همه چشم در انتظار ورود به تاریخ جدید

People hold cutouts to welcome the New Year in Ahmedabad, India, Thursday, Dec. 31, 2020. (AP Photo/Ajit Solanki)
People hold cutouts to welcome the New Year in Ahmedabad, India, Thursday, Dec. 31, 2020. (AP Photo/Ajit Solanki)

خاطرم هست صبح یک روز تابستانی بود. تابستان 2006. ترم تازه تمام شده بود و در نتیجه زود از خواب برخاستنی هم در کار نبود. مثل عادت هر صبح فنجان قهوه بدست آمدم به سالن پذیرایی رو به دریا و حیفا و آسمان صاف و آبی شفاف ماه ژوئیه. چند تکه ابر سفید هم منظره بهشتی تمام قد جلوی رویم را تکمیل کرده بود.
پنجره های تمام قد سالن به جای دیوار منظره مدیترانه و قایقهای سفید در طول دریا و سراسر شهر حیفا زیر پا و کوههای سر سبز جنگلی از اطراف و نسیم صبح و بوی دریا و عطر درختان جنگل را همه و همه باهم قاطی کرده بودند و بهشت برین صبح ژوییه را مهیا ساخته بودند.
فنجان بر دست بر روی مبل می نشینی و جرعه جرعه حیفا و اسراییل را تجربه می کنی. پدر می گفت هروقت جنگل بازیهایت تمام شد برگرد به مرکز. و هرباردر مقابل تبسم شیطنت آمیز تحویل می گرفت و پاسخ که “حوا خودش انتخاب می کند چه وقت بهشت را ترک کند.”
خاطرم هست در همین آرامش بهشتی آن صبح ژوییه، انفجاری و باز پشتش انفجاری دیگر و لرزشهای پنجره مرا از جایم پراند. انفجار پشت سرهم در مقابل چشمانم در نقطه ای از ساحل دریا. حوالی کارخانه پتروشیمی بود. دود از آن حوالی بر می خاست. بهت زده و منجمد فقط نگاه می کردم و شاهد انفجارها بودم.
چند روزی از درگیری حزب الله و اسراییل در مرزهای شمال اسراییل می گذشت. حزب الله با شبیخونی دو سرباز اسراییلی را ربوده بود و بعد درگیری در مرزهای شمال اسراییل که لاینقطع شمال کشور مورد حمله موشکهای حزب الله قرار گرفته بود. در اخبار می شنیدیم که شهروندان شمال کشوردر پناهگاه ها بسر می برند. حیفا هم شمال بود اما دور از دسترس و خط جنگ و حالا با چشمانم می دیدم که پتروشیمی را می خواهند بزنند.
نمی توانند اما می خواهند. تلویزیون را روشن کردم تا مطمئن شوم….. جنگ به حیفا هم رسیده بود.
تلفن زنگ زد و صدای خواهرم آن طرف خط بود که با التهاب می گفت “فوری بپر توی ماشین و بیا بیرون. می خواهند پتروشیمی را بزنند.”
و اگر پتروشیمی را می زدند نه فقط حیفا …… !
دوباره شروع شد. دوباره انفجار پشت انفجار. ساختمان بلند بالا می لرزید. کف پذیرایی می لرزید. لوسترها را نگاه کردم تاب می خوردند. کف پایم می لرزید و قلب من تالاپ تالاپ می کوبید. صدای سنگین و مهیب انفجارها بودند که دل را خالی می کردند و تمام انفجارها را در افق می دیدم. همان افق همان دریا همان حیفا که دیوارهای شیشه ای زیر پایم قرارش داده بود. منفجر می شد. جلوی چشمانم.
آژیر خطر لاینقطع شیون می زد و علامت پریدن به پناهگاه را می داد. پناهگاهم اتاق کارم بود. اتاق بتون آرمه و ضد جنگ و با تمام حسابها و معیارهای معماری ضد جنگ ساخته شده بود. اگر در اسراییل زندگی کرده باشی ذره ذره های حساب شده برای بقا در جنگ را حتی در معماری های سقف بالای سرت و دیوارهای اطرافت را به خوبی دریافته ای.
