اشتباه آن گردیده همان واقعه تظاهرات 17 شهریور 1357 است که در آن چند نفر زخمی و یا کشته می شوند. آن سر و صدایی که انقلابیون در مورد زخمی ها به راه انداختند یکی از آن بلوف ها است.

س. ل. استاد دانشگاه می گوید دوستان مسلمان- کمونیستش بعدها در غربت اعتراف می کردند “ما اغراق می کردیم و کسی هم عقلش نمی رسید برود چک کند و قبرهای کشته شده گان 17 شهریور را در بهشت زهرا بشمارد تا بفهمد چقدر داریم بلوف می زنیم”. این اشتباه را نیز شترنفلد که به آن دچار شده و بر اساس آنچه به او گفته اند بیمارستان یهودی سپیر تنها بیمارستانی بوده که این زخمیان را پذیرفته و آنها را به نیروهای انتظامی پس نداده است بلوف بزرگ دیگر این مبارزان بوده. چرا که اگر نیروهای انتظامی می خواستند زخمی ها را بیرون بیاورند هیچ بیمارستانی توان ایستادگی نداشته و اینکه اگر بیمارستان سپیر زخمی ها را پذیرفته فقط به دلیل نزدیکی بیمارستان به محل واقعه بوده که فقط یک خیابان با تظاهرات فاصله داشته. شترنفلد ایران نبوده!! دیگر آنکه بیمارستان بیمارستان است و محل شفا است. همانطور که خانم حسیدیم که شترنفلد خود در مصاحبه به او اشاره می کند همیشه می گفت ما در بیمارستان سپیر هرگز نمی پرسیم دینت چیست بلکه همیشه می پرسیم دردت چیست. اگر شترنفلد در ایران می بود و گشتی در تهران می زد از موقعیت جغرافیایی بیمارستان درمی یافت بیمارستان سپیر در جنوب شهر به درمان مردم بی بضاعت آن حوالی می رسیده و یهودیان ایران که در اقصی نقاط مرکز و شمال شهر تهران پخش بودند به خاطر وسعت مالی بهترشان به بیمارستانهای مجهزتر شمال شهر می رفتند که در هرکدام از اینها نیز پزشکان یهودی ایرانی به وفور خدمت می کرده اند!!!

اغراق چپی ها در شرکت هزاران هزار یهودیان ایران در تظاهرات یکی دیگر از این بلوف های دوران انقلاب است که هر گروه بنا بر منافع سیاسی خود از آن بهره برداری سیاسی می کرده است.هرگز امکان شمارش صحیح چنین جمعیتی وجود نداشته و فقط در حد ادعا است که آن هم با نگاهی به شهادت جمع وسیع خود جامعه و عکس العمل هایشان به خروج از کشور در آن روزها می توان فهمید آن روزها چه خبر بوده.

اما چپی های مسلمان ادعا می کردند بفرمایید!! کلیمی ها هم پشت شاه را خالی کردند و به صف ما پیوستند. آن جمع چند صد نفر کلیمیان جامعه دلیل شرکت در تظاهرات را مصلحت حفظ جامعه می خواندند که جامعه انقلابی آن روز ایران بسیار بسیار خشمگین و مهاجم بود و سریع و بی پروا به هر یهودی در آن روزها انگ صهیونیست می زد و اگر هر کس این انگ را می خورد خانه و اموالش و جانش مورد تاراج انقلابیون قرار می گرفت. همانطور که بلافاصله پس از انقلاب شمار کثیری از کلیمیان ایران زندگی خود را از دست دادند. آن 170 نفری که خاخام یدیدیا شوفط از آنها یاد می کند در اوائل انقلاب زیر شکنجه و در زندانهای ایران بعد از انقلاب زندگی خود را از دست دادند از جمله قربانیان رسمی شناخته شده در جامعه هستند که با گذشت روزها و سالها شمار این قربانیان بالا می رود اما به دلیل سکوت جامعه کلیمیان فقط در خاطره ذهنی خانواده ها باقی مانده و مکتوب نشده و هنوز آمار رسمی به خود نگرفته. مصاحبه با مردم را که آغاز می کنی و شهادتها را می شنوی و موج بی عدالتی ها که بر آنها رفته را می شنوی تازه می فهمی تا چه حد تاریخ نشدند و فقط در حد روایتهای خانوادگی باقی مانده اند.

گروه کوچک چپ کمونیست یشعیاهو، آنطور که جامعه یهودیان ایران می خوانندش گروه تازه برخاسته ای برای جماعت یهودیان ایران بود که تازه برای اولین بار از وجود چنین سازمانی انقلابی یهودی باخبر می شدند. این گروه نیز در آن بلبشوی انقلاب و سیرک بلوف زنی ها با بلوف و ادعای شرکت هزاران نفر از یهودیان ایران در انقلاب به خود مشروعیت می داد و اینگونه قصد داشت تا به بازی انقلابیون گرفته شود. رسانه ها هم در دست انقلابیون بود که جمعیت را آنطور که می خواستند اعلام می کردند و نه در دست جماعت هراسان محصور در خانه.

