تصمیم درست. تصمیمگیرندهی نادرست.
تصمیم هفتهی گذشته بر سر اورشلیم را در چند کلمه میتوانم خلاصه کنم: تصمیم درست. زمانبندی تردید برانگیز. تصمیمگیرندهی نادرست.
تصمیم درست
در طرح تقسیمبندی ۱۹۴۷، که نه تنها مورد قبول اسرائیل بود، بلکه در اعلامیهی استقلال کشور نیز ذکر شد، اورشلیم به عنوان شهری بینالمللی تعیین شد. پس هنگامی که یک سال و نیم بعد، در مه ۱۹۴۸ اسرائيل استقلال خود را اعلام کرد، قابل درک بود که هیچ کشوری، از جمله ایالات متحده، اورشلیم را به پایتختی شناسایی نخواهد کرد. این شهر هنوز بخشی از اسرائیل نبود.
کمی بعد، مسائل بسیار پیچیدهتر شد، و هنگامی که مشخص شد اورشلیم پایتخت اسرائیل خواهد بود، آمریکا فرصتهای متعددی داشت که تا زمانی که هنوز میانجیگر صادق صلح به شمار میآید، آن را به پایتختی اسرائیل شناسایی کند.
هفتهی گذشته متنی متین در ابعاد صداقت تصمیم مزبور به قلم برت استفانز منتشر شد. هیچ مخالفتی با مواردی که او اشاره کرده ندارم. اورشلیم، پایتخت اسرائيل است. هر رهبر جهانی به این شهر وارد شده است. سادات از کنست دیدن کرده است. اسقفها و رؤسای جمهور از نهادهای دولتی در این شهر دیدن کردهاند. همانطور که شموئل راسنر هفتهی گذشته گفت، «اورشلیم پایتخت اسرائیل است؟ نه بابا!».
اما زمانبندی، تردید برانگیز است
کاش ایالات متحده این کار را سالها پیش، جزو طرحهای دیپلماتیک خود که در این سالها به اجرا رسانده، انجام داده بود. هنگامی که ایالات متحده آواکس را به سعودیها فروخت، میشد از این هویج استقبال کرد، و با توجه به عدم توازنی که در قرارداد موجود بود، سعودیها نمیتوانستند شاکی باشند. در بمبگذاری اتوبوسها در سالهای ۲۰۰۰ هم این هویج از سوی مردم محاصرهشدهی اسرائیل با آغوش باز پذیرفته میشد و پیامی روشن برای فلسطینیها بود که بدانند تروریسم، پیامدهایی دارد. نامهی جورج دبلیو بوش در ۲۰۰۴ به نخست وزیر شارون، بر اساس این ذهنیت بود که اسرائیل مکلف نخواهد بود مجتمعهای اصلی شهرکنشین را جزو مذاکرات صلح بیاورد، در واقع گامی بسیار بنیادینتر از این بود که به سادگی بگویی اورشلیم پایتخت اسرائیل است. ایالات متحده حتی میتوانست در مذاکرات دورهی کلینتون این کار را بکند، تا بتواند به زور آن، فلسطینیها را پای میز مذاکره نگاه دارد. میتوانستند زمانی که رابین به قتل رسید، و یا در زمانهای دیگری که اسرائیل واقعا نیاز به حمایت دوستان نزدیک خود داشت، چنین کنند. کوتاه سخن این که، فرصتهای زیادی بود که اگر این قدم برداشته میشد تأثیری مثبت بر آنچه بوش ۴۳ آن را در نامهی سال ۲۰۰۴ خود «نقشهی راه» خواند.
پس چرا حالا؟
بله، نشانههایی هست که جهان سنی، به رهبری عربستان سعودی، مناقشهی اسرائیل و فلسطینیها را کهنه کرده و ممکن است دوش به دوش اسرائیل با ایران بجنگد. نشانههایی هست که فلسطینیها ضعیف شدهاند و اعتماد خود به رهبرانشان را از دست دادهاند،و بله، تا اینجا، عکسالعملها به اندازهای که انتظارش میرفت خشونتآمیز نبوده است. اما این در یک لحظه میتواند زیرورو شود – و آوی ایساکاروف تایمز اسرائیل میگوید خشونتها در غزه دارد به شدت بالا میگیرد. در چند روز گذشته آنقدر راکت به سوی اسرائیل پرتاب شده که معلوم باشد که حملهها فقط گذرا و برای رفع عصبانیت نیست.