زیر دوش رفتم. دوباره می زدند و آب هم می لرزید. دلم به هم ریخته بود. صدای انفجارو صدای آژیر هیچکدام دست بردار نبودند وقطع نمی شدند و دلم را آشوب می کردند.اطراف من را می زدند. مثل همان سالهای جنگ در ایران که اطراف منزلمان را می زدند و آن پلشتی های حکومت اسلامی کارخانه اسلحه سازی رامخفیانه در منطقه اعیان نشین برپا کرده بودند که اگر هم آنجا خورد طاغوتی ها !!! بروند هوا. پدر سوخته ها آن روزها هنوز رویشان نمی شد مثل مور و ملخ اینسو از شهر جا خوش کنند.
آمدم بیرون و دوباره زنگ تلفن که از پیشتر می زد و سمج بود. جواب ندادم و رفت روی دستگاه سکرتر. پدر بود.”دخترم بیا بیرون. کجایی؟ فوری از شهر بیا بیرون.” و بعد تلفن دیگر و این بار مادر. همان صدای آشفته و نگران و همان عبارات.
صدای انفجار قطع نمی شد. کمدها می لرزیدند و من جلوی در باز آنها بهت زده چه بردارم؟ چمدان کوچک یا بزرگ؟ چند روز؟ درست مثل همان روزهای آخری که در ایران بودم و پیش از فرار بزرگ و این سئوال چه بردارم؟ کدام را؟ و که انتخابهایم لعنتی بسیار محدود شده بودند و می دانستم هر چه بر می دارم آخرین باراست و دیگر هرگز بازگشتی نخواهد بود.
کوچک بستم. بر می گردم. فقط چند روز است. اسراییل زود و با قدرت تمامش می کند. از پنجره به پایین نگاه انداختم. همه ماشینها رفته بودند و سبز یشمی من در پارکینگ جنگل تنها مانده بود. آخری بودم.
پول در کیفم نداشتم. باک بنزین خالی بود. تنبلی همیشگی. بایست یک خیابان پایین می رفتم. خیفا و در بالای کوه و برای هر خیابانی باید در دل سرسبزش بپیچی و یک طبقه بالا ویا پایین بروی.
با سبز سریدیم پایین .بیرون از ماشین و میانه راه چند قدم فاصله تا عابر بانک ایستاده بودم. باز می کوبیدند و صدای آژیر “بروید پناهگاه ” در هوا گوش را کرمی کرد و آسفالت هم می لرزید. نمی توانستم تعادل خود را درست حفظ کنم. دستهایم را به حال احتیاط در میانه هوا گرفتم. می دانستم دارم خلاف قانون رفتار می کنم ومی بایست پناه گرفته کنار ماشین برروی کف زمین دراز می کشیدم و سرم را در دستهایم می گرفتم ولی حالا وسط خیابان بهت زده رقص آسفالت را تماشا می کردم. تابستان ژوئیه 2006. می کوبیدند.
با سبز در دل کوه می پیچیدیم. از این خیابان به آن خیابان تا پایین بیاییم.در پمپ بنزین خدا خدا می کردم اینجا را نزنند. آنجا قیامت بود. دلم درد گرفته بود و اژدهای زخم معده سر بلند کرده بود و آتش قیامتش را در دلم می پاشید. رادیو را روشن کردم. رادیو حیفا. آلف بت یهوشوع نویسنده بزرگ اسراییل و خود ساکن حیفا، خشمگین سخن می گفت. هر بار که درآسانسورهای دانشگاه به او برخورد می کردم می دیدمش با دیدنم یکه می خورد و سراپا می لرزد و من هربار در این فکر کدام زن از خاطرات گذشته او را به یادش می آورم که هر بار چنین یکه می خورد و می لرزد؟
با سبز افتادیم به جاده اتوبان و صدای رادیو هم همراهم. جاده فشرده بود از انبوه ماشینها که حلزون وار جلو می رفتند و من از وحشت و یا غریزه چشم به آیینه و پشت ماشین داشتم پنداری از پشت حمله خواهند کرد و فکر شوم اگر جاده را بزنند و من در دلم خدا خدا اگر قرار است پس بمیرم ولی مجروح یا فلج نشوم. زنگ تلفن همراه نگاهم را جلو پراند. بابا پشت خط بود و من در جاده گیر افتاده و صدای انفجارها که دوباره شروع شده بودند. تمام طول راه با من بود و آرام با من حرف می زد تا آرام نگاهم دارد. طفلک پدرم چه بر او گذشته بود و خودداری می کرد.
