در انتظار پوزش خداوند
تابستان گذشته به همراه همسرم، دختر بزرگام و پسر کوچکام، خانوادگی رفتیم سفر اسپانیا. از مادرید زیبا شروع کردیم و از تماشای پرادو، قصر سلطنتی، پارک رتیرو، پلازای بزرگ و دیگر مناظر دیدنی لذت بردیم. بعد با قطار سریعالسیر رفتیم بارسلونا. رسیدیم هتل، به سرعت چمدانها را باز کردیم، و رفتیم لاس رامبلاس در مکابی، یک رستوران کوشر، ناهار خوردیم. بعد از صرف غذای خوشمزه، از خیابانهای اصلی وارد کوچهّای تنگ باستانی بارسلونا شدیم. از کنیسایی که تازگی حفاری شده و زمانی گمان میرفت عمرش به قرون وسطا برسد دیدن کردیم. پژوهشهای کنونی عمر این بنای ساده را به قرن سوم یا چهارم، دوران امپراطوری رم میرساند. پس از گشتن در بخش باستانی شهر، به طرف لاس رامبلاس برگشتیم تا تاکسی بگیریم برویم هتلمان. همینطور که داشتیم پیاده میرفتیم ناگهان دیدیم صدها نفر وحشتزده و هراسان به سمت ما میدوند. ما هم بلافاصله، غریزی، چرخیدیم و همراه آنها شروع به دویدن کردیم. فهمیده بودیم اتفاق وحشتناکی افتاده و ترسمان بیشتر بود زیرا حتی نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده. وقتی جمعیت بالاخره پراکنده شد، همه تلفنها را در آوردند تا اول به نزدیکانشان بگویند حالشان خوب است و بعد بگردند ببینند موضوع چه بوده.
دخترم پیشنهاد کرد که روی فیس بوک بنویسم که حالم خوب است. پست من مورد به شدت مورد توجه قرار گرفت بخصوص از طرف برادرم که در ایالات متحده است. برادرم توی دفتر کارش بوده که اخبار سیانبیسی نیوجرسی را میشنود و به وبسایتهای خبری سر میزند. زنگ زد که برای ما توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده و اصرار داشت هر طور میتوانیم از آن منطقه دور شویم چون تیرانداز مهاجم هنوز دستگیر نشده بود.
به حرفاش گوش کردیم و بالاخره یک تاکسی پیدا شد و به هتلمان برگشتیم. وقتی که رسیدیم، پسرم مقابل هتل، زمین را سجده کرد.
هنوز عظمت واقعه را درک نکرده بودم تا این که جمعه شب در «خباد» بارسلونا شروع کردم به آواز «لخا دودی». احساس میکردم ممکن بود تمام خانوادهام را در یک لحظهی سریع و پرخشونت از دست داده باشم. اما برای من، درکاش حتی سختتر بود زیرا پیش از این یکی از اعضای خانوادهام را در یک ماجرای خشونتبار از دست داده بودم.
در ۲۱ آوریل، کمی پیش از تولد ۱۹ سالگیاش، دختر مهربان، باهوش، شوخ، دلسوز و به شدت زیبای من، «بتشوا»، خودکشی کرد. به اضطراب ناشی از اختلال غذا خوردن دچار شده بود که در نهایت به مغزش آسیب زد. روند فکر کردناش به هم ریخته بود و در نهایت این بیماری بیرحم مغزی –بیماریای که هنوز نه عللاش را میدانیم و نه درمانی برایش داریم – جان دخترم را به شکلی هولناک گرفت. خودکشی، برعکس آواز فیلم م*ا*ش، بیدرد نیست. اگرچه میدانم او حین خودکشی درد نمیکشید، اما خودکشی به خودی درد مجسم است.
