همهی ما ذهن باز داریم… تا زمانی که دیگر نداشته باشیم – پاسخی به «با چهل هزار دلار در سال میتوانم یهودیگری کنم»
در سال گذشته زمان زیادی را صرف موعظهی «استدلال بنیانگرا» کردهام. از بالای محراب (خیالی) خود گفتم ما میبایست دلها و اذهان خود را به روی ساکنان آنسوی امثال و حکم باز کنیم. ما میبایست به یکدیگر گوش فرادهیم، دروغ میگویم؟
مساله این است که من واقعا به این باور دارم. به نظر من ما فراموش کردهایم چطور گوش میدهند، چطور نقطهنظرات دیگری را درک میکنند. ما به گوشهی عزلت گزیدهایم و چمباتمه زدهایم – سالهای علیه این موعظه کردهام. و برای همین است که وقتی خودم هم به همین راه افتادم، جا خوردم، شرمنده شدم.
در هفتهای که گذشت، مقالهای بینام نویسنده در تایمز اسرائیل منتشر شد که منتقد امور آموزشی جهان یهود و فرای آن بود. نویسنده که به قول خود «چهل و پنج ساله و پدر چهار فرزند، و از اعضای جامعهی بزرگ آمریکایی مدرن ارتدکس یهودی» است به فشارهای مالی سنگینی که صرفا به خاطر «یهودیگری» بر دوش اوست، اعتراض داشت.
نویسنده فهرستی از دلایل تورم برچسبهای قیمت خدمات مربوط به زیست یهودی را برمیشمارد و از آن جمله است اردوهای تابستانی، مواد غذایی کاشر، و صدقه. شاید تعجبی نداشته باشد که یکی از خدماتی که به طور قطع در این لیست جای میدهد آموزش یهودی است. «افزایش شهریههای مدارس روزانهی ارتدکس مدرن»، میگوید، «نزدیک به ۵۰٪ از درآمد مالیات دررفتهی او را میبلعد».
البته من با مسألهی افزایش شهریهها آشنا هستم. دیگر یادم نمیآید در چند صد تا از پانلهای گفتگو و سمپوزیوم در این مورد شرکت کردهام. عقیده دارم که بخش بزرگی از این به خاطر خلق سرویسهای فوقالعاده است تا پدر و مادرها بدانند سرمایهشان هدر نرفته و راهی برای سیستمهای کمک مالی باز کنند تا به مردم امکان حفظ حرمت خود داده شود. صرفهجوییهای هزینهای، سوبسید، اشتراک منابع، ترکیب مدلهای آموزشی – اینها هم از موضوعات مهم این مبحثاند.
اما اگرچه بسیار خوشحال میشوم دربارهی بحران شهریه با هر کسی که این متن را میخواند گفتگو کنم (حتی این نویسندهی بینام را دعوت کردهام در این مورد با من وارد گفتگو شود)، که البته مربوط به این مقاله نیست. در هفتهی گذشته پاسخهای بسیار باهوش و با فکر از هر دو سو در این مورد نوشته شد. میخواهم نه بر بحثی که مقالهی مزبور مطرح شد، بلکه بر عکسالعمل خودم تمرکز کنم.
تجربهی من در خواندن آن مقاله، ناخشنودی بود، بعد کم کم ناراحت شدم، و بالاخره به شدت از عبارات متن عصبانی شدم. در ذهن خودم چهرهی کسی که نویسندهی این مقاله بود را مجسم میکردم و اذعان میکنم، زیبا نبود. شبیه آدمهای بخیل بود که استخوانی به دستاش افتاده. حقیر و کوتاه فکر به نظر میرسید. سپس، از طعنههای جسور و آزارندهاش عصبی شدم. برای مثال، میگوید که در مدرسهّای دولتی بچههای او «واقعا انظباط دارند و به آموزگاران احترام میگذارند» که کنایهای نه چندان پنهان به معلمان مدارس روزانهی یهودی است. در آخر مقاله، که از عصبانیت عرق کرده بودم، دیدم که دارم هم نویسنده و مطلبی که مطرح میکند را تحقیر میکنم. عقلاش نمیرسد؛ واقعا، هیچ وقت هم نخواهد رسید.
