وقتی هیچکس دردت را نمیداند: مراقبت از فرزندی که به بیماری روحی دچار است
اگر بگویی پرورش فرزند دشوار است، دشواری پرورش فرزند را دستکم گرفتهی. از لحظهای که نوزاد یکدقیقهای خود را در آغوش میگیرید، زندگیات عوض شده است. عصبای که تا آن زمان از وجودش خبر نداشتهای ناگهان زنده میشود. این عصب، عصب نگرانی است، عصب ترس است، عصب امیدها و آرزوها است، همان عصبی دعاها و نیایشهاست و شکرکردنهایی که اشک به چشمات میآورد.
در مسیر تمام خراشها، کبودیها، شکستگیهای استخوان، و دویدن به اتاقهای اورژانس بیمارستانها، به خود یادآوری میکنیم که ممکن بود بدتر از این باشد. همیشه ممکن است بدتر از این باشد. و ما با عشق و با حولههای خیس روی پیشانیشان، چای گرم و کیسهی آبجوش، آنتیبیوتیک و پماد، از آنها پرستاری میکنیم؛ هر چیزی که دردشان را کم کند. به سمت بخش توانبخشی بیمارستان با قدمهای سبکتر گام برمیداریم، سپاسگزاریم که سردرد، ناشی از آنوریسم نبوده، که کبودی نشانهی سرطان نبوده، و چند تمرین ساده، پارگی رباط را رفع میکند. که اگرچه درد، شدید و دشوار است، اما خواهد گذشت. و او خوب خواهد شد و از همیشه قویتر خواهد بود.
اما اگر بیماری کودک شما قابل دیدن نباشد، آنوقت عصب دیگری ناگهان فعال میشود. عصب اندوه، عصب ترسی چنان هولناک که نفس را بند میآورد و از درد خم میشوی. عصب تنهایی مطلق و دلهره، که گم شدهای و هرگز پیدا نخواهی شد. و اگر چه دلت نمیخواهد چنین آدمی باشی، اما ناگهان به خود میآیی با این پرسش بر زبان که «چرا ما؟ چرا به سر دیگران نیامد؟»
بارها و بارها از خود میپرسی آیا تقصیر من، یا همسرم بود، که از روی سهو، باعثاش شدیم؟ و هیچ راهی برای پرستاری از کودک ناتوانات که درد میکشد، نداری. هی اشتباه میکنی و هی زمین میخوری، و همین هی ترسها و دلهرهها را بیشتر میکند. این بیماری، فقط کودک شما را مبتلا نکرده است. تمام خانواده را به آشوب کشیده است، تمام دنیای شما را به آشوب کشیده است.
برای حفظ حریم کودک خود، وقتی با بیماری روحیاش دست به گریبانی، میبایست راه خود را به تنهایی طی کنی. دوستانات از خود میپرسند چرا از زندگی بریدهای، چرا انزوا گزیدهای، چرا اجازه نمیدهی فرزندت در خانه تنها بماند، در خانه با افکار تیره و ترسناکی که همیشه همراه اوست، تنها بماند. دعوت به برنامههای جمعی را رد میکنی و وقتی دوستانات میپرسند چرا مثل زنبورگزیدهها، از آنها گریختهای، در خود جمع میشوی و پاسخی نمیدهی.
نکتهی جالب این جاست که دوستان واقعیات را نیز به سرعت بازمیشناسی. آنهایی که به سرعت ولات میکنند چون حوصله ندارند دنبالات بدوند، و عصبانیاند که چرا در مهمانیشان شرکت نکردی و همان دوستانی هستند که کشف میکنی نیازی به دوستیشان نداری. و آنهایی که احساس میکنند مشکلی در میان است اما برای پاسخ فشار نمیآورند و با حوصله از تو خبر میگیرند تا مطمئن باشند روبراهی، همان دوستانی هستند که میدانی میخواهی تا آخر عمر کنارت باشند.
اگر به اندازهی کافی خوششانس باشی، شریک زندگیات به جای آن که به جزیرهی تنهای رنج خود پناه ببرد به سوی تو برمیگردد و شما توان آن را مییابید که به هم بیاویزید و در این جهان جدید ناشناخته که در آن بیماری روحی بدل به وضعیت معمول زندگی شما شده، راه خود را بیابید و پیش بروید، تنهاییات قابل تحمل شده است. اندکی قابل تحمل شده است.