اگر حماس توانسته بود با موفقیت سربازان اسرائیلی را برباید، توطئهای که این هفته در کرانهی باختری خنثی شد، ما حالا در گرداب خطری افتاده بودیم که به احتمال صد در صد رو به سوی جنگ داشت. همزمان، به نوجوانهای یهودی هفتهی گذشته در کنیسایی در سوئد با کوکتل مولوتف حمله شد، و به متروی نیویورک نیز (خوشبختانه حمله شدید نبود)، و مهاجمین اشاره به تصمیم اورشلیم داشتند. ترور، هیچ توجیهی ندارد، و چنین تهدیدهایی نمیبایست ما را از برداشتن گامهایی شجاعانه و سنجیده به سوی صلح بازدارد. اما همچنین شکی نیست که تأثیر کوتاهمدت شرط بندی ترامپ این بود که جهان جایی بشود خطرناکتر از آنچه بود.
همهی اینها، پیامدهای منفی بود و پیامد مثبتی در میان نبود. این دیگر «نقشهی راه» نیست – تازه حالا دیگر کسی از نقشهی راه استفاده نمیکند. حالا هر کسی جیپیاس خودش را دارد. اگر اعلامیهی ترامپ بخشی از یک استراتژی جامع، و هماهنگی شدهی دیپلماتیک بود، ما اسرائیل و ایالات متحده را میدیدیم که بلافاصله به شکلی عکسالعمل نشان دهند که از موقعیت برای کاهش تنشها استفاده شود نه افزایش آن.
از آنجایی که در پی اعلامیهی اولیه، نه از سوی ایالات متحده و نه دولت اسرائيل هیچ اعلامیهی دیگری به منظور کاهش تنشها منتشر نشده، تنها میتوان گفت که زمانبندی آن اعلامیه به هیچ وجه دیپلماتیک نبوده است – اگر فرض را بر این بگذاریم که در وزارت خارجه هنوز دیپلماتی باقی است، یا حتی استراتژی دیپلماتیکی باقی مانده است.
پس ما میمانیم و ترکیبی از سه احتمال: ۱) تصمیمی عجولانه و نسنجیده بود، ۲) به قصد انحراف اذهان بود، ۳) کاملا سیاسی بود و به منظور جلب انجیلیهای ایالات متحده طراحی شده بود و به خصوص شمار عظیم رأیدهندههای انجیلی آلاباما که ۸۰درصدشان این هفته به روی مور رأی دادند. به عبارت دیگر، تنها فکری به ذهن من میرسد که چرا این تصمیم چهارشنبهی گذشته، دو روز پیش از آن که پرزیدنت ترامپ میبایست با دار و ندار خود در راهپیمایی فلوریدا در حمایت از مور حاضر میشد، و درست یک هفته پیش از یک رأیگیری ویژه، این بود که رأیدهندههای انجیلی، که باور دارند روزی که یهودیان بر اورشلیم مسلط شوند آخر الزمان خواهد شد را به سوی خود بکشد.
و برای همین، این همه آدم جان خود را از دست دادند، و بسیاری دیگر جان خود را از دست خواهند داد و چشمانداز دو کشور برای دو ملت از همیشه بیرمقتر شده است. بگذارید برگردیم عقب. سرنوشت حساسترین کیلومترمربع روی زمین را مثل توپ فوتبال اینور آنور پراندند تا روز سهشنبه روی مور چند تا رأی بیشتر بگیرد.
و به این ترتیب میرسیم به بخش سوم سخن من
اجازه بدهید اینطور بگویم. اگر قرار بود کسی وسط خیابان مالهالند بایستد و کبریت بکشد به همهی تپههای آتشزنهی دورتادور لس آنجلس، و آن آدم شناسایی میشد، چکارش میکردند؟ به خاطر این بیاحتیاطی چند سال پشت میلههای زندان میگذراند؟
به جرأت میتوان گفت اورشلیم قابل اشتعالترین آتشزنهای است که تاکنون بشر به چشم دیده است، و پرزیدنت ترامپ کبریت را کشید. چندتایی اسرائیلی و چند تایی یهودی ذوقمرگ شدند، و خلاص. به قول توماس فریدمن، حتی لازم نبود اسرائیلی چیزی بابتاش بپردازد. هنر معامله بیمعامله، همین است.
متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید
http://blogs.timesofisrael.com/right-decision-wrong-decider/
