در روسیه کگب دستگیرش کرد
فوریهی ۲۰۱۵، در کازابلانکا، شاهد فیلمبرداری صحنههایی از رمان جاسوسیام، «سرپوش دمشق» از سوی جاناتان ریحز مایر و سر جان هرت بودم. به خاطر آوردم که چگونه ۴۴ سال پیش، کگب چطور من را تهدید میکرد که اگر روزی دربارهی ماجرای دستگیریام در اتحاد جماهیر شوروی بنویسم چه بلایی سرم خواهند آورد – و همین شد که به نویسندگی روی آوردم.
در ۲۲ سالگی، از مسیری که حفظ شده بودم، داشتم از محل اقامتام هتل متروپول، از میدان سرخ که همان نزدیکی بود، میگذشتم و از خیابان باریکی که به میدان میخورد، میرفتم تا برسم دم در یک آپارتمان. ناگهان از پشت سر دو مرد از دو طرف بازوهایم را گرفتند؛ هیچ نگفتند. ترسیده بودم، نمیدانستم کیاند و مرا به کجا میبرند. ساکت ماندم و فکر کردم در یک خیابان خلوت در اتحاد جماهیر شوروی، هیچ چارهای جز این ندارم، و چه مقاومت کنم و چه نکنم، هر کاری بخواهند با من میکنند. من را به پشت ساختمان بردند و از در پشتی، وارد ساختمان کردند. پشت یک میز، اولین چیزی که به چشمم خورد ستارههای نقرهای داود روی سینهی چند مردی بود که آنجا نشسته بودند. من با رهبران هر دو گروه جنبش دموکراتیک، و جنبش یهودیان مخالف کار میکردم. یک مترجم توضیح داد که عمدا آدرس عوضی داده بودند که ببینند آیا کگب من را تعقیب میکند یا نه.
روز بعد، مقابل سفارت هلند، پاسپورتام را به مأموران کگب نشان دادم و وارد ساختمان شدم و دستنوشتهی کتابی را به سفیر دادم. همهی نوشتهها، پیش از انتشار، جزو مایملک دولت کمونیست به شمار میآمدند و مهاجران موظف بودند پیش از ترک کشور، نوشتههای خود را بجا بگذارند. یادداشتهایی نوشتیم و پیش از آن خارج شوم، همانجا همه را سوزاند. روی آخرین یادداشت نوشته بود: «مراقب باش، توی فیلم جیمز باند نیستی». من در یک سفر چهارده روزه به چند شهر به سر میبردم؛ راهنمای گردشگری درونکشوری در هر توقف با ماشین به فرودگاه میآمد و من را برمیداشت، و برای پرواز بعدی داخلی دوباره به فرودگاه میرساند و من بدون همراه، با هواپیما سفر میکردم. روز دهم، در آپارتمانی در خارکوف اوکراین با چند آموزگار عبری ملاقات کردم. آن شب، حدود ساعت ۱۱ شب، یکی از آموزگاران عبری، تا پای اتوبوسی که من را به هتلام میرساند با من آمد. از خم کوچه که پیچیدیم، یک دسته مرد از سایه بیرون پریدند. بلافاصله یکی از ماموران یونیفرمپوشیده دستم را گرفت، پیچاند پشت سرم، و من را به دیوار ساختمان کوبید. همراه من را له و لورده کردند.
در مقر کگب، ما را از هم جدا کردند، و من را با زور پشت یک میز دراز نشاندند. دو لباسشخصی وارد شدند. آن که پیرتر بود – میانسال، سینه فراخ، با موی کمپشت سفید – مترجم بود. همراه چاق و موبورش از خودش ۲۰ سال جوانتر بود. به نظرم رسید به ترتیب، سرهنگ و سروان ک گ ب باشند. مقابل من نشستند. در عرض چند ثانیه، چهار مرد یونیفرم پوشیده مدیر هتل من را برای ترجمه وارد اتاق کردند.
حملهها شروع شد. من جسور بودم، معصومانه ترس به دل راه نمیدادم، احساس میکردم پاسپورتام من را حفظ خواهد کرد، و به زودی معلوم شد دربارهی تبادل دستنوشتهها هیچ نمیدانند. با این مردها چگونه ملاقات کرده بودم؟ به من چه گفته بودند؟ چه کسی من را فرستاده بود؟ من میپرسیدم: «حرف زدن با شهروندان شوروی ممنوع است؟» سرهنگ گفت «نه، ولی معاشرت با اوباش غیرقانونی است». با اضطراب، گفتم که میخواهم بروم توالت. ساعت ۱ نیمه شب بود. سرهنگ گفت میتوانم از توالت اتاقام در هتل استفاده کنم و جلسه را دوباره فردا در اتاق مدیر هتل ادامه خواهیم داد.
دو روز این برنامه ادامه داشت؛ مجبورم کردم پاسخها را کامل بنویسم. اجازه داشتم از توالت استفاده کنم و غذا هم میآوردند. بیش از هر چیزی، میخواستند بدانند من را چه کسی فرستاده است. یک اسم بهشان دادم، و سپس پدرم را توصیف کردم که حتی اگر روزهای بعد، که از خستگی از پا در آمدهام، آنها دوباره جزئیات دقیق قیافهاش را بخواهند، یادم باشد. گفتم که مسؤول من، بیرون یک آژانس مسافرتی به من نزدیک شده و من هیچ راهی برای ارتباط با او ندارم، اما قرار است که او دو روز دیگر در پرواز بازگشت از مسکو به فرودگاه هترو من را ملاقات کند. احساس من این بود که اگر کگب بخواهد به من اتهام جاسوسی، و ارتباط با اوباش، و هر چیز دیگری که بخواهد به من بزند، این اطلاعات برایش کافی است. من اهمیتی برایشان نداشتم و فکر میکردم برایشان مهمتر این است که مسؤول من را پیدا کنند.
من را با پرواز تجاری به مسکو فرستادند، دو مأمور در دو طرفام، و یک تیم دیگر در فرودگاه منتظر من بودند که یکی انگلیسی سلیس صحبت میکرد و دیگری با لهجهی آمریکایی. گفتند که راهنمای گردشگری سفرهای داخلیاند.
دو روز دیگر هم در هتل کوچکی در نزدیکی فرودگاه که رستوران نداشت تحت بازجویی بودم و سر هر وعدهی غذا از محل کنترل پاسپورتها در سالن پروازهای خارجی رد میشدیم و دوباره برمیگشتیم، پیامی صریح. در تاریخ پرواز برگشتام، بازپرسی به اتاق هتل من آمد. در یک مراسم ساده، من رسما از اتحاد جماهیر شوروی اخراج شدم.
این بار، برای آخرین بار در سالن پروازهای خارجی یکی از بازجوها من را کناری کشید. «اینجا همه با تو مودب برخورد کردند، نه؟». من تأیید کردم. با لحنی جدی گفت «خوبه». «پس من دیگر مقالهای در روزنامهها یا داستانهای سفر تو به شوروی را نخواهم دید. اگر ببینم، کگب هرجای دنیا که باشی پیدات میکند و این بار دیگر خیلی هم بشردوستانه رفتار نخواهیم کرد. فهمیدی؟».
سر تکان دادم، در دلام غوغا بود.
همانطور که در فرودگاه لندن از بازرسی رد میشدم، دو مرد را دیدم که من را دنبال میکردند. چندی بعد آنها را پیدا کردند، لخت به درختهای جنگل اپینگ طنابپیچ شده بودند.