با خشم شروع به نوشتن پاسخ کردم. قصد داشتم این آدم بی اطلاع و پرخاشگر را بگیرم و به او و به همهی حامیان آنلایناش نشان دهم که کجا اشتباه میکند. متن اولیه را برای دوستی فرستادم و او نظر داد که اگر عبارت «احمق بیسواد» را از پاراگراف اول حذف کنم، تأثیر بهتری خواهم گذاشت. (در مورد عبارت آخر دارم بزرگنمایی میکنم اما متنی که نوشته بودم عامدانه تند بود).
شب شبات، عصبانیتام کمی کم شده بود و توانستم هم مقاله را و هم عکس العمل خودم را بهتر ببینم. معلوم بود که به شدت برخورد دفاعی پیش گرفته بود. حرفهای او را نه به عنوان بخشی از یک موضوع عمومی بلکه به عنوان مبارزهی شخصی در نظر گرفته بود. روی سخناش به من بود، نبود؟ چنان که میگویند داشت من را کوچک میکرد.
«رأس نهادهای یهودی زیادی پر و پیمان است و خیلی از مشاغل را همسرها و همپالکیها پر کردهاند و خاخامهایی که حقوقهای کلان میگیرند و از مسائل مالی امت خود بیخبرند». این آدم دارد درست توی چشم من نگاه میکند. من در رأس یک نهاد یهودی کار میکنم؛ همسر (بی نظیر) من هم در همین مدرسه کار میکند؛ حقوق هنگفتی میگیرم. نه تنها مغزم نمیتوانست این متن را هضم کند، بلکه به نظر میرسید چکش برداشته بود به روی هر چه برای من عزیز است.
در آن لحظهی حساس، تصمیم گرفتم کاری کنم در تقابل با هر چیزی که در آن لحظه احساس میکردم. یک بار دیگر متن را خوانم، اما این بار، مصمم بودم که تمام تعصبات شخصیام را کنار بگذارم. به عنوان آری سگال، مدیر مدرسه، متن را نخواندم، بلکه به عنوان آری سگال، آدم، کسی که قادر است و مایل است اضطراب، درد، استیصالی که یک یهودی دیگر به جهان ابراز میکند را درک کند. این آدم درد دارد. با مشکلات مالی دست و پنجه نرم میکند، میکوشد جایی برای خودش در جامعه باز کند، میکوشد تا مسؤولیت و واقعیت را به توازن برساند. اما چون من ناچار بودم حرمت خود را حفظ کنم، جای خودم را محکم کنم، شانس این را نیافته بودم که با این آدم بینام در یک حد انسانی، ارتباط برقرار کنم.
آیا حالا ناگهان با نتیجهگیریهای او و با عملکرد انتخابی او توافق دارم؟ واقعا؟ شاید هم نه. چند مورد هست که مایلم با قاطعیت پس بزنم و همینطور مایلم با او وارد گفتگوهای طولانی بشوم. اما از سویی، واقعا اهمیتی ندارد، زیرا از این میان با دستاوری بسیار مهمتر بیرون آمدم: همدردی.
تصور میکنم اشتباهی که من مرتکب شدم را همه در همه جای جهان با شدتی روزافزون تکرار میکنند. هر وقت میخوانیم یا میشنویم که با باورهای عمیق ما همخوان نیست؛ چیزی که با شیوههای ذهنی ما جور نیست؛ از روی غریزه، دندان نشان میدهیم تا از خود دفاع کنیم. همه چیز تبدیل به مبارزه میشود.
متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید
http://blogs.timesofisrael.com/were-all-open-minded-until-were-not-a-response-to-i-can-do-jewish-on-just-40000-a-year/
