تا ماه ها سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به پدر و مادرم می گفت من اعدام شده ام. من اما زنده بودم، در زندان اوین

رژیم نیازی نداشت برای کشتن من گلوله ای به سرم شلیک کند. راحت، به پدر و مادرم گفت من قبلاً اعدام شده ام.
مادرم تا ماه ها سردخانه ها و گورهای بی نام را دنبال من می گشت. ملافه های سفید را با دست لرزان پس می زد، و دعا می کرد چهره ای که نمایان می شود، من نباشم و می ترسید که باشم. پدرم، که زمانی ستونی از اقتدار بود، زیر بار باری که هیچ بشری نباید بکشد، شانه هایش خم شد و با نگاهی خالی در تاریکی ها سرگردان شد. آنها به سوگ فرزندی نشستند که هنوز نفس می کشید.
من، بی خبر از عذاب آنها، در زندان مخوف اوین تهران، بند ۲۴۶ زنان، زندانی بودم. طنین هر صدای جیغی که در راهروهای سرد زندان می پیچید، به یادم می آورد که زنده ماندن حق نیست، و زندگی به مویی بند است. روی کاغذ، من دیگر زنده نبودم. در واقعیت اما توی معدهٔ دستگاهی گیر کرده بودم که برای شکستن روحیهٔ آدم و از بین بردن میل به زندگی ساخته شده بود.
وقتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، (IRGC)، برای دستگیری من آمد، نوجوان بودم، هنوز ۱۶ ساله نشده بودم. جرم من چه بود؟ امتناع از تعظیم مقابل یک رژیم خداسالار که کشور من را دزیده بود، مردم من را به بردگی کشانده بود، و میهنم را به کشتارگاه مخالفان کرده بود.
زندان اوین یک زندان معمولی نبود؛ آزمایشگاه جنگ روانی بود. طنین فریاد شکنجه شده ها در دل دیوارهایش حبس می شد. در بندی که من را توی آن انداختند، مملو از دهها بود که در اتاق های بی هوا نشسته بودند، و هر یک زخم هایی نامرئی با خود حمل می کرد: زن های روزنامه-نگار، دانش آموز، دانشجو، معلم، مادر – همه «دشمن»، زیرا شهامت داشتند که آزادانه بیندیشند و سخن بگویند.
بازجویی ها، طوری محاسبه شده بود که پیش از آنکه تن تسلیم شود، روان زندانی در-هم بشکند. گاهی کتک زدن بود. گاهی انزوای انفرادی و تاریکی غلیظی که می شد چشید. گاهی اجبار به شنیدن صدای درد کشیدن دیگران بود، و وقوف به آنکه شاید نفر بعد، تو باشی.
اما بی-رحمی به درون دیوارهای زندان محدود نمی شد. سپاه پاسداران فرای آن رفته بود، و زندگی خانواده های ما را هم مسموم کرده بود. شکنجهٔ پدرومادر من، که به دنبال جسد منی که زنده بودم بگردند، تصادفی نبود. جنگ روانی بود و برای شکستن زندانی و خانواده اش هر دو طراحی شده بود. امضای رژیم این است: پیش از آنکه تن را کُشد، امید را می کُشد.
متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید
https://blogs.timesofisrael.com/irgc-told-my-parents-i-was-executed-for-months-i-was-alive-in-evin-prison/?_gl=1*1kurj2r*_ga*MTMzNTcxOTIxNi4xNjY3NjAwNzk4*_ga_RJR2XWQR34*czE3NTQ4ODU3MTkkbzM3NjIkZzEkdDE3NTQ4ODU5NDgkajU5JGwwJGgw