چند روز در مرکز و در خانه پدری دوام آوردم اما نگران خانه ام که پشت سر مانده بود ذهنم آرام نمی گرفت. روزی که از تلویزیون دیدم خیابان پایین ساختمان منزلم را با موشک زده اند و خانه های داغان همسایه هایم را دیدم بوسه بر پیشانی هردویشان و خداحافظی و آنکه خانه ام را نمی توانم خالی بگذارم. خانه ام آنجاست. دوباره در جاده . جاده آماده جنگ بود. اسراییلی می داند چه می گویم.
به قله کوه که رسیدیم تنها بودیم . فقط من و سبز . بالا رفتم. هر بار که آژیر زده می شد و از رسانه ها هم اعلام، من در اتاق کار نشسته و اخبار ایران را می خواندم. بابا زنگ می زد و مادرم هم در کنارش. آرام با هم حرف می زدیم و هردوشان همراه با من صدای انفجارها را می شنیدند. به رویشان نمی آوردند وهمچنان به صحبت ادامه می دادند. وقتی سکوت برقرار می شد یکی شان می گفت که چند تا بوده .در سکوت می شماردند. هر آژیر با من بودند.
پشت خط.
گاهی که خسته می شدم . روی تخت دراز می کشیدم و سقف را تماشا. از صدای انفجارها تخت به دیوار کوبیده می شد. این بار صدای انفجارها بود که از لبنان می آمد. آنقدر سکوت همه جا را گرفته بود و همه جا خالی از جمعیت وهر صدایی که صدای کوبیدنهای لاینقطع نیروی هوایی اسراییل در لبنان را می شنیدی. از قله کوه در حیفا. ماه ژوییه.
در همین لحظه ها تنها کاری که می کنی فکر است و فقط فکر. خاطرم هست چقدر در خشم می جوشیدم و با تمام وجود آرزو می کردم ای کاش این فتنه گر اسلامی هر چه زودتر نابود گردد و عالمی را از شرش راحت سازد. آنهایی که این شر را آورده اند و عمال آن حکومت اسلامی که هرگز عاملی نبوده اند جزمرگ وشر و ویرانی. ازشان فرار کرده ای. زخم بر روانت گذاشته اند و حالا هم اینجا بسان طاعون دنبالت آمده و رهایت نمی کنند.
جنگ تمام شد اما جنگ بعدی آمد و دوباره از نو جمهوری اسلامی پشت سرش خوابیده بود و شر می سوزاند. این بار جنگ در جنوب اسراییل بود و من در دانشگاه در جنوب. از دانشکده بیرون آمده بودم تا به کافه تریا بروم و کیف و کتاب به بغل که صدای انفجار راکتها و صدای آژیر همزمان بلند شد. این بار یک دقیقه وقت داشتم تا از وسط فضای دانشگاه تا پای دیواری بدوم و پناه بگیرم. دیوار دور بود و صدای پاشنه های بلند کفشم را می شنیدم و نفس نفس هایم که بریده بودم و نمی رسیدم . دو دانشجوی سال گذشته ام روی زمین دراز کشیده و سر و گوشهایشان را گرفته بودند. هر چه دشنام ناموسی می دانستم در دلم به آن کفتارهای اسلامی حواله کردم.
جنگ بعدی آمد . عزیزان من باید به جبهه می رفتند. تلفنهایشان رابستند ولباس سربازی پوشیده وداع کردند. ناخنهایم در کف دست فرو رفتند و بغض در گلو. اگر برنگردند چه؟ و بازاین بارهم مثل گذشته حکومت اسلامی ایران پشت سر این فتنه خوابیده بود. خاطرم است دلم جوش می زد. به عزیزکم زنگ زدم. باور نمی کردم پاسخ دهد. سرمرز بود گفت تا نیم ساعت دیگر حمله می کنیم و فعلا از من نخواهی شنید. بدرود تا بعد. و من تا صبح بیدار و چشم به انتظار. یکی از شبها اتفاقی خبر ربوده شدن سربازی اسراییلی با نام و نشانش و شماره سربازی اش و آنکه او را به درون تونلها کشیده و برده بودند را توسط روزنامه نگاری ایرانی خارج از ایران اما دمبش بسته به آن حکومت اسلامی را بهت زده خواندم. کفتار. پاسی از شب گذشته بود. هنوز ارتش اسراییل چنین خبری را منتشر نکرده بود. اما این روزنامه نگار ایرانی خبرش را داشت. تا صبح می لرزیدم و چشم به انتظار خبر. جنگ تمام شد یکی از بچه هایم بازگشت و خبر آورد. بازجو بود و اسرا را بازجویی می کرد که چه راحت و بی دردسر سفره دل آشکار می کردند. می گفت جمهوری اسلامی تمرین و تعلیم نظامی شان داده بود برای این درگیری. در تونلها آماده شان ساخته بود. نقشه و آذوقه بهشان داده بودند و تمامی فرامین از الف تا ی.
