حق تقدیر از کاسترو را ندارید
ششم ماه مارس ۱۹۵۳ روزی بیاد ماندنی برای کیبوتص های اسرائیل بود. روزنامهی سوسیالیستی «ال-هامیشمار» مرگ یک رهبر افسانهای را اعلان کرد. حزب کارگران متحد اسرائيل اعلام کرد که «از شنیدن خبر فاجعهای که بر اتحاد جماهیر شوروی، پرولتاریای جهانی، و انسانیت پیشرو روی داده، در وحشت است». جوامع بسیاری همچنان که برای سوگواری در مرگ «خورشید ملت» گرد آمدند، با همچنین لحنی ابراز تأسف و وحشت کردند. یکی از دوستان من هنوز بیاد میآورد که در کودکی در این روز در میانهی مزارع سبز کیبوتص خود، در میان جمعیت بزرگسالان گریان ایستادهبوده و همراه همه اشک میریختهاست.
رهبری که دوست من در سوگاش اشک میریخت جوزف استالین بود، مردی که میلیونها شهروند شوروی را به شکنجه، زندان، و مرگ محکوم کرد و شمار عظیم دیگری را در یک وحشت دائم نگاه داشت.
در روسیهی شوروی نیز، بچهها گریه کردند. یکی از این بچهها پدر من بود. پدربزرگ من آنروز صبح، در حالیکه که پردههای اتاق کشیده بود و پنجره بسته، در گوش فرزندان خود پچپچه کرد «یک اتفاق فوقالعاده افتاده». مادر بزرگ من در این میان، بلاانقطاع اتاق را گز میکرده و نگران رفتارهای انتقامجویانهی احتمالی و بدبختیهای تازه علیه یهودیان بود. «مردی وحشتناک، امروز مرد، مردی که میتوانست همهی ما را به قتل برساند. فردا، شما میبایست دقیقا همان کاری که همهی بچههای دیگر میکنند، بکنید، اما توی دلتان، یادتان باشد که امروز، روز مبارکی است.»
فردای آنروز، پدر و عموی من همراه با همکلاسیهای خود گریه کردند، همانگونه که بسیاری کودک دیگر در سراسر جهان گریستند.
بر خلاف پدربزرگ و مادربزرگ من، بسیاری از سوگواران استالین در جهان، هیچ چیزی از جنایتهای بت بزرگ خویش نمیدانستند. بیرون از شوروی، واقعیت پاکسازیها و خشونت و آزارهای استالین، همان واقعیتی که زندگی در شوروی را برای شهرونداناش بدل به جهنم کردهبود، تا افشاگری نیکیتا خروشچف در فوریهی ۱۹۵۶ بر کسی روشن نبود. کیبوتص اسرائيل، در سوگ یک شیطان گریست. اما در آنزمان، خبری از این واقعیت نداشتند.
آیا کسانی که امروز در مرگ فیدل کاسترو مرثیه سر دادهاند هم میتوانند این را بگویند؟
آیا واقعا ما نیازمند «تاریخ»ایم، همچنان که پرزیدنت اوباما در بیانیهی خود گفت، که «تأثیرات عظیم مردی را بر مردم خود و بر جهان پیرامون وی برشماریم و قضاوت کنیم؟» آیا نمیدانیم که او چگونه «روند زندگی فردی شخص، خانواده، و ملت کوبا را تغییر داد»؟ و آیا واقعا میبایست، آنچنان که نخستوزیر کانادا جاستین ترودو بیان کرد، از درگذشت یکی از «چهرههای جنجالبرانگیز» که علیرغم همهچی «رهبری بیادماندنی» بود، احساس «اندوه عمیق» داشتهباشیم؟
ما از اعمال کاسترو باخبریم. با این وجود نخستوزیر ترودو از «تعهد عظیم فیدل کاسترو و عشق او به مردم کوبا، که عطوفتی عمیق و پابرجا به «فرمانده» داشتند» سخن گفت، بدون این که اشاره کند کاسترو با استفاده از چه ابزاری بر این مردم حکومت کرد. ترودو از دستاوردهای دیکتاتور کوبا در سیستم آموزشی و درمانی در «جزیره»اش گفت اما هیچ اشارهای به خونریزیهایی که همراه این دستاوردها بودند، نکرد، کشتار همان مردمی که ظاهرا «عطوفتی عمیق و پابرجا» به قاتل خود داشتند.
در این بیانیه، نخستوزیر ترودو به کلوب رهبران غربی قدیمی و با جبروتی پیوست که از گرمگاه امن جامعهی آزاد خود، دیکتاتورهای قاتل را ستایش و تقدیس میکنند. چنین رهبرانی آمادهاند به نام برخی نظریههای معین مشترک، اراده و آزادی ملتهای دیگر را زیر پا بگذارند. آمادهاند از سرکوبگران با تحسین سخن بگویند، و به روابط خود با ایشان «مفتخر» باشند.
