در فهمیدن ماجرای هتل سوئیس
صاحب هتل سوئیس را به خاطر اطلاعیههایی که زده بودند، سرزنش نمیکنم. اطلاعیههایی نظیر این که از مهمانان یهودی هتل خواسته شده بود پیش از ورود به استخر هتل، دوش بگیرند. و این یکی که از مهمانان یهودی خواسته بود با اصرار به استفاده از یخچال، موجبات آزار کارکنان هتل را فراهم نکنند.
سرزنش نمیکنم چون این کار کاملا منطقی است.
اجازه بدهید بگویم چرا. دو هفتهی پیش، «ساتردی استار»، یکی از روزنامههای پیشرو ژوهانسبورگ، مقالهای منتشر کرد با تیتر «بیباک!».
مقالهای بود بیمسؤولیت. مقالهای که بدون تحقیقات لازم در بارهی جنا آیاد جیهاد به قلم سمیر نائیک نوشته شده بود. بخش بسیار بزرگی از مقاله داخل گیومه بود و به نظر میآید بازنویسی یکی سخنرانیهایی باشد که او در یکی از راهپیماییها کرده است. برخی از بهترین عبارتهایش در مقاله درشت و داخل گیومه آمده:
سعی میکنم کودکیام را به بهترین شکلی که میتوانم بگذرانم، اما بسیار سخت است. وقتی بیرون داریم بازی میکنیم، سربازهای اسرائیلی میآیند و به ما تیراندازی میکنند. گاز فلفل به سمت میپاشند و قوطیهای اسپری به سمت ما پرتاب میکنند. زمینهای ما را میدزدند، بچههای ما را میکشند، بچههای ما را میسوزانند، دوستانم را دستگیر میکنند و عزیزانم را زخمی میکنند.
داستان «افترای خون» را یادتان میآید؟ که میگوید یهودیها بچهها را میدزدند و خونشان را میگیرند برای «نان فطیر» استفاده میکنند؟ انگار قرن نوزدهم دوباره زنده شده. اینهم افترای خون عصر جدید، که سربازهای اسرائیلی (یهودی ها) بچههای فلسطینی را عامدانه میسوزانند، و وسط بازی به آنها شلیک میکنند و به آنها گاز فلفل میپاشند، فقط برای انجام مأموریت.
ساتردی استار، خوشحال و سرحال این دروغها را منتشر کرد.
نویسندهی مقاله سعی نکرده بود هیچ یک از این ادعاها را به اثبات برساند و حتی اشارهای نکرده بود که دقیقا در همان ناحیهای که خانم جیهاد آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده، یک هفته پیش از آن خانوادهی سلیمان در حالی که سر شام شبات نشسته بودند، به شکل سبعانهای به قتل رسیدند. نویسنده اشاره نمیکند که بسیاری از اعضای خانوادهی خانم جیهاد، تروریستهای شناخته شدهاند که مسؤولیت قتل یهودیانی که نشسته بودند پیتزا میخوردند و میکوشیدند در صلح و آرامش بسر برند را به گردن دارند. صلحی که خانم جیهاد نمیپسندید چون آنها یهودی اند و ساکن اسرائيل. چیزی که آنقدر برای او و خانوادهاش دردناک است که با قتل هر یهودی در کشور اسرائيل، جشن میگیرند.
نویسنده همچنین به این نکتهی اخلاقی اشاره نکرد که چرا میبایست از یک کودک برای دستیابی به هدفهای موتور تبلیغاتی استفاده شود و به این نکتهی منطقی هم اشاره نکرد که این کودک چگونه آموزش دیده و مورد تعلیم قرار گرفته است؟
برای سردبیر نامه نوشتم. و برای سردبیر بخش. و یک مقاله در پاسخ، برای انتشار فرستادم. نوشتم که شاید مایل نباشند مقالهی من را منتشر کنند چون از روزنامهی آنها انتقاد کردهام. اما، گفتم (و شاید کمی از موضع بالا) که شاید در اصلاح یک دیدگاه متعصبانه مفید باشد.
پاسخ؟
سکوت. هیچ پاسخی ندادند. هیچ. حتی در تأیید دریافت متن.
و سپس. هفتهی بعد از آن، مقالهای منتشر کردند ترسیده و هیستریک در این باره که داعش زنده است و در حومهای از ژوهانسبورگ فعال است. دارند عضوگیری میکنند! اینجایند! و ممکن است اتفاقی روی دهد! به نظر میرسید که نویسنده وحشت کرده بود که چگونه ممکن است چنین چیزی در آفریقای جنوبی آرام و صلحآمیز اتفاق بیفتد. کشوری که به خوبی به خطرهای نژادپرستی و تعصب آگاه است. سردرگمی نویسنده، به نظر صادقانه میآمد.
و شاید هم بود.
اما نتوانسته بود نتیجهای منطقی بگیرد. خواستم (دوباره) برایشان بنویسم و اشاره کنم که مقالهی هفتهی پیش (و چندین مقالهی دیگر) زمینهساز رشد افراطگرایی در کشور است. میخواستم برایشان توضیح دهم که اگر به آتش دامن بزنید، نمیبایست از گسترش آتش حیرت کنید.
میخواستم، اما نکردم. باید میکردم.
زیرا آدمهای معمولی صلحدوست آفریقای جنوبی خوانندهی ساتردی استارند. مسلمان و مسیحی و هندو و آتئیست و آنهایی که به خاطر ندارند. و اگرچه شاید اهمیتی ندهند که هزاران کیلومتر آنسوتر چه روی میٔدهد، اما تصویر سربازهای یهودی که بچهها را میسوزانند در ذهنشان خواهد ماند. تصویری از یهودیان پلشت در گوشهای از حافظهشان از پیروان این مذهب جای خواهد گرفت.
غیرممکن است بفهمیم چرا صاحب هتل نمیتواند بفهمد چرا اطلاعیههایی که زده و شیوهی برخوردش، اهانتآمیز است. غیرممکن است بتوانیم تمام چیزهایی که خوانده را ما هم بخوانیم و همهی چیزهایی که تماشا کرده را تماشا کنیم.
اما با تلاشهای بیپایان و خستگیناپذیر علیه اسرائيل و یهودیان، تعجبی ندارد که چنین اتفاقهایی بیفتند.
و بدتر از همه این که آنوقت ممکن است صاحب هتل واقعا دلیلی موجهی داشته باشد که در اطلاعیه از یهودیها بخواهد دوش بگیرند.