اما آنچه دشوارتر از همه است، ندانستن است. نمیدانی آیا این داروی تازه معجزهای برای خانوادهات خواهد بود یا نه، آیا عوارض جانبی خواهد داشت و همه چیز را هزاربار بدتر خواهد کرد – امتحان کردن انواع دوزهای دارو، مثل رولت روسی است. نمیدانی آیا این روانپزشک تازه که همه تعریفاش را میکنند، گزینهی خوبی است، یا کنترل همهی شما را از دستتان خواهد گرفت و به سرازیری خواهد غلتاند؟ نمیدانی این کابوس چند سال طول خواهد کشید. یک بیکنترلی مطلق، در حالی که پیش از این که این اتفاق بیفتد همه چی را به خوبی پیش میبردی. و وقتی میبینی دوستان فرزندت همه در مسیر زندگی با لبخندی بر لب پیش میروند، دوستان خوب دارند، از دبیرستان فارغ التحصیل میشوند و رویای وکالت، طراح گرافیست، پزشک حیوانات بودن، همسر بودن، پدرمادر بودن در سر میپرورانند، در گوشهای از ذهنات از خود میپرسی آیا فرزند من هم روزی به هیچ از اینها خواهد رسید؟
و یک روز، یک روز معجزهآسا، طوفان ابرهای تیرهی بارانزا کنار میرود، به آرامی. فرزندت به جای این که در اشک غرقه باشد، لبخندی بر لب دارد. و لبخند بعدی. و لبخند بعدی. و بعد که صدای خندهی بلندش را میشنوی قلب به دو نیم میشود.
از تخت بیرون میآید، از رختخوابی که سالها در آن غرق شده بود، و شروع میکند از گوشهی تاریک خودش هر روز یک قدم بیشتر به در آید. یک دقیقه بیشتر، یک ساعت بیشتر، و بعد خودت را میبینی که نفس حبسشده را رها کرد و یک نفس هوای تازه فرو کشید.
و سپس… شروع میکنی رویا میبافی. رویاهای کوچک، رویاهایی که دیگران ممکن است به آن بخندند، اما برای تو، مثل آن است که دستت به ستارهها رسیده باشد؛ لحظهای که همیشه در انتظارش بودهای. اما هنوز روزهایی هست که به عقب میلغزد و ترس به راه گلویات بازمیگردد زیرا در گوشهای از ذهنات میترسی که ابر تیره برگردد و بماند. گوشهای از ذهنات میترسد که نکند شفای او خیال بوده و واقعیت نداشته و همهی آن قدمهای مثبت، خواب و خیال بوده است، و گولات زدهاند که خیال کنی به امنیت رسیدهای. و باز ابرهای تیره پس میروند و فرزندت دوباره با قدمهای مصمم جلو میرود. ابر تیره تصمیم میگیرد باز برگردد. نه خیلی زیاد، اما گاه به گاه، آنقدر که برای تو زیاد باشد، اما تو شروع میکنی به قد راست کردن، با اطمینان بیشتر، با این آگاهی که استقامت فرزندت در نهایت برنده خواهد بود، و ابرهای تیره را باز کنار خواهد زد. و همین هم خواهد شد.
و بعد یک روز به فرزندت نگاه میکنی. به او که چنان رنجی کشیده که از تصور ما بیرون است، و به استقامت او که توانسته ابرهای تیره را کنار بزند با ستایش و حیرت چشم میدوزی. اگرچه هنوز مراقبی، هنوز دورش میگردی و هنوز مراقب نشانههایی از ابرهای تیرهی دور سرش هستی، و شاید هم کمی زیادی وسواس پیدا کردهای و او میخواهد که راحتاش بگذاری، و بله، شاید کمی غمگین هم باشد، کمی بیحوصله هم باشد چون هیچکس همیشه و هرلحظه خوشحال خوشحال نیست، و تو گوش میکنی، و کنار میروی، اما با نگاهات همیشه دنبالاش میکنی، محض احتیاط.
متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید
http://blogs.timesofisrael.com/when-nobody-knows-your-sorrow-on-parenting-a-child-with-mental-illness/