اینها روایت یک نفر از میلیونها روایت دیگر اسراییلی هاست. میلیونها روایت دیگر که هر چه بیشتر به مرز نزدیکتر می شوی روایتهایشان سنگین تر و بی شمار تر می شود.
اما تمام شده. آن دوران تمام شده و مدتهاست در بر روی پاشنه دیگری می چرخد. اسراییل با درایت هوشیاری و دیپلوماسی هوشمندانه قدم به قدم مهره های سیاسی و نظامی و اطلاعاتی خود را چیده است و منظومه دیگری و با نظم جدیدی آراسته است.

این روزها در خبرها همزمان آمد که نصرالله قایم شده از سوراخی در شمال در مصاحبه ای با المیدان از شمار موشکهایش و قدرت برد آنها در حمله به هرنقطه از اسراییل مباهات ورزیده و وعده انتقام را به بعد – بخوان مذاکره برای برجام – موکول کرده و آن یکی محمود الزهار از جنوب از 22 میلیون دلار اهدایی قاسم سلیمانی و چمدانهای 40 کیلویی و آنکه بیش از آن نمی توانستند حمل کنند سفره دل برای شبکه العالم حکومت اسلامی ایران گشوده. درست است و حواسمان است که با قاسم قاسم کردن از شمال و یا جنوب فعلا چاره ندارند جز آنکه در فضای مجازی ، مجازی وار انتقام !! بگیرند و اذهان را به شمال و جنوب اسراییل معطوف سازند اما خب ما هم حواسمان هست گیج شمال و جنوب و خاک پرانی بین شمال و جنوب نشویم یمن را هم خوب می پاییم که پایگاه نظامی حکومت اسلامی ایران برای پرتاپ نشود. حواسها همه جمع است.
حواسمان هم جمع است و خوب شاهدیم حکومت اسلامی ایران خیزگرفته، با روانه ساختن نیروهای دو آستری و چند آستری خود به رسانه های فارسی زبان و دگر زبان، سعی در بمباران و شستشوی ذهنی افکار برای توجیه بازگشت به برجام و هزار توجیه و لعاب و ماست مالی دیگر و وقت تراشیدن از برای آسفالت کاری یک گردان خیز گرفته برای ورود به کاخ سفید است و در حیله و ترفند جدید بازگرداندن شاید آن دوران طلایی اوباما است.
از رسانه های فارسی بگیر تا رسانه های خارجی سخت در تلاشند و کوشش برای نوسازی توجیه وچه و چه و اوووی برجام هم.
خاطرم هست سال 2014 چه دل و قلوه ای رد و بدل می شد ومجله نیوزویک سلیمانی را با تیتر گنده گنده “اول با آمریکا می جنگید و حالا با داعش” مرد سالش کرد. جای هیهات نیست و تعجب نکردیم. چون پیشترش بابت هنوز هیچ نکرده جایزه صلح نوبل را نیز به زیر بغل اوباما زدند. از این اتفاقات زیاد می افتد اما ما فراموش نمی کنیم . حافظه مان قوی است.
فراموش هم نکردیم و نمی کنیم تمام آن سالهایی را که بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسراییل در هر صحن بین المللی و در هر ملاقاتی و پشت هر تریبونی فریاد می کشید این قرارداد برجام قرارداد بدی است قرارداد بدی است و ملت من را به خطر می اندازد. ملت من جانش و بقایش به خطر می افتد.
و یادمان نرفته مشتی روزنامه نگار و رسانه ای از هر ملیتی چه خوش خوشان می قلمیدند خب حالا که ایران مجهز به انرژی هسته ای شده اسراییل هم به نحوی باید با آن کنار بیاید.
نیامد. اسراییل کنار نیامد و درایتش را به کار گرفت.