بنا به روایت کلیمیان مقیم در اسرائیل و حتی آمریکا – نامشان محفوظ مانده – پس از پیروزی انقلاب در ایران خشم کلیمیان ایران به یشعیاهوی کمونیست و گروهش شکل آشکاربه خود می گیرد. هر آنچه بد و ناگوار بر سر جامعه یهودیان ایران می رفت یشعیاهو را مقصر و عامل آن می دانستند. زمانی که یشعیاهو برای سخنرانی به کنیسایی می رود از او با هو و فریاد گم شو حاضرین در کنیسا پذیرایی و استقبال می شود.

این خشم نیز خود را در نتایج انتخابات مجلس اول شورای اسلامی ایران نشان می دهد. یشعیاهو فعال انقلابی چپ کمونیست ضد شاه با کمتر از1000 رای از یهودیان ایران در انتخابات اولین مجلس پس از انقلاب شکست می خورد و در مقابل خسرو ناقی که نه انقلابی بود و نه فعال ضد شاه با 8000 رای به عنوان نماینده جامعه یهودیان ایران در مجلس اول پس از انقلاب به مجلس راه می یابد.

جدایی صیونیسم از یهودیت

بر خلاف داستانی که شترنفلد تعریف می کند، خاخام یدیدیا شوفط در خاطراتش دراین باره می نویسد “شنیدیم که آیت الله طالقانی قرار است سخنانی مانند دفعات گذشته بر علیه یهودیان و صیونیسم ادا کند. به ملاقاتش رفتیم و گفتیم هشتاد درصد مردم سواد درستی ندارند و چشم و گوششان به گفته های شما است اگر شما بخواهید دائم اینچنین مردم را در مورد ما به خشم بیاورید فردا روز ممکن است بعضی از مردم ناآگاه و فرصت طلب سو استفاده کرده و با تحریکی که شما کرده اید به یهودیان ایران حمله کنند.” یدیدیا درخواست می کند طالقانی اسمی از اسرائیل همراه با کلیمیان ایران نیاورد و این دو را از هم جدا کنند تا عامل تحریک عامه مردم برعلیه یهودیان ایران نشود.

با شکست انقلاب و انقلابیون و چپ ها، یکی از طرفداران فعال چپ یهودی بعدها ادعا کرده بود این تلاش ما برای جدایی صهیونیزم و اسرائیل از یهودیان ایران سیاستی بود که از طریق آن توانستیم باعث شویم خروج بعدی یهودیان ایران از ایران میسرتر شود.

برای ما کلیمی های فارسی زبان شاهد و حاضر در آن دوران انقلاب بس واضح است لیئور شترنفلد تلاش کرده تا از روایت رسمی اسرائیل از تاریخ فاصله بگیرد اما مثل اینکه خود نفهمیده و تالاپ!! به تله روایت رسمی جمهوری اسلامی و انقلابیون گذشته اش افتاده و در نهایت نیز دوباره آنجا که می خواهد تعریفی از یهودیان ایران و نقش و حس شان به اسرائیل به دست دهد دوباره به همان روایت رسمی اسرائیل از تاریخ باز می گردد و یادش می رود جمعیت وسیعی از یهودیان ایران در سالهای پنجاه و وشصت میلادی به اسرائیل مهاجرت کرده بودند و نوجوانان بسیاری از همین جامعه – از جمله پدر من و عموهایم – پیش از استقلال اسرائیل به این کشور آمده بودند و در بر قراری اش جانفشانی ها کردند.

جان کلام! تاریخ ما یهودیان ایران صحیح و دست نخورده و از زبان خود ما مردم هنوز روایت نشده. به جاست و باید ما یهودیان ایران آنچه بر ما گذشته است را به هر شکل ممکنه ثبت کنیم و آنها را برای عبرت و یادگار تاریخ باقی بگذاریم. وقت بسیار تنگ است و حتی بسیار دیر که شاهدان آن دوره سالخورده اند و دیگر خیلی در میان ما نخواهند ماند و با رفتنشان از این جهان هزاران روایت و حقیقت ناگفته برای همیشه با آنها پر خواهد کشید. نگذاریم، نگذارید برایمان تاریخ بنویسند که اگر سکوت کنیم حقیقتی دیگر را ساده لوحی ابله و نا آگاه از فرهنگ ما و تاریخ و زبان ما و آنچه بر ما رفته را به جای ما خواهد نوشت. فاجعه ای را گذراندیم و زخمش را همچنان بر دل داریم. هرگز به خودمان اجازه ندادیم بگوییم چه بر سرمان رفته که آن هم همیشه به خاطر ملاحظه این یا آن بوده و یا مصلحت.
بنویسید، ترجمه کنید، مصاحبه کنید. نترسید به زبان بیایید که وقت تنگ است که جماعتی که دست در فضاحتی تاریخی داشته سخت بدنبال شریک جرم برای فضاحتش می چرخد و بفهمید که آن همدست را مخصوصا از میان شما کلیمی ها می خواهد. نگذارید ابلهی گناه ناکرده را به پایتان بنویسد.

عن الكاتب
شیلا موسایی متولد تهران و ساکن تل آویو، مدرس دانشگاه بن گوریون و حیفا، مترجم و کارشناس خاورمیانه است.
تعليقات