بتشوا زن جوانی بود بینظیر، که در مدرسه و خانه با پشتکاری شدید کار میکرد. دختری مهربان و متعهد و خواهری فوقالعاده بود. بتشوا، از باوفاترین دوستان بود. هر جا وارد میشد، با خود روشنایی میآورد. زیبایی و لبخندش نظیر نداشت. از بهترین و دقیقترین دانش آموزان بود و از مهارتهای خود در تلاش به بهبودی کمک میگرفت. پیشرفت زیادی داشت اما آن موقع هنوز نمیدانستیم که بیماری به حدی به او آسیب رسانده که قابل بازگشت نیست. متأسفانه هیچ یک از روشهای پیشگیری از خودکشی نتوانست به او کمکی بکند. مسأله این بود که دیر یا زود، خودش را میکشت.
از دست دادن او، برای من، برای همسرم، برای خواهر و برادرش، از اندازه خارج بود. این درد برای من بزرگتر بود (باور کنید این مسابقهای نیست که بخواهم نفر اولاش باشم) زیرا من و خدمتکار خانه اولین کسانی بودیم که پیدایش کردیم.
خانوادهّهای ما و مردم محله همه دست به دست هم دادند تا به ما کمک کنند و هنوز هم از ما مراقبت میکنند. بدون کمک خانوادهام، بخصوص همسر بینظیرم، دوستان فوق العادهمان، و بدون کمکهای کارشناسانهی متخصصین، واقعا نمیدانم چطور میتوانستم آن روز از رختخواب بیرون بیایم. و صادقانه بگویم، روزهایی هست که بیرون آمدن از رختخواب به شدت دشوار میشود.
با وجود این تجربهها، طبیعی است که با دلهره به عید «روش هشانا» نزدیک شدم. وقتی یکی از همکلاسیهای من در یشیوات ماهارات به من نزدیک شد و خیلی صریح پرسید «ماریانه، امسال یوم کیپور را جشن میگیری؟» فهمیدم که باید تمام رویکرد خود به عید، بخصوص به نیایشها را عوض کنم. آگاهانه تصمیم گرفتم وقتی تحمل بخشهایی از نماز دشوار میشود ذهن خودم را ببندم. در هر یک از «اونهتانه توکف»، از زیارتگاه بیرون میرفتم تا آرام اشک بریزم. یکی از خاخامهای من، که با سرعت از یکی از چندین مینانیمها به آن یکی میدوید، توقف کرد تا چند دقیقهای کنار من که تشنج گرفته بودم، بایستد. تمام عباراتی که اشاره میکرد به «و چه کسی میماند و چه کسی میمیرد» بیش از حد دردناک بود. کاری از دستم برنمیآمد به جز این که با خود بگویم سال پیش وقتی که بتشوا این دعا را میخواند، میدانست که آخرین بارش است؟
وقتی یوم کیپور رسید، به طرز غریبی احساس آرامش داشتم. به فکرم رسیده بود که اعیاد ما واقعا از آخر به اول میآیند. همانطور که خیلی از بزرگان هم گفتهاند، یوم کیپور باید اول باشد. اول باید برای گناهانمان آمرزش بطلبیم و بعد در روش هاشانا به روز داوری برسیم. سختترین بخشهای دعاها را تحمل کردم و برای دعاهای یوم کیپور آماده شدم. میتوانستم تمام نیایش ها را بخوانم اما دو چیز در خاطرم بود: ۱) میکوشیدم که از هر گناهی، لغزشی، یا انکار دخترم آمرزش بطلبم، ۲) با تمام قوای زمینیام خدا را وادار کنم من را ببخشد.
چنین خواهشی از خدا، در نظر اول ممکن است در بهترین حالت بیحرمتی باشد، و در بدترین حالت هیستریک. اما با تخمین فروتنانهی من، دستی که من به سوی خدا دراز کردهام از درک عمیق من از آموزههای مذهبی ما میآید.
متن کامل را در لینک زیر بخوانید
http://blogs.timesofisrael.com/my-kind-of-teshuvah/
