«اگر بدوی، نمیفتی»
در طول عمرم تنها دو بار گریهی پدرم را دیدم. بار اول هنگامی بود که واقعیت سرد جدایی مادرم بالاخره باورش شد. دو قطره اشک شرمگین، که به سرعت پاک شدند و همراه پیوند ازدواجش رفتند. بار دوم باران اشک بود که میبارید، چشمهی جوشانی بود که رو به محراب جاری شد، هنگامی که پسر بزرگش با همسرش پیوند ازدواج میبست. اشکهای مغرور وی من را به این فکر فرو برد که آیا بدن مرد چقدر آب از دست بدهد همچنان زنده میماند.
هنگامی که بیماریاش به مراحل آخر رسید، آرزو میکردم همسر مورد علاقهام را بیابم تا در عروسی من هم گریه کند. اما فهمیدم که پیش از آن میبایست به دام عشق بیفتی. و دام عشق آنگونه است که نمیشود قدم زنان رفت توی آن. نمیشود دوان دوان رفت توی آن. نمیشود پرید تویش. و نمیشود با تکیه به اراده، عاشق شد. یک روز همانطور که داری زندگیات را میکنی و به راه خودت میروی، میبینی که ناگهان پایت میلغزد و پرت میشوی، دیوانهوار، شیفته و ناچار، توی چاهی که معقول نیست و منطق ندارد، بیشتر و بیشتر سقوط میکنی، بی اختیار، و دستت به هیچ جایی بند نیست که مانع از سقوط خود شوی، و هیچ کاری از دستت برنمیآید به جز آن که سرت را پایین بیندازی و حالش را ببری.
سالها بعد از مرگش، بالاخره من هم افتادم. و هر شب پس از بوسهی شب بخیر احساس میکنم که همچنان دارم میفتم. هر صبح که چشم به رویش وا میکنم میبینم که میفتم. هر فنجان قهوهای که برایم آماده میکند، میفتم. هر صبحانهای که با هم آماده میکنیم، میفتم. هر بار که نامش روی گوشیام ظاهر میشود، میفتم. هر بار که شتاب میکنم زودتر به خانه برسم و با او از یک فیلم، از یک داستان، یک کتاب، بگویم، میفتم. هربار که نگاه پیشخدمت رستوران به ما میفتد و میبیند که این دختر زیبا واقعا همراه من است، میفتم.
در مراسم ازدواج من یک صندلی خالی قرار خواهد داشت. پدرم در این مراسم حضور نخواهد داشت تا سخنرانی بیمعنایی دربارهی بازیکن تخس کوچولوی بسکتبالی بگوید که همینجوری خودبخودی بزرگ شده است. داستان جیمی پرحرف و جیکوب سهچشم برای رفقای قدیم دانشکده پزشکیاش تعریف نخواهد کرد. سه تا استیک و چهار کیک نخواهد خورد و دوباره به طرف میز غذا هجوم نخواهد برد. و هنوز اولین عکسها را نگرفته، جوی اشک از چشمهایش جاری نخواهد شد.
اما خوشحال خواهد شد که بداند من بزودی با دختری ازدواج میکنم که به دام عشقاش افتادهام. و آن دختر نام خانوادگی پدرم را خواهد گرفت. اکنون ماههاست که سر هر یک ریزهکاریهای عروسی بینظیر خود، جگر خون کرده است تا هر لقمه از غذای بینظیر روی صندلیهای بینظیر با قاشق چنگالهای بینظیر در سالنی بینظیر با گلهای بینظیر همه به هم میآیند و ترکیبی زیبا میسازند. اما اگر در روز پانزدهم اکتبر در باغ زیبای ما باران ببارد، بدشگون نیست، بدشانسی نیست، عجیب نیست. پدری مغرور است که از آن بالا برای ما آرزوی خوشبختی میکند.
