گلگشتی از طلا
ماه میتابد و من به سمت گلگشتی قدم میزنم که در اورشلیم واقع شده. به مقصد که نزدیکتر میشوم، سوسو میزند و خود را نشان میدهد که بین سایهی دو درخت خاموش و معروف میدرخشد. میرسم به دروازهی سنگ طلایی، هوا پاکیزه است، حتی یک نفر هم به چشم نمیخورد. صدای ماشینها و اتوبوسها سکوت را میشکند؛ صدای متمایز شهری، در شبی سرد و خلوت.
یک اتوبوس خالی گردشگری اطراف محل وحشت پارک شده. همینجا بود که تروریست با کامیون به گروهی از جوانان اسرائیلی که سربازان غیر رزمی بودند و برای گردش آموزشی آمده بودند، کوبید؛ راننده سپس دندهعقب گرفت و دوباره به این گروه حمله کرد و چهار نفر را به قتل رساند. من از بسیاری لحاظ به این حادثه نزدیک بودم. محل کارم در همان اطراف است و چند قدم پایینتر زندگی میکنم، و قربانیان نیز همسن پسران من، و در همان مرحلهای از زندگی بودند که دو پسر سرباز من هستند.
چنین حکایت کردهاند که ابراهیم در مسیر خود برای ذبح اسحاق بر این بلندی ایستاد؛ همینجا بود که ابراهیم نخستینبار کوه موریا را دید و خدمتکاران خویش را ترک کرد و همراه پسرش در سکوت پا بر مکان معبد آینده گذاشت. صدها سال گذشت اما مادران و پدران نسل یهود به اندازهی اجداد خویش خوشاقبال نبودند. هیچ فرشتهای در لحظهی آخر جلوی کامیون وحشت را نگرفت؛ هیچ قوچی بهجای شیر و شیرا و ارز و یائل از آسمان پایین نیامد.
زمین چمن مرتبی که زمانی کنار این جاده کشیده شده بود، حالا خراباش کردهاند و زخمی تیره و خشمگین بر آن نهادهاند و دورش را سیم خاردار کشیدهاند. در جای این زمین شکافخورده، چالههای عمیق و مربعشکلی را میبینی که بیشک برای ساختن حصارهای سیمانی کنده شدهاند. اما اورشلیم چند تا از این حصارها را میتواند تاب بیاورد؟
در دوردست، منظرهای تماشایی است. فرشی از نور، حوزهی مقدس را پوشانده، و رگههای نور سفید و زرد و کهربایی در آسمان تیرهی آبی چشمک میزنند. برجهای طلایی بر فراز تپه خودنمایی میکنند و منارهها را در این شب پرستارهی خاورمیانه، با شتکهای سبزرنگ درخشانشان مییابی. در مرکز این بوم نقاشی، دیوارهای تابناک شهر قدیمی را میبینی؛ پشتشان، گنبد درخشان واقع شده. اگر ده قسمت از زیبایی بر جهان فرود آمده، قطعا نُه تای آن در اورشلیم خانه کرده است.
میروم داخل و در روشنایی روز خاطرات این مکان را میکشم بیرون. فرزند ۳سالهی ماست که در بعد از ظهر شبات (شنبه) دارد در این مسیر میدود تا به ما که داریم از پلههای سنگی پایین میرویم، برسد. در امتداد مسیرمان، شاخههای طلایی گندم با وزش نسیم بهنرمی خم میشوند. وقتی در این نقطهی جادویی، در مرکز سکوهایی میایستم که دیوارهای سنگیشان صدا را بازتاب میدهند، صدایی را میشنوم که پژواک عمیقی در من ایجاد میکند. در گوشهی آسمان دو بادبادک اوج گرفته و در باد غربی فراز و فرود میگیرند. خانوادهای عرب روی چمن نشسته و پیکنیک کرده، ما هم داریم فریزبی بازی میکنیم؛ پسران اسحاق و اسماعیل نگاه محجوبانهای با هم رد و بدل میکنند.
بیشتر که میکاوم، یاد لحظههای خوش نزدیک به غروب میافتم؛ که اورشلیم را غرق در نور صورتی رنگپریده و زرد کمرنگ میکند، و دیوار غربی برای لحظهای مشتعل میشود و برج و باروها به رنگ قهوهای و برنزه درمیآیند.
اورشلیم از جنس طلا است، از جنس مس، از جنس نور است.
یاد رقص تاریکی و روشنایی در روزهای ابری میافتم که با پایین رفتن خورشید و بادهای پرتوان، چشمانداز مدام تغییر میکند و تپهها را رنگ مختلفی میبخشد؛ روزهای نادر زمستانی با هوایی صاف صاف، که کوههای «مؤاب» را در دوردستها میتوانی ببینی؛ روزهای مهآلودی که در آن وقتی به بیابان چشم میدوزی، فقط تا نزدیکترین بلندی را میتوانی ببینی.
یاد نخستینباری میافتم که حصار خاکستری احداثشده در گوشهی این تابلو را دیدم، که واقعیت را به این صحنهی آرام طلایی تزریق میکند.
درونام را بیشتر میکاوم تا دستههای خاطرات را بکشم بیرون؛ خاطرهی اخیر یادم نمیآیند. گرچه محل زندگی من فقط ۲۰ دقیقه پیاده با «تایلت» فاصله دارد، من نیز مانند بسیاری از یهودیان اورشلیم، این محل تماشایی را تقریبا ترک کردهام. حملهی کامیونکوبی اولین حملهای نبود که این محل به خود دیده. ما آن پرسهزنیهای عاشقانه را یادمان هست که به قتل «موران آمیت» در طول انتفاضهی دوم ختم شد؛ تیرباران اتوبوس محل که جان «ریچارد لنکین» و دو نفر دیگر را گرفت، و پیرزنی که ماه مه سال پیش حین قدمزدن توسط مهاجمان عرب با چاقو مورد حمله قرار گرفت.
اورشلیم از جنس طلا است، از جنس وحشت و ترس است.
و پس از هر حمله، تعداد بیشتری از ما از «تایلت» عقب کشیدیم و قدمزنیهای خود را به قسمت شمالی این تفرجگاه محدود کرده و از گشتن در مسیرهای پایینی پرهیز میکنیم. ما پشت خود را به چشماندازهای طلایی این گسترهی وسیع کرده و در عوض قدمزدن بین آسمانخراشهای «آرنونا» یا تنگراههای پارک کنار راهآهن را انتخاب کردهایم.
اما این تعویض چشمانداز از «ابو طور» تا «جبل مکبر» و محلههای مختلف «تلبیوت»، دهها سال بود که «زمین هیچ کس» نبود و در فاصلهی زمانی بین آتشبس ۱۹۴۸ و جنگ ششروزهی ۱۹۶۷ نه به اسرائیل تعلق داشت و نه به اردن. اگر جایی در اورشلیم هست که قادر به همزیستی باشد، قطعا همینجا باید باشد.
ماه میتابد و من به سمت «تایلت» یا همان تفرجگاهی قدم میزنم که در اورشلیم واقع شده. با اجداد خودم عهد میبندم که بهرغم درد و ترسی که دارم، به این وعدهگاه بیام و به قناتها و جادههای باستانی آن بازگردم، به رویای صلحی بازگردم که مردم این سرزمین دارند و یاد روزهای قدیمی را زنده کنم.
اورشلیم از جنس امروز است، از جنس آینده، از جنس طلاست.