سیاستمدارانش و برنامه ریزانش و وطن پرستانش با هوشمندی درایت صبر و برنامه زمین بازی را از نو چیدند.
سرکوب نظامی و خوار کردن چند هزار باره نیروهای سپاه پاسداران مستقر در سوریه – ناک آوت
سرکوب حزب الله و در بونکر کردن نصر الله – ناک آوت
خشکاندن مرداب تغذیه نیروهای ترور و بستن راه دلارها – ناک آوت
سلیمانی و بساط ترور و امپراطوری شیعه گری – ناک آوت
فخری زاده – ناک آوت
نیروی دریایی اسراییل در آبهای خلیج فارس و ایجاد ثبات
ودر پایان پیوستن قطاروار کشورهای اسلامی به جرگه ائتلاف اسراییل که بساط امپراطوری شیعه را از شمال و جنوب ایران !!! برچید
ناک آوت !!!
خوب می دانیم و حواسمان هست حکومت اسلامی ایران در کمین نشسته و در انتظار دوران بعدی و ورود رئیس جمهور بعدی به کاخ سفید است. نمی دانم رئیس جمهور جدید آمریکا با میراث اتحادی که ترامپ از خود به جای گذاشته چطور بازی خواهد کرد. اصلا آیا مشاعرش اجازه خواهد داد؟
به من مربوط نیست که حزب دموکرات حزبی همیشه ویترینی است و همیشه اینLOOK حزب دموکرات است که وارد کاخ سفید می شود و نه ماهیت و سیاست. از لوک کلینتونها گرفته تا لوک سیاه پوستی اوباماها و حالا هم که ویترین اولین زن ، اولین زن سیاه پوست و اولین زن سرخ پوست و چه و چه راه انداخته اند و نه خط مشی درست و حسابی. به من مربوط نیست و سیاست آنها است. کشور آنهاست و معیارهای آنها و انتخابهایشان .
فقط خوب به خاطر دارم دراول ژانویه 2017 در مقاله “اووم شمووم ، فقط ساکنان کاخ سفید بروند” نوشتم تا چه حد اسراییلی ها لحظات را می شمارند تا بلکه اوباما برود. همان اوبامایی که در نسل کشی سوریه سکوت کرد. همان اوبامایی که به جنبش مردم ایران در 2009 پشت کرد. همان اوبامایی که دلارهای فرستاده با هواپیما خب سر از چمدان های 40 کیلویی محمود الزهار حماسی و یارانش درآوردند.
آنچه من می دانم خاورمیانه به من مربوط است. خاورمیانه خانه من است و آسایش من و مردمانم در صدر ارجحیت قرار دارد. و اگر این حکومت اسلامی ایران نمی بود وآتش در منطقه برنمی افروخت، آرامش صلح ثبات اقتصاد روان و چرخنده و پویا از مدتها پیش در این منطقه برقرار می گردید و من و هموطنانم و ساکنان کشورهای همسایه نیز شاهد آن تجربیات تلخ نمی بودیم.
حالا که در آستانه سال 2021 قرار داریم و در چند قدمی پایان قرنطینه ها و کشورهای اسلامی قطاروار به ائتلاف اسراییل پیوسته اند و چند کشور دیگر به این جرگه خواهند پیوست.اردغوان هم اگر خیلی زیگ زاگ نزند در راه است. مطمئن باشید اسد هم خواهد آمد !!!!!!!
همه یک چیز را می خواهند. ثبات! نگاه هوشیار رهبران تمامی این کشورها به سوی دوران پسا کرونا است و آنکه باید اقتصاد ممالکشان را دوباره ترمیم کنند و از نو به حرکت در آورند. همه به اقتصاد فکر می کنند و آنکه می خواهند کارآمدتر و موثرتر از پیش نقش در اقتصاد جهانی و در صحنه بین المللی فردای پس از کرونا داشته باشند. همه شان به اقتصاد پس از کرونا فکر می کنند و نه نفت!!!
همه در انتظار ورود به دوران بعدی هستند. ائتلاف اسراییل نگاه و برنامه وگام به سوی آینده را دارد و شک ندارم حکومت ایران در باتلاق مالیخولیایی شیعه گری اش بزودی خفه خواهد شد.

عن الكاتب
شیلا موسایی متولد تهران و ساکن تل آویو، مدرس دانشگاه بن گوریون و حیفا، مترجم و کارشناس خاورمیانه است.
تعليقات