چهکسی میتواند شریک صلح ما باشد؟
افرات، اسرائیل – و آنها گفتند، ما بهراستی دیدیم که خداوند با تو بود و ما گفتیم: بیایید حالا بین خودمان، بین ما و تو، پیمانی ببندیم و بگذارید ما با تو میثاق ببندیم. (پیدایش ۲۶:۲۸)
ما بر چه اساسی و با چه نوع آدمهایی میتوانیم پیمان صلح ببندیم؟ اگر رابطهی بین ابراهیم و اسحاق و آویملخ [یکی از پادشاهان فلسطیون] (و بهویژه فصل «تولدوت») را بهدقت بخوانیم، پاسخ مهمی به این پرسشها فراهم خواهد شد و حاوی پیام مهمی برای دولت اسرائیل خواهد بود.
توضیح برخی اشارات تاریخی: ما برای نخستینبار در فصل «وایرا» با آویملخ روبهرو میشویم، یعنی وقتی که ابراهیم به «گرار» (منطقهی تحت حاکمیت آویملخ) میرسد. «گرار» سرزمین فلسطیون بود و بخشی از سرزمینی که خداوند [به یهودیان] وعده داده است. ابراهیم سارا را خواهر خود معرفی میکند، و سارا بلافاصله به حرم آویملخ برده میشود؛ بدون اینکه کسی از وی یا «برادرش» اجازه بگیرد [پیدایش ۲۰:۲].
از آنجا که آویملخ حاکمی شهوتران و خشن بود، اگر سارا شوهر میداشت قطعا شوهر وی را میکشت. پس از آنکه خداوند در خواب به آویملخ هشدار مهیبی داد، آویملخ نقش قربانی بیگناه را بازی کرد و تأکید داشت که چون وی «از صمیم قلب و با دستانی پاک» عمل کرده، پس ابراهیم مقصر است [همان ج. ۵]. ابراهیم اما در تصحیح این حرف توضیح میدهد: «… در این مکان ترس از خدا وجود ندارد، و من به خاطر همسرم میتوانستم کشته شوم» [همان. ج. ۱۱].
بهرغم دورویی علنی آویملخ بهعنوان یک فرد زندزد و چاهدزد [همان ۲۶:۲۵]، ابراهیم اما با وی پیمان میبندد. ابراهیم به وی گوسفند و گاو میدهد و همچنین بهعنوان نماد اینکه وی چاهی در «بئر شیوا» کنده بود، هفت مادهگاو نیز به وی داد. جالب این است که ابراهیم دهنده است: وی چیزی در عوض دریافت نمیکند، گرچه این پیمان بین آن دو نفر بسته شده بود.
این اشارهی تاریخی ما را به «تولدوت» میرساند؛ در آنجا مهمترین درسی که ما از تاریخ میگیریم این است که ما هرگز از تاریخ درس نمیگیریم. حالا اسحاق، پسر ابراهیم، که به خاطر قحطی مجبور شده به «گرار» و پیش «آویملخ، شاه فلسطیون» برود [همان ج.۱]. مردم آن منطقه بلافاصله همسر او را درخواست میکنند و او (برای حفظ خود) «ربکا» را خواهر خویش معرفی میکند. ما میفهمیم که آویملخ یک چشمچران نیز هست؛ او از پنجرهی اتاق اسحاق نگاه میکند و میبیند که اسحاق دارد با همسرش «معاشقه» میکند! آویملخ دوباره تظاهر به بیگناهی میکند و اسحاق را فریبدهنده مینامد. «چه شد که به ما ادعا کردی که وی خواهر توست؟ یکی از آدمهای من تقریبا با همسر تو خوابید» [همان ج.۱۰]
اسحاق بهمرور ثروت عظیمی برای خود گرد میآورد، از جمله گاو و گوسفند و پیشخدمت. او هنوز در شهر گرار زندگی میکند، «و فلسطیون به وی حسادت میکردند» [همان ج.۱۴] این همان آویملخ است و آنها هم همان فلسطیونی که ابراهیم با آنها پیمان بسته بود. با این همه، «فلسطیون تمام چاههایی که پیشخدمتهای پدرش کنده بودند را پُر میکنند» و آویملخ اسحاق را مجبور میکند که برود چون «ثروتاش را از آنها گرد آورده بود» [همان ج.۱۶]. اسحاق شهر را ترک میکند، اما همچنان بر کندن دوبارهی چاههای پدرش تأکید میکند.
اسحاق حالا در مکان جدیدش دو چاه جدید حفر میکند؛ و باز فلسطیون ها میآیند و دربارهی مالکیت آب با وی جدل میکنند. پایان این حادثه را دشوار میتوان تصور کرد. آویملخ پس از آن همه اتفاقی که ذکرش رفت، به همراه فرمانده «پیخول» و گروهی از دوستاناش پیش اسحاق میآید تا پیمان دیگری با وی ببندد. معلوم است که اسحاق حیرت میکند، چون میدانست که از او متنفر بوده و تبعیدش کرده بودهاند.
آویملخ دروغگو میگوید «ما فقط به تو نیکی کردیم چون تو را بهسلامت از محل بیرون کردیم». شاه فلسطیون ظاهر باور دارد که اگر یک یهودی طرد شود، اما اجازه پیدا کند که بیآنکه به او آسیب زدهباشند فرار کند، آن یهودی باید سپاسگذار هم باشد! و، بهرغم سرگذشت و کارهای آویملخ، اسحاق با وی ضیافت میکند و عهد دیگری با وی میبندد. اسحاق حالا به افتخار این پیمان دوم، نام آن مکان را به «بئر شیوا» تغییر میدهد.
آیا تورات دارد به ما یاد میدهد که همچنان پیمان ببندیم، حتی اگر شریک ما سابقهی دورویی و خیانت داشته باشد؟ به باور من، عکس این مورد صدق میکند. «اعمال اجداد در زندگی فرزندانشان تکرار میشود». متأسفانه یهودیان همواره از سر اضطراب و هراس، باور میکنند که دشمنشان تبدیل به دوست شده و پلنگ جنگلاش را عوض کرده.
درست همانطور که ابراهیم سزای پیماناش با آویملخ را دید، اسحاق نیز سزای پیمان خود با آویملخ را چشید. سرزمین اسرائیل برای ما چنان مهم است (و حفظ آیندهی یهود نیز بسیار مسألهی آسیبپذیر است) که ما خطر میکنیم و با حاکمان بیوجدان و ناصادق پیمان میبندیم. پیمان زمانی ممکن میشود که با شریکی بسته شود که درست مثل ما، از خدا بترسد.