بسیاری از سیاستمداران غربی، که همچنان پس از افشاگری خروشچف در ۱۹۵۶ به تقدیر از شخص استالین ادامه دادند، به این کلوب پیوستند. فعالانه کوشیدند تا واقعیت را پنهان کنند، یا آن را در مقایسه با خدمات رهبر مستبد شوروی برای مردم خود و بشریت، کماهمیت جلوه دهند. با نگاهی به گذشته، حرکت ایشان به نظر مضحک میآید. با وجود این، دوباره شاهد آنیم که رهبران ما همان شیوه را تکرار میکنند.
آیا این واقعا کلوبی است که رهبران امروز جهان آزاد مایل به پیوستن به آن باشند؟ این واقعا همان گونهای است که میخواهند تاریخ از آنها یاد کند؟ و آیا، واقعا، توجههای کنونی، و هشتگ ترودولوژی در توئیتر، آیا آنقدر اهمیت دارد که اساس قضاوت باشد؟
رهبران عزیز جهان، و هموندان عزیز کشورهای جهان که امروز در عزای کاسترو روی فیسبوک و توئیتر سوگواری میکنید: خواهشمندم امتیازهای خود را بازنگری کنید. ماها که در آزادی رشد و نمو کردهایم نمیدانیم اجبار به سکوت، و هرگز امکان به زبان آوردن عقیدهی واقعی خود را نیافتن چه معنایی دارد. ما نمیدانیم زندگی در ترس و وحشت از رهبران کشور خود، وقوف به این که پلیس مخفی احتمال دارد هر لحظه ما را بازداشت کند، یعنی چه. ما نمیدانیم زیستن در شرایطی که یک حرکت ساده و معصومانهی امروز، ممکن است فردا، یا یک سال بعد، یا حتی دهها سال بعد، ما را به دشمن خلق مبدل کند، یعنی چه. ما نمیدانیم اضطراب دائم انتظار فرود آمدن چاقو یعنی چه.
در تجمل بیخیالی و بیخبری از اینهمه، برای ما آسان است که اینهمه را در تقدیر از کاسترو و ارزش وی، از نظر بیندازیم. برای ما آسان است که در مرگ یک قاتل نوحه بخوانیم. برای ما آسان است که در مدح ایدهآلهای پیشرو و سوسیالیست او، با آگاهی کامل به این که برای ابراز چنین نظری کسی ما را دستگیر نخواهد کرد، توئیت کنیم. آسان است که در همان حال که نوشابهی شیرمخلوطمان را سر میکشیم و از رفاه زندگی کاپیتالیستیمان کیف میکنیم، چنین کنیم.
آسان است، اما خطرناک و ظالمانه هم هست. این کار، پیامی است به دیکتاتورهای همهجا، به این مضمون که اگر شعارهاشان را خوب انتخاب کنند، ما و رهبران منتخب ما آنها را زیر سؤال نخواهیم برد و مسؤول نخواهیم دانست و سر راه ایشان نخواهیم ایستاد. و چنین است که دست ایشان را در سرکوب و کشتار باز میگذاریم. و چنین است که میلیونها نفر که به جرم تلاش برای تغییر، زیر سلطهی ایشان رنج میبرند، با مشاهدهی این که ما، تنها متحد موجود ایشان، به رنج ایشان هیچ اعتنا نداریم، دچار ناامیدی میشوند.
با ستایشگری از کاسترو، ما فقط رنج مردم او را زیر پا گذاشتهایم بلکه کسانی نظیر رئیف بداوی، وبلاگنویس باشهامتی که از ۲۰۱۲ در عربستان سعودی زندانی شده و شلاق میخورند، و سرنوشت ایشان را نیز زیر پا گذاشتهایم.
ممکن است تصور کنید که «اما خیلی از کوباییها نیز امروز سوگوارند». و ممکن است درست بگویید. ممکن است بسیاری از کوباییها امروز واقعا اشک ریختهباشند، و از او به خاطر تغییرات مثبتی که در زندگیشان ایجاد کرده سپاسگزار باشند. اما به عنوان مردمی که در جهنمی که کاسترو ساخت زندگی کردهاند، این عکسالعمل حق آنهاست حق ما نیست.
و از این گذشته، اگر بر اساس تاریخ بتوان قضاوت کرد، بسیاری از کوباییها همانگونهای سوگوارند که پدر من و عموی من در ۶ مارس ۱۹۵۳ بودند. ممکن است که اشک بریزند، و در دلشان جشنی پرشور برپا باشد.